نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱:٠٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ دی ،۱۳۸٢

 

آقا .... نبودی  عجب شب يلدای دلچسبی  اينقدر خوردم که نا نداشتم بلند شم !!!! دز تو خونه تا دم در برام کارگر دربست کردن  

وای ..... چقدر خنديدم چقدر جنغولک بازی در آوردم  خيلی حال داد . ولی واقعا جات خاليه آبجی جونم

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ دی ،۱۳۸٢

 

خيلی ظلمه به خدا  

آبجيم شب يلدا پيشم نيست ! 

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٤:٤۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸٢

 

کجائی بابا ؟

دادی تعميرش کنن ؟‌ يا ددی فرصت خوبيه و داری درس ميخونی  ؟

هر جا هستی ايشالا که خوش باشی

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ آذر ،۱۳۸٢

.............سلام..........خونه تکونی..

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٢ آذر ،۱۳۸٢

 

يه خورده آبو جارو کردم . فقط به خاطر تو

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۱ آذر ،۱۳۸٢

تف به زات هرچی آدم بی مراره !

نه به اون پاکی پاک     نه به اين زشتی زشت

 

 

         

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٠ آذر ،۱۳۸٢

 

اين تریپ های زمستونهء برو بچ منو مرده

   

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱۱:٥٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸٢

 

 

دز يک روز سرد زمستانی .... در هوای گرگ و ميش

دزکنار ساحل 

به دريانگاه ميکنم ..... تورا ميبينم . به صخره نگاه ميکنم تورا ميبينم

به موج نگاه ميکنم اما ....

غروب را خيره ميشوم . تورا ميبينم ....عاشقان را نگاه ميکنم .... تورا ميبينم

به صدای  مرغک دريائی گوش ميدهم ... تورا ميشنوم

بيا و از سر لطف

اين هيکل قناصتو از جلو دستو پا  جمع کم که از زندگی افتاديم

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۸:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٧ آذر ،۱۳۸٢

 

بابا ...... مرسی حافظه !!!!!!‌

ببخشيد يه هغته تاخير داشت ! هفتهء پيش درستش کردم يادم رفت آپديت کنم

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ آذر ،۱۳۸٢

 

سلام  . خوبی ؟‌!  خوشی ... ! بذار نگات کنم ببينمت . خيلی دلم برات تنگ شده .... . چرا اين طوری شدی ؟ تورو هم دنيا چوروک کرده ؟ به تو هم رحم نکرد ؟‌! ای بی معرفت

صد بار بهش گفتم سر هر کی ميخوای هر بلائی دوست داری بيار ولی با اين کاری نداشته باش . حساب اين با منه . اصلا .... مگه آدمای خوب هم بايد پس بدن ؟؟؟ قرارمون چی بود ؟ مگه قرار نشد سهم هر کسی يه کسی باشه ، كه به اميد اون همه ادامه بده ؟!

اون وقت اين شد سهم من .  هی ....... ببين چی كارش كردی !

ببين جدائی چه به روزش آورد

به من نگاه نكن . تقصير خودته .... . خودشم مقصره . اصلا همه جز خود من . آره ، چشمتم كور !

نميدونم . شايد هم تو درست بگی . ولی هنوز هم دوستش دارم . خيلی زياد . خودش خر بازی در آورد . به كی دارم ميگم lol تو كه خودتم شاهد بودی . ميدونی ؟ غروبا خيلی بهم فشار مياره ... . بازم بهش فكر ميكنم  ميگی چه جوريه ؟ يعنی حالش خوبه ؟! تونسته كنار بياد ؟ رفيق نا باب نداره ؟ حالا اشكاشو كجا ميريزه ؟ الان نميگه شد پنج بارو ....! وقتی بينمش بهش چی بگم ؟ ميگی همينجوری طی كنم ؟ كاش بودی ! كاش اقلا تورو داشتم . كاشكی تو هم آدم بودی ... اون كارو نكرده بودی . الان داشتمت .... .

نميدونم !‌ لابد قسمته ديگه ....

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٤ آذر ،۱۳۸٢

 

آبجی جونم

ايشالا صد ساله بشی .... برات جشن بگيريم  هميشه خوشو سرحالو مماغتون هم چاق بادا بادا مبارک .....  .

دلم خيلی شب يلدا ميخواست ! يه عکس گذاشتم هم خودت حال کنی هم خودم

 

              

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ آذر ،۱۳۸٢

 

در سايهء ايزد تبارک

 

 

 

عيد همگی بود مبارک !

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٥ آذر ،۱۳۸٢

 

آجی جونی .... هر وقت ميخونمش ها ، كلی خرذوق ميشم  خيلی باحاله . كلی دستت درد نكنه

يه چيز جالب هم دارم . خيلی نازه ......... الهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٥:٤٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳ آذر ،۱۳۸٢

 

الان يه بار ديگه می نويسه اپديت شده امروز.....

داداشی... شديدا رفتم تو حس اين جمله هام ماله خودم نيست ولی واقعا دوستشون دارم...

هرگز چهرهای بالبخند نديده ام که زيبا نباشد.....

ـــــــ ای دوست زيبای من . به چشم من هرگز پير نخواهی شد ..چرا که زيبايی تو کماکان همان است که من در اولين نگاهم در چشمانت يافتم.

                                                                                    شکسپير.

يه دعای کوچولو ميکنم ولی(البته با اجازه)...اميدوارم اين هفته کلاس تشکيل شه..تو کامنت ننوشتم که حدست بابات کامنت درست نشه..

اخه ميدنی....ابجی کوچيکه پر ايده ست...

هفته خوبی داشته باشی و داشته باشيدی....

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٢

حال & ضد حال

سلام آبجی جونم

دارم ميتركم از خوشی  ديدم درست نيست آدم فقط تو ناخوشيا با آبجيش باشه ! خلاصه ميكنم !!!!! هفته ديگه امتحان ميانترم دارم دوتا  خوب ؟ بعدش ديشب تاحالا شيشتا فيلم ديد گيرم اومده ! با دوتا سيدی كنسرت britmet spears  !!!! يه دونه mp3  نيما يوشيج با صدای احمد شاملو ! صدائی داره بدمصب .  بعدش يه رمانی كه خيلی وقت نخونده بودمش باز داره چشمك ميزنه .... اينجوری  ميگه داداشی .... بياااااااااااااااااا

نميشه بزارمش كنار  بعدش شمارهء رمان چهار هريپاتر هم داره دستم ميرسه كه نقطهء عطفشون هست  و خيلی اساسيه ! خداوكيلی دارم از كَفِش ميميرم .  در ضمن ! فيلم شمارهء سه ش هم داره ساخته ميشه ! تبليغشو از اينتر نت داونلود كردم  چقدر وبلاگ عشق هری داريم تو پرشين بلاگ

حالا اينا همه به كنار ....... اين  هفته ( احتمال ۹۰٪ )  اون كلاس مشتركه تشكيل نميشه !!!! بايد صبر كنم يه هفتهء ديگه ! كه ميشه سه هفته كه طرفو نميبينم ! خوب ؟ بعدش دوتا امتاحانه هم با هم ميافتن تو اون هفته هه !‌ خلاصه هفتهء آينده ميشه جهنم ديگه .....

راستی ! ميدونم چی ميخوای كامنت بذاری ميگی كه به به ... خوش به حالت ... كاشكی منم فلان و بيسار !‌ تا هفتهء ديگه هم خدا كريمهيا يه همچين چيزی  

آبجيمو ميشناسم ديگه ....! خلاصه آبجی جونم  

دلم خيلی برات تنگ شده .... با ما به از اين باش كه با خلق جهانی

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ آذر ،۱۳۸٢

 

                

امشب دلم خيلی تنگ شده

برا همه چی ... همه کس ‌

نه شعری  مياد نه ترانه ای !

خدا کجا بود ؟ گمونم باز گمش کرده ...

 

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ آبان ،۱۳۸٢

 

salam abji joonam  fonte computeram ghaty karde majboram injoori benevisam . nemidoonam emshab chera intori shod  kheili dost dashtam mididamet . vaghean badbiyari bod ! vali labod hekmati toosh bode . be har hal .... abji joonam . be rahnamaeyt ehtiyaj dara m shadid . yekshanbe ham tatile ... age shod bara oon moghe ye gharar mizarim  ok

Doa hat ghabool

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٢:۱٠ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ آبان ،۱۳۸٢

 

حالا که اينا نرفت ...منم چون از رو نميرم..ميام کولاک کنم و دوتا اپديت بشه يکی..

اينا ماله فردای اونروزه يعنی همون بالاها...داداشی ...اينقدر بيچارم که نگو...کلی کار ريخته سرم منم که حال هيچ کدومو ندارم..شدم عين خرس..همش خوابم....فکر کنم از علائم الزايمر باشه..چون حافظمم به شدت تقويت شده..هيچی يادم نميمونه....خدا خودش به خير کنه..

داداشی....يه بوهايی مياد ها؟.....خدا کنه همونی که فکر می کنم باشه..در اونصورت....از صميم قلب ميگم..ايول....بازم اين داداشی ما...ولی خوب چون از اونجايی که ميدونی اين حس من رو حدس کار ميکنه و اون حسم...فضوليم چه فعاله..بازم بيصبرانه منتظرم ببينمت.....ببينمت و ازت بپرسم اونوقت با اطمينان بگم...تبريک...

در ضمن داداشی...چه خبره بابا.....چه تحويل گرفتی..از شوخی گذشته....من نه مهربون ترينم..نه تونستم کمکی کنم...ميدونی..خودت که هميشه فقط همه کارام در حد حرف مونده..نتونستم بيشتر  باشم...شايدم هميشه اينطوريم..فقط حرف...ولی اينو بدون..که فکر ميکنم..توام منطقی ترين و بهترين داداشی دنيايی...شوخی نيستا..خودتم ميدونی چرا....من که ديگه ميدنم..ميدونم چقدر بعضی وقتا اذيت شدی....ولی باز اومدی.....همينت باحاله.....

اينم ميدنی..هر چند اصلا اصلا پاک نيستم..ولی اميدوارم دعا هام مستجاب شه..چون هميشه..يه پای ثابتش تويی......

به خاطر همه اون چيزايی که ازت ياد گرفتم ممنون......

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٢

 

سلام..
اصلا يادم نبود ما ماه هم داريم چه برسه به خسوفش......نكه اينجا همينجوري ماه ريخته دو ر و برموم ميگم موندم كدومشون ميخواد خسوف شه  از شانس بدم باز ميرسه به ابجي...
بيچاره ابجي.. كوچيكه..ولي وقتي سحر ديدم تلويزيون داره خسوف نشون ميده كلي تعجب كردم..بازم حوصلش نيومد يه توك پا يرم لب پنجره شايد ببينم..ايشالا ميفته قرن ديگه...خواست ماه گرفته بشه حتما يه ندايي بده به مام...ميريم با نوه نبيره ها رو بوم...قالي بتكونيم..نه نه..خسوف ببينيم..
اين به كنار...بابا عروسيه......
افتاديم تو سور  ...يه شام ....اونم چه سوري..دامادي داهاشي.....ولي داداشي چرا كچل؟...عجله كه نيست ميگيم وقت داره بره مو بكاره عروس....يا نه ميتوني توام كچل كني..اونوقت درجه تفاهم ميره بالا...
...
چيش...از خداشونم باشه داداشي بره دخترشونو بگيره ببين اگر كچل بود  ..دختر كه قحط نيست خودم ميرم برات يه جاي ديگه ....
استينامون اينقدر بلند هست كه بشه يه چند وقتي بالا بمونه..
ديگه اينكه....ادي بذارم..مش قاسم يا ..مش  چي چي؟...مش كه بايد باشه توش بقيشو ببين  چي بيشتر بهم بياد ..دروغ چرا فكر كنم همون مش قاسم برازندهتر...
اونوقت ديگه بعضيا اگر جرات دارن  بدن اديمو بذارن تو بعضي سايتا....يه مش قاسم سيبيل كلفتي نشونشون بدم كه نگو...

 

پا ورقي....امروز بازم يه ميل مشكوف از همون سايت معلوم الحال داشتم...اصلا ...موندم به كدوم جواب بدم..از بس كه سرم شلوغ شده...بايد يكي رو استخدام كنم بياد ميلامو پاك كنه..جوابش بماند پيشكشون..ولي همين پاك كردنش طول ميكشه..ببين ادي نازنين منو به چه روزي انداختن..نفرين نميكنم  اما اميدوارم
بلاي مشابهي رو سر سايتش و ايدي خودش بياد..

داداشي جون....دهن هركي بوي شير بده تو يكي استثنايي...شيرارو همه رو رد كردي..منم ميشم ضامن..بگو عروس خانم بياد ضمانتشو از من بگيره...هرچي نباشه ابجيتيم ديگه....ميشناسيمت...درسته سنمون كمه واسه تعريف و ضامن. ولي همه اينو ميدونن.كه داداشي يه داداشي ديگست..

چقدر بدی پرشين بلاگ///هی ضد حال ميزنی...

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٢

 

سلام..
اصلا يادم نبود ما ماه هم داريم چه برسه به خسوفش......نكه اينجا همينجوري ماه ريخته دو ر و برموم ميگم موندم كدومشون ميخواد خسوف شه  از شانس بدم باز ميرسه به ابجي...
بيچاره ابجي.. كوچيكه..ولي وقتي سحر ديدم تلويزيون داره خسوف نشون ميده كلي تعجب كردم..بازم حوصلش نيومد يه توك پا يرم لب پنجره شايد ببينم..ايشالا ميفته قرن ديگه...خواست ماه گرفته بشه حتما يه ندايي بده به مام...ميريم با نوه نبيره ها رو بوم...قالي بتكونيم..نه نه..خسوف ببينيم..
اين به كنار...بابا عروسيه......
افتاديم تو سور  ...يه شام ....اونم چه سوري..دامادي داهاشي.....ولي داداشي چرا كچل؟...عجله كه نيست ميگيم وقت داره بره مو بكاره عروس....يا نه ميتوني توام كچل كني..اونوقت درجه تفاهم ميره بالا...
...
چيش...از خداشونم باشه داداشي بره دخترشونو بگيره ببين اگر كچل بود  ..دختر كه قحط نيست خودم ميرم برات يه جاي ديگه ....
استينامون اينقدر بلند هست كه بشه يه چند وقتي بالا بمونه..
ديگه اينكه....ادي بذارم..مش قاسم يا ..مش  چي چي؟...مش كه بايد باشه توش بقيشو ببين  چي بيشتر بهم بياد ..دروغ چرا فكر كنم همون مش قاسم برازندهتر...
اونوقت ديگه بعضيا اگر جرات دارن  بدن اديمو بذارن تو بعضي سايتا....يه مش قاسم سيبيل كلفتي نشونشون بدم كه نگو...

 

پا ورقي....امروز بازم يه ميل مشكوف از همون سايت معلوم الحال داشتم...اصلا ...موندم به كدوم جواب بدم..از بس كه سرم شلوغ شده...بايد يكي رو استخدام كنم بياد ميلامو پاك كنه..جوابش بماند پيشكشون..ولي همين پاك كردنش طول ميكشه..ببين ادي نازنين منو به چه روزي انداختن..نفرين نميكنم  اما اميدوارم
بلاي مشابهي رو سر سايتش و ايدي خودش بياد..

داداشي جون....دهن هركي بوي شير بده تو يكي استثنايي...شيرارو همه رو رد كردي..منم ميشم ضامن..بگو عروس خانم بياد ضمانتشو از من بگيره...هرچي نباشه ابجيتيم ديگه....ميشناسيمت...درسته سنمون كمه واسه تعريف و ضامن. ولي همه اينو ميدونن.كه داداشي يه داداشي ديگست..

اينم بگم..ديشب چه ضد حالی خوردم...اينا همه مال ديشب بود ولی شبکه را نميداد ..خلاصه اگر يکم بيات به خوبی خودتون ببخشين...

 

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٩:۳٩ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٢

 

سلام به مهربون ترين آبجی دنيا . آبجی جون ... يه چيزی ميخوام بگم  سوای جوکو شوخی ! مث که باز وسط هفته سرت شلوغ شده !‌ آره ؟ بيخيال .
ميخواستم رو در رو بهت بگم ، حالا خوب .... از اينجا مينويسم . آبجی جونم ، تو اين چند وقته كه با هم بوديم خيلی اذيتت كردم . هنوز يادم نرفته گريه تو هم در آوردم . برام سخت بود دوباره برگردمو باهات حرف بزنم . خيلی بزرگواری كردی ....بخشيدی . به خاطر هم چيز ازت ممنون
 ولی ميدونی .... تو اين مدت هميشه برام عزيز بودی . هميشه بهت احترام ميذاشتم . يعنی اصلاُ تو كتم نميرفت يه چيزی بگم كه بهت بر بخوره ! از شخصيتت خيلی خوشم مياد  آدم پيچيده ای هستی . خوش قلب ولی جدی . مهربون ولی منطقی ! دوستت دارم و داشتم  
..... مث يه خواهر
 
هی ..... ميدونی آبجی جونم ! داداشی باز يه كارائی كرده . به يكی نامه نوشته و حلاليت خواسته . آخه ميدونی ؟! ..... ميخواد يه طورائی بشه . ايشالا كه خير باشه و به نتيجه برسه .
آبجی جونی .... خيلی احتياج دارم . به دلداری دادنت . به دعات .... دلت خيلی پاكه . اين دفعه ديگه تعارف نميكنم ! واقعاٌ بهش احتياج دارم . خيلی خيلی دعام كن . آخ خ خ خ خ خ كه دارم ميتركم . از دلشوره .... . تورو به خدا  قسمت ميدم .....
خيلی بهت احتياج دارم
 

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٢

يه ريزه چرتو پرت !!!!

سلام

طی يک فقره عمليات پليسی جنائی (  ) اتاقمو پس گرفتم  . باز شدم خودمو خودم

خلاصه .... امشب قرار بود با کسی برم بيرون ، كه گفت افطار خونهء نامزدم اينا دعوت دارمو نميتونم بيام  . بعدش سر شب هم يكی ديگه از دوستام زنگ شد كه ميخوام با بابام در مورد فلانی صحبت كنم كه ديگه بعله ديگه ...  

آقا اينو نگو بلا بگو !!!!!! آخه طرف هم اسم يكيه كه تو خونه خيلی عزيزه . اسمش كه مياد همه ميخ ميشن ، گوشيو بگيرن و اينا . خلاصه شنيدم ما چی ميگفتيم ديگه  . هيچی !‌ نشون به اون نشون مه نشستن كل دخترای فاميلو سرچ زدن  كه امشب بايد اين داداشيو زنش بديم !!!! هی ميگم بيخيال بابا ... من جوونم دهنم بو سير ! ببخشيد ، شير ميده  . گفتن كه نع ! نميشه و يالا ! از اونا اصرار از ما انكار

خلاصه كنم آبجی جون . الان دارم از سر سفرهء عقد مينويسم واست .  آخ خ خ خ جوونی ،  هـــــــــــی .... اگه خوبی ديدی از چشم خودت ديدی  ....   چند لحظه گوشی ! خانومم داره بله ميگه

كی لی لی لی ليلی لی لی لی كی

وای وای وای  مارو هم زن دادن  رفت !

راستی ! از حالا به بعد ، يه آی دی پسر بساز . آخه خانومم يه خورده تعصب داره روم  اينه كه نميذاره با خانوما  چت كنم  . اسم وبلاگو هم ميذاريم داداشی و داداشی  ...

 يخ كنی بابا !‌ منتظرم دو بشه برم ماه گرفتگيو ببينم . راستی خواهر   يه وخت واس بچمون ضرر نداشته باشه دور از جون . ولی جدی خيلی حرفه ها !‌ ماهو كه اين همه دوستش دارم يه چند ديقه ميره و همه جا ميشه سياه سياه ، باز  در مياد .

امشب همون پسره كه گفتم ، بدجوری بردم تو فكر . همونی كه ميخواد با باباش صحبت كنه ! ميگفت ميخوام يه مشت حلاليت هم بگيرم از اين ور و اون ور . ميدونی ؟ يكی از دخترائی كه باهاشون دوست بوده ، يه چند صفحه تو دفتر نوشته بوده براشو داده بهش . منم ازش گرفتمو خوندمش  يه جاش نوشته بود كه نفرينت نميكنم ولی دعا ميكنم اونی كه دوستش داری دچار درد بيتوجهی تو بشه  گمونم گند زدم ! منظورش همين بود ولی جملهء خودش خيلی قشنگ تر بود  

از ايميال هم خيلی ممنون  اونی كه جملهء مخفی داشت خيلی باحال بود ... خيلی چسبيد

الان يكو پونزده ديقست . تا دو ميشينم به صرف  خسوف  

 

Sweet Dreams

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱۸ آبان ،۱۳۸٢

 

ظاهر :

چشما قرمز ! خون گرفته ... . ابروها در هم کشيده . موها فر فری سبيلا بناگوش در رفته !!!!! روی صورت يه ته ريش مردونه . سمت راست يه جای چاقو تا زير چونه .

نام : يعقوب خان ... ناصر خان .... اسحاق خان !  يه چيزی تو اين مايه ها خلاصه

شغل : مرکز توليد !  و پخش مواد مخدر

باطن :

ديشب تا دير وقت ميچتيده و چشماش قرمز مونده !‌ از بس بد ميخوابه موهاش پريشون ميشه ، ابروهاش درهم برهم ميشن وموهاش هم مادرزاد يه خورده فر داره  . اون سبيل و ته ريشش سر همه ! همشون با هم ميشن ريش پروفسوری ولی چون صورتش كچله اونجوری نشون ميده !!!! اونم رد چاقو نيست . شب دمر خوابيده بوده ، رد بالشت مونده رو صورتش

اسم : داداشی

شغل : دانشجوی عاشق پيشه

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آبان ،۱۳۸٢

شد خزان ؟؟؟؟

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٠:٢٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٢

 

ميبينی تورو خدا ؟!!!

حال  آدم اينجوری گرفته ميشه ها  ....! خی نشستم روحيه جمع کردم خاطره بافتم هووووووووووووووووووووو ..... چه کارا که نکردم  چه چيزائی .... چه نتيجه گيريائی .... فقط بيا و ببين !

به من چه

خودت ضرر کردی

فقط نميدونم چرا حس ميکنم يه چيزيت هست !!!!!!  ميخوای رو ندی نکنه يه چيزی بگم  ؟ دستت درست ديگه  

نه داداش ! بيشتر از اينا واستون ارزش قائليم داداش

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٢ آبان ،۱۳۸٢

 

سلام.....

اخيش...بعد چند روز اومدم سر زدم..دلم هم تنگ شده هم گرفته....

همش فکر ميکنم ديگه گذشت اون روزای هميشه...

ولی بازم روزا جديد ميشن...

سر افطار ..موقع سحر.......ما رم دعا کن...

کاش الان سحر بود..اونوقت تو ام بودی..

خوش باشی....ماه خوبی داشته باشی...

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٧ آبان ،۱۳۸٢

يا خدا ....

صبح سحر ...ساعت پنج ... سحری خورده ، توپ توپ !

يادش به خير ......

يه زمانی کلهء سحر پا ميشديموچث ميکرديم . يه سال پيش تو همين ماه رمضون بود زنگ زد . کل کل کرديم و آخر سر به هم زديم !

امسال يه کس ديگه پيدا کردم به همون اسم . خيلی غمگينه ! ميخوام بدونم دردش چيه و کمکش کنم . اينجوری ديگه عذاب وجدان هم ندارم  

چيزی که اين روزا خيلی اذيت ميکنه ، كلاسای فشردهء آخر هفتست . پنج روز خونه و دو روز دانشگاه .... . اونم ماه رمضون ! گشنه وتشنه از هفت صبح تا بوق سگ !!!!!

ايشالا امسال ( به حساب قمری ) سال خوبی برای همه باشه ... همه موفق باشن . هر كاری نميخواستن بكنن بتونن كنار بذارن  و هر كی نيمهء گمشدهء وجودشو پيدا كنه

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۳:٥۱ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٦ آبان ،۱۳۸٢

 

رمان پاپيونو تموم کردم   نگو کلی با فيلمش فرق داره  حالا اون هيچی ! چقدر هم سانسور داشته

خلاصه جوگير اين رمانه ...گفتم بيام سرچ کنم هانری شارير ... . اسم نويسنده !!! ببين چی بهم داد

 

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٢:۳٥ ‎ق.ظ روز جمعه ٢ آبان ،۱۳۸٢

 

خسته نباشی آبجی جونم

خدا رو شکر مامان خوب شدن  . به اون يکی آبجيمون هم سلام برسونين  فکر کنم يه مدت ديگه زندگی ما هم از  همين نقطه دچار تحول عظيم گردد !!!!! (  بيخيال بابا ) يعنی اين يکی آبجی بزرگه با زلزله شون تشريف طولانی مدت ميارن  خدا به خير بگذرونه

شديد کنجکاو شدم که اين آيدی جديده کيه . فکر کنم اگه تو بودی حتما ميگفتی .... يعنی کيه

يه جزوه داشتی پيش يکی از دوستام ! قرار بود برام بياردش خيلی بدقولی کرد .... منم هی بهش تيکه نداختم !!! بعدش گفت داداش جون . داشتم دمبال خونه ميگشتم صاحب خونه کرايه رو برده بالا و از اين حرفا  خيلی خجالت کشيدم . ديدم اون بدبخت شونصد تا مشکل داره . غذا جا نامزد ( دوريش البته ) ... خونواده خلاصه مصيبت ديگه ! منم نشستم ور دل مامانم اينا  شبا سريال ميبينم . جمعه ها يا ميرم سينما يا برام فيلم ميارن و تو خونه ميبينم . بعد نهار ماکارونی با دوغ و نوشابه و سبزی و ترشی و ...  ميخورم خلاصه حيفه درس نخونم . امروز هم استارت زدم که بد هم نبود . هنوز هم تو استاراتم البته  . دودر زدم !

ديگه بگم .... کنجکاو شده بودم که ملت چه جوری زن ميگيرن !!!! ميدونی که ؟‌سرم زياد تو حساب نيست  . با يمی از دوستام رفته بودم بيرون ... چند وقت پيش مراسمشون بود . خلاصه هوائی شدم ( امان از رفيق ناباب !‌ ) شوخی ميکنم البته  خلاصه ...

- فلانی تو ...نامزدت ؟!‌

- توی فلان روم ... چت !

- عزيز شما  .... نامزدت

- يه پديده اومده به نام چت  شنيدی ؟‌ اونجا با هم .....!

-

تازگيا هم عروسی بلاگش مد شده !!!!!

( نيم ساعت بعد !!!!‌) سريال خانوم نرگس شروع شده  امروز هم از درس خوندن افتادم ! پدرم در اودم که لينکاشونو پيدا کردم . بعد ميخوام بذارمشون کنار بلاگمون  . عروس دومادا اينان :

انگوری  با خانوم نيستان !‌ يه چند بار بلاگشو خونده بودم

بعدش خورشيد خانوم با يه اقائی كه نميشناسمش

بعدش اوس پيامو كه خودت شنيدی ؟‌ با اوشون

از همه بهتر با حرف انگوری حال كردم  آدم باحالی بود .... سرش به كار خودش گرم بود  . بعدش نيمهء گمشده خودشو پيدا كردو ..... مبارك شدن

راستی ! يه چيز بی ربط !‌ دارم رمان پاپيونو ميخونم  عجا ‘دم پوس كلفتی بوده ها ... حتما بخونش

ايشالا امتحانتو خوب بدی . منم خوب بخونم همه هم خوشبخت بشن !  كس ديگه .... نبود ؟ بجمب ميخوايم بريم !‌ .... نبوووود ؟

عزت مزيد

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٢

 

سلام...

ديشب به خير گذشت..مامان حالش بهتر شد...خدا رو شكر كارش به بيمارستان و ارژانس نرسيد..........الانم خوبه بايد استراحت كنه...ا...

بد شانسي بو و گرنه ميخواستم همون ديشب اپديت كنم....كه نشد...حسابس شرمنده...

راستي ...بازم اخر هفته شد و باز ........از دانشگاه نگو كه من حسابي گيرم..فردا صبح از ساعت..7.5 تا 8 شب وقت داريم يك چيزي و كه استادا ميگن طراحي كنيم .. نه ميتونيم از دانشگاه بريم بيرون نه چيزه ديگه ..يه جور امتحان سخت..كه تازه طراحي هم باشه..استاد مياد ميگه كه مثلا.....يه مجموعه خوابگاهي تو اين زمين طراحي كنين و بعدشم خداحافظ...

خدا خودش رحم كنه درس 5 واحدي و استاد از اون استادا....

ولي خوب از اون امتحان باحالاست همه بچه ها دور هميم...خوش ميگذره...فردا ...قرار ابجي بزرگه بياد...و فكر كنم يه دو هفته اي هم بمونه...شو هرش نيست...ميمونه بيخ ريش ماما ن و باباش....

يعني ديگه تو اون هفته ميره حال و هوا تو اين مايه هاي دور در كردن ...........

............ديگه اينكه اميدوارم اخر هفته خوبي داشته باشي...سينما هم برو.......

كلاسا هم خوش بگذره..در ضمن اين لينك هم خيلي با مزس...يه عده چه بيكار و پر روان به خدا...

اون يکی پستم رو چی کار کردی؟......

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٢

نيمچه اپديتک...

از اون شباستا ....!

دلم برا خودم خيلی تنگ شده  خيلی وقت بود خلوت نکرده بودم ....! آخرش هم نفهميدم آدم بايد چه شکلی باشه ؟ من بی عرضه ام ؟ تقدير اینه ؟من عقبم ؟ حلاصه نفهميدم ديگه .....

بعد از تزديک دو ماهو خورده ای دارم ابی گوش ميکنم  با هيشکی اندارهء اين باباهه حال نميکنم  شعر دوست دارم .... مال کنسرتش ! يه آهی بعدش ميکشه از ته دل ......

ميدونی ؟ امشب همه چی يه جور ديگست . يه بوئی تو آسمون مياد . ياد پارسال همين موقع ها ميافتم   چقدر دنيا عوض ميشه ها !‌ نه ؟ چه کارائی کرديم چه حرفائی زديم ....

کسی غير از تو نمونده

اگه حتی ديگه نيستی

بعد از اين آنگه دلم ميخواد داد بزنم .....

رفتی ؟ به درک !

رفتی دمبال زندگيت ؟ به من چه !

....نترس ! خودمو به برق نميزنم قرص هم نميخورم !!!! اصلا ميخوام بدونم ! فلونی جون .... به تو چه که از تهرون چه خبر ؟ خبر مرگ بابامه ! يه جوری دارم فراموشش ميکنم ديگه .... مگه مريضی يادم مياری ؟ خوب مرام داری مرامتو عشق است .... فکر نکنی به نامزدت حسوئيم ميشه ها  نه به خدا .... ولی خوب منم آدمم بابا ! يه رفيق مث تو ... يکی هم مث فلونی . ميگه داداشی !‌ امروز  نبودی .... جا گرفته بودم برات نيومدی خانوم فلانی اومد نشست سر جات ...کلی بلهم گرم گرفتيم کلی ازم سؤال پرسيد  . مگه مريضی پسر ؟ مگه خودت امشب بليط نداری ؟؟ مگه نميخوای بری ور دل نامزدت ؟‌آزار داری ؟‌ كرم داری ؟ بذار به كارمون برسيم ما هم ديگه خوب داداش من !!!!!!

آره ! حالم خرابه .... اينجوری خنك نميشم . اونجام سوخته خيلی هم سوخته ! از حرفای توی كثافت نه ها .... از اين شانسم ميگم ! اگه هر كسی اون شب هم باهام اومده بود اونجا ، كنار اون آب .... بوی اون نسيم ، اون ماه هم بالا سرت زغ زغ ميكرد دلت تنگ ميشد ! ولی برا كی ؟‌

خدا وكيلی حس نميكردی داری رو پيت خالی ميكوبی ؟! خيلی مسخرستا !!!! آدم حس عاشقی داشته باشه ولی كسی رو نداشته باشه  

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٥:۳٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ مهر ،۱۳۸٢

 

يه چند ديقه اومدم  چرخ زنی !!! ببين چی پيدا کردم :‌

http://sighe.com

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٢:٠۸ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۸ مهر ،۱۳۸٢

 

شبارو خيلی دوست دارم . چون آدم خودشه و خودش !‌ اگه يه جای خدا بودم شرايطو يه جوری عوض ميکردم که خورشيد احتياج نباشه  

فقط ماه ..... بعدش جای اين همه دريا و اقيانوس رودخونه ميذاشتم و بيشه . مث اين عکسا که ميگيرن ....چه سليقهء خوبی دارم ! يه تيکه ميم حال کنی  . اونوقت به جای ماهی ملت قورباقه ميخوردن

بيخيال .... امشب جالم خوش نيست

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:٢٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢

 

يه وقتائی آدم دلش ميخواد حرف بزنه و يکی گوش کنه . يه وقت دلش ميخواد کسی نبينه يا نباشه يا .... که داد بزنه ! اينقدر بلند که هرچی ديواره بلنده بريزه .

تاحالا اينجوری داد کشيدی ؟ درمون تو دود يا سکوت نيست . آرامش بسه ! يکم خودت نباش . تا کی ؟ دورو برتو ديدی ؟ چه تند تند ميگذره ...

اينارو تو بلاگ يه بابائی نوشتم ! اسم عجيبی داره ... منو ياد خاطره هام ميندازه . ميدونی اسمش چيه ؟! آره .... همونی که حدس زدی درسته  . ميگن آدم فقط يه بار عاشق ميشه . تو قبول داری ؟ من که گيج گيج شدم . همش تقصير حبيب شد ! همين خواننده هه .....

به ياد عمر گذشته

دمی سفر کردم !

به هر دری که زدم ......

بيخيال ! نميدونم آبجی .... اين چه قصه ايه . منی که اين همه عاطفيم اين همه پسر خوبيم چيا اينجوری ميشه ؟ طرف ! ( ميدونی کيو ميگم ! ) ده روزه ول کرده رفته ! کوچکترين خبری هم ازش نيست . حق دارم قر بزنم  آخه به خودش هم گفتم . گفتم که فلانی .... اينی که چيزی بين ما نيست ! قبول .... منم مث داداشت ديگه . هان ؟ بی خبر نذار . منو چی فرض کردی ؟ الاق ؟ هر موقع کيفت کوکه محل سگ هم نميذاری ولی تا يه ناراحتی چيزی داری ميای خر مارو ميچسبی ؟

منم بودم همين کارو ميکردما ! تو تقصير نداری .... اشکال از من احمقه ! هيچ وقت نتونستم اينارو بهت بگم . دلم نمياد .... تو هم داری سوء استفاده ميکنی ! خيلی دلم ميخواد بزنم زير همه چی  .... . تاحالا شصت باااااااااااااااار با خودم گفتم کهه فلانی خر کيه بابا خودمونو اسير کرديم .ولی بازم کم ميارم . بابا .... خداجون ! چی چی ميگی هی همه جارو ميبينم ....به همه چيز آگاهم ! خوب هر کسی تا يه جدی تحمل داره ديگه برادر من . کفر آدمو در مياری . اگه گناه کردم ... خوب ببخش !‌ يه کاری کن که پشيمون بشم . يه دلوشی بهم بده که دبگه نکنم ! توکه منو ميشناسی . قدر هرچی بهم بدی که ميدونم  ! به چی قسم بخورم ؟ چی بهم دادی ازش بد گفتم ؟ چی چی بهم دادی که پس زدم ؟

آخ خ خ خ خ خ ..... چقدر دلم برای ماه تنگ شده ! نميشد يه شب ديگه ميذاشتيش بمونه ؟

يادم رفت بگم ! تو چرا چشاتو خسته ميکنی ؟ اينارو برا دل خودم نوشتم .... از بس آهنگ گوش ميدم همه شون هم عاشقونه ميخونن  دلم گرفت خلاصه ديگه  

ولی سبک شدم

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٧ مهر ،۱۳۸٢

 

سينما !‌ عروس خوشقدم .... خنده های زورکی ! کارگردان الکی چیپس و آبميوه

دوتا پيتزا با نون اضافه و شيشتا دستمال کاغذی

بعد از ظهر جمعه ! زوجای جوون .....ياد دخترای دانشگاه . آه اين يکی حسرت اون يکی  ... . واحدای مونده . آیندهء مجهول . عشق حسادت يا هوس ؟

روزگار غريبيست نازنين .....

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ مهر ،۱۳۸٢

 

يعنی چه ؟‌ باز چه مرگت شده ؟‌پستای من کو ؟؟؟؟؟؟

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۳:٠۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٥ مهر ،۱۳۸٢

 

سلام ابجی جونی ..... ببخشيد اونو نوشته بودم  كلی آپديت كرده بودم ولی عوضی اين جملهه رو كپی پيست كردم

اون يكی آبجيم.ن رفع زحمت كزدن خبرمون كنين دست حق به همراهت

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٢:۱٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱۸ مهر ،۱۳۸٢

 

مردشور اين زندگی رو ببرن

به هر کی تکيه کرديم تو زرد از آب در اومد

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٢:۱٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٤ امرداد ،۱۳۸٢

 

سلام ليلی

ايميله رو خوندی ؟؟؟ دارم شاخ در ميارم همين ديشب حرفش بودا .... ديدی ؟‌ زرتی خودش پيداش شد حالا نميدونم چی کار کنم ... از يه طرف اگه بهش ايميل بزنی فکر ميکنه ما دوتامون يکی هستيم !‌ اگه نزنی که ناجور ميشه .... گمونم يه خورده با اين مشکلاتش کنار اومده باشه . خيلی دوست داشتم از وضعيتش بدونم ليلی ! چی کار ميکنه با کی میپره .
حالا نميدونم چی کار کنم
حالا .... يه کاری ميکنيم !‌ تو بهش يه ليميل بزن بگو من فلانيم . راست حسينيش ديگه !‌ هان ؟ چند شب پيش با افشين داشتيم غيبتتو ميکردم و قرار شد بهت ايميل بزنم که خودت بهش ايميل زدی و از اين حرفا ! بعد ای ديتو هم اگه برات اشکالی نداره بهش بده و باهاش هم چت کن .. ميخوام باهاش قاطی بشی . بگو افشين خودش وقت نکرده اين يکی ايميلتو جواب بده آخه امتحان داره بعد خودش مياد ميگه
يه جوری هم نگو که بدونه تو ايميلو خوندی جون من خراب نکنيا
يه قرار هم اگه تونستی باهاش بذار ! اگه شد سه شنبه شب .... من هستم اگه تو خودت هم تونستی بيا اونم بگو بياد . ولی نگو منم هستم فهميدی چی شد ؟ بهم هم خبر بده که خودت ميای يا نه .... خلاصه بگو فلانی خودش مياد بعد فعلاً سرش شلوغه . ببينم چی میشه دیگه
ليلی .... هر کاری کردی کردی ديگه برام خيلی دعا کن ليلی .... يه امتحان دارم همين الان ازش خسته شدم . خيلی سخته بد مصب !!! تو دلت پاکه .... واسم دعا کن
در باره اون شازده ها هم واسم بنويس ... همون آل عبا امام رضا و امام علی .... تو هم لابد فاطمه شونی ديگه ؟
ايشالا خوش باشی   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ خرداد ،۱۳۸٢

قسمت دومش يادت رفت ...

سلام ليلی .... يه چند روزه دارم ميخونم . يعنی بلانسبت مث خر دارم ميخونم . امروزو ولی خوب نبود زياد
به هر حال ! با سحر حرفامونو زديم سنگامونو وا کنديم ... خلاصه قرار مدارامونو گذاشتيم اونم داره خوب ميخونه ..... . خيلی وقته ليلی ازت خبری نداريم . رسمش نيست ! توئی که هميشه ميای رو نت هيچی ننويسی
ما تو ترکيم فعلاً !!! سحر که عمراً نمياد ... منم اگه يه اکانت خوب گرفتم برا پيغام چک کردنو يکی دوتا لينک درست حسابی . بعد لينکاشو بهت ميدم . کم کم داری ميری ليلی ... بی خداحافظی رسمش نبود رفیــــــــــــــــــــــق
آخ اگر بار گرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان بوودیــــــــــــــــــــــــمو رفتــــــــــــــــــــــم .... مادر ( لاتی بخون
)
شماره تلفنامون عوض شده تاازه سرويس ويژه اومده
چه ريطی داشت ؟ من نميدونم !!! ساعت چهاره تازه با سحر حرف زدم خوابم نميبرد اومدی حتماً آپ ديت ميکنی وگرنه نه من نه تو
سوغاتی هم يادت نره مواظب خودت باش ....   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

سلام ليلی .... يه چند روزه دارم ميخونم . يعنی بلانسبت مث خر دارم ميخونم . امروزو ولی خوب نبود زياد
به هر حال ! با سحر حرفامونو زديم سنگامونو وا کنديم ... خلاصه قرار مدارامونو گذاشتيم اونم داره خوب ميخونه ..... . خيلی وقته ليلی ازت خبری نداريم . رسمش نيست ! توئی که هميشه ميای رو نت هيچی ننويسی
ما تو ترکيم فعلاً !!! سحر که عمراً نمياد ... منم اگه يه اکانت خوب گرفتم برا پيغام چک کردنو يکی دوتا لينک درست حسابی . بعد لينکاشو بهت ميدم . کم کم داری ميری ليلی ... بی خداحافظی رسمش نبود رفیــــــــــــــــــــــق
آخ اگر بار گرااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااان بوودیــــــــــــــــــــــــمو رفتــــــــــــــــــــــم .... مادر ( لاتی بخون
)
شماره تلفنامون عوض شده تاازه سرويس ويژه اومده
چه ريطی داشت ؟ من نميدونم !!! ساعت چهاره تازه با سحر حرف زدم خوابم نميبرد اومدی حتماً آپ ديت ميکنی وگرنه نه من نه تو
سوغاتی هم يادت نره مواظب خودت باش ....   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٤:٢۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

ميدونی آخرين آپديت مال کيه ؟؟؟؟
دق کردم   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٩:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

سلام افشين جون....
خوبی خوشی؟...ببخشيد سر زده اومدم.....اومدم تا اف هام اومدن بالا نظر رو دادم.ميخواستم اف بذارم. يهو بابام گفت تلفن رو کار داره..منم دسی.
از اين به بعد حتما خبر ميدم.
امتحان چطور شده.....خوب دادی........خوبه موفق باشی.
راستی اين کاری که ميگی چيه؟چه اتفاقی داره ميافته؟......هر چند بازم دارم ميميرم از فضولی ولی ايندفعه ديگه به روی خودم نميارم تا خودت بگی......ولی خوب برات دعا ميکنم...و کردم...مطمئن........
منم وسط هفته حسابی در گيرم...بيشتر کلاسام افتادن وسط هفته...اول هفته رو ميخوريم و ميخوابيم همشون يهو ميفتن اخر هفته رو هم....
امتحانم که قربونشون برم...هيچ.....البته فعلا...
تازه يه روز در ميون کلاس زبان هم ميرم.........ديدم حسابی بيقم بابا....از اين ترم ديگه ميرم...
ديگه...........
اهان..راستی ممنون .نميدنی چه باحال بود ديدمت ها..کلی ذوقيدم...اميدوارم يه روز توام مثل من به اين سعادت برسی که من رو ببينی...خودم رو تحويل نگيرم کی رو بگيرم...
ولی کلا خيلی مخلصيم...مرسی.....به نظرم خيلی با عکسات فرق داشت....يعنی عينی تر بود....تازه کلی هم بچه مثبت و بچه خوب به نظر ميای....
فکر کنم همينجوری هم باشه..نه.........کلی هم قیافت بچه درس خونه ها....بابا یکم تحویل بگیر....بشین حسابی درس بخون دیگه توپ شه..ردیف میشه تیپ...
از سحر و زهرا چه خبر.....سحر شاگرد خوبیه..میتونی سر کلاس نیگرش داری؟اروم میشینه.. از طرف منم بگو یکم سر کلاس شلوغ کنه...اصلا ادامس باد کنه....
مرسی.
راستی اون جک های که داده بودم رو خوندی........دیدی چه توپن..کلی دست اولم داره...
این یاد اوری کن دفعه دیگه که وبکمرو دیدم...یادم باشه جدی جدی بخندونمت. که اینقدر سور نگیری خودتو...
ما اینیم دیگه..
راستی گفته بودم اگر جور بشه قرار با لاله بریم کیش جشنواره دوقلوها...میخواستیم بریم نمایشگاه کتاب تهران. به خاطر این اونو کنسل کردیم..حالا انگار کیشم هنوز معلقه..داریم کلی کنف میشیم...نمیدونم میگن تو تلویزیون تبلیغ میکنه جشنواره رو دیدیش؟
امیدوارم جور شه بریم...هوس مسافرت کردم.اونم تو این هیرو ویره درسا و کارا..درس خوندن منم نوبره والا.
برم دیگه..از خودت حتما وقت کردی یه خبری بهم بده..سلام هم برسون..حسابی هم درس بخون...بازم میام و اپدیت میکنم.ایندفعه که هیچ حرفی غیر این احوال پرسی ها ننوشتم...برای همین بازم میام...خوش باشی و موفق....همیشه برات دعا میکنم..ممنون...بای.......ماهانم ببوس.
  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ اردیبهشت ،۱۳۸٢

 

سلام ليلی
از دستم ناراحت نباش !‌ ميدونم .... کارم يه جورائی بوده ولی حتماً برا خودم يه دليلائی هم داشتم
ميدونم ليلی که ميتونی مشکلتو خودت حل کنی !‌ خيلی مسخرست ... . يه وبلاگ زديم که چی ؟‌ که آقا ! فلانی بهم اينو گفت تو فکر ميکنی منظورش چی بوده ؟! امروز اینجوری شد . اون اومد خونمون ! مسخره نيست ؟
میدونی ليلی ! مشکل من اين حرفای خاله زنکی نيست . من نميتونم تورو مث خواهرم ببينم .... آره . هر چی ميخوای صدام کن .... حيوون کثافت آشغال !
هر باری ميبينمت دلم ميلرزه . نميتونم ببينميت و هيچی نگم . تو خودم بریزم ولی لبخند بزنم . اين همه نوشتم ليلی واقعاً نفهميدی ؟ هنوز ...
تو فايلای کامپيوتر چت اون شبو پيدا کردم . اول فکر ميکردم ديليت شده باشه ... ديدم هستش !‌
آخ خ خ خ خ خ خ خ خ ليلی ..... کاش هيچ وقت نديده بودمت ... کاش هيچوقت اون حرفارو بهت نزده بودم

****

وقت آهو ناله گذشته ... بذار تمومش کنيم
به زندگيت برس ...به درسات .... به پونه
برا يه بار .... فقط یه بار دوست دارم اينجوری حرف بزنم :
خداحافظ عزيزم ....شاید یه روز برگردم .... با يه احساس ديگه   

نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱:٠۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ فروردین ،۱۳۸٢

قسمت دوم فراموش نشود !!!

سلام ليلی ... همهء حرفامو تو وبلاگ شقايق نوشتم ! الان هم خيلی ديره .... تو هم که خواب نازی
دوتا ايميل برات فرستادم ! يکی اونه که نازی برا من نوشته يکی هم جوابش بوده که من بهش دادم . ليلی !‌ فرستادم که تو جریان همه چی باشی .... اگه يه وقتی خدای ناکرده طوری شد نخوام هی مقدمه چينی کنم . اونائی هم که خواسته بودی چشم ! ‌مينويسم حتماً امروز کل فکرم مشغول اين نوشته ها بود نتونستم درس بخونم هيچی ... . قرار امشبو هم همينجوری گذاشتم بدون مقدمه ! ميخواستم باهات مشورت کنم .
آهان .... يادم اومد ! تو يادداشتا نگاه کن ! يکی اومده کامنت گذاشته برامون يعنی يکی راحت اومده تو و همه چيزارو خونده .... شايد بازم بياد شايد کسای ديگه هم باشن که ميان !‌ خلاصه اينجا ديگه امنست نداره ليلی ....شايد فردا شب اومدم آنلاين !‌ احتمالاً بعد از يکو ربع ميتونم بيام . خبرت ميکنم خلاصه ... تو هم ليلی اگه نتونستی بيای خبرم کن   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٤:٤٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ فروردین ،۱۳۸٢

قسمت...اول.

سلام....بابا ايول قالب..اين چه باحاله..تازه خط هاشم ديگه مشکل ندارن...ببخشيد اينقدر دير اپديت شد...چون من وسط هفته حسابی در گير کلاسا ميشم همه يهو ميريزن سر ادم...اونم صبح تا شب...خلاصه فعلا اين هفته رو قسر در رفتيم...
افشين جون مرسی از راهنماييت...اينا رو که خوندم يکم...ترسيدم....اميدوارم اينطور ی نباشه و مخ زدنی در کار نباشه....ولی شايدم باشه که در اينصورت خودشونم ميدونن مخ من و لاله هنوز اک بند اک بنده.....
ولی خوب ممنون...فعلا که خبری ازشون نيست يعنی طبيعی شده...ديگه کاری ندارن...مثل بقيه....خبری شد خبرت ميکنم...حسابی هم مواظب مخ خودمو لاله هم هستم...
راستی نازی هم که بر گشته............گفتم شايد بيچاره مشکلی داشته باشه....وای چه نازه ادم يه خواهر اونقدری داشته باشه....م م ..کلی ميچسبه...بذار يکم بگذره....نازی هم مياد يعنی شروع ميکنه نوشتن رو...البته اگر خواهرش بذاره....
راستی کی وبلاگ رو خونده؟...از کجا پيداش کرده؟مطمئنی؟........يکم برام توضيح بده ببينم قضيه چيه...
م م ...حالا چی بگم؟اهان يادم اومد..ببين تو دانشگاه شما روابط چه جوريه..مثلا انتظامات خيلی گير ميدن وقتی يک دختر و پسر حرف ميزنن؟..تو دانشگاه ما....رشته های مهندسيه...همه رشته ها تو يه ساختمان جدا هستن..يک ساختمان بزرگ...تنها معماری يک ساختمان جدا داره...يکم دور تر از بقيه....بعضی مو قع ها هست...از بقيه دانشکده ها ميان تو ساختمان معماری يکم صفا کنن..به قول خودشون..ميگن ساختمان نقاشی...خلاصه..تو اين دانشکده..اصلا همه روابط يه جور ديگس...نه اونجوری ها ...نه ... چون ما همه کلاسامون طوری که مثلا ميبينی همه رو کول استاده سوار شديم...برای همين اصلا زياد نه با هم تعارف داريم..نه تحول ميگيريم . و به هم رو ميديم...ميگن بچه های معماری مثل خواهر برادر ها ميمونن...يه اتفاقی که واسه يکی ميفته يا اونقدر بهش ميخنديم و مسخره ميکنيم..يا همه در جريانن...الان که نه ولی چند سال پيش همه از جيک و پوک زندگی هم خبر داشتن...مثلا سالهای ۷۰...۷۱...۷۲..همون اولين دوره ها...خواهرم هم همون موقعه بوده....اونا کلی باهم دوست بودن..اصلا بعضی حرفا و بعضی نگا ها توشون نبوده....با هم شروع کردن رشته رو ساختن..حتی ساختمونم خودشون نقاشی ميکردن...
اون موقع ها دانشگاه معماری مشهد..اولين تو کشور بوده......
ولی الان....همه چيزش شده سو سول بازی...روابط فرق کرده...مثلا يک چند تا پسر داريم..سال بلايی هان..اونا خوره سال پايينی هستن..تا يک ورودی جديد ميان دانشگاه..يک چند وقت دخترا ساپورت ميشن..اينقدر در همه زمينه ها کمکشون ميکنن..که ديگه صدای هم در مياد...البته چند نفر خاص نه همه....تو هر ورودی هم يک دوست دختر دارن...
البته همه به ورودی ما ميگن..شما کند ترين ورودی هستين..چون به قول خودشون نه پسرامون نه دخترامون به کسی حال نميدن..ميگن ضد حال..حسابی خورده تو ذوقشون....
بگذريم....حرف زياد...ميخوام ببينم دانشگاه شما چطوره؟کلاساتون چه طوريه؟........
راستی ما اينجا مرديم از گرما..اونجا چه طوره؟
خوب ديگه افشين....خوب و خوش و خرم و موفق باشی...من باز ميام ادامشم مينويسم.......خوش بگذره...   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱:٠٦ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٢

 

ميگم که ...
ابوذرو که ميشناسی ؟ از سال دوم دبيرستان با هم بوديم . يه رفيق مشترک ديگه هم داشتيم به اسم کيوان . يه باند سه نفره بوديم ... . برا امتحانا و کنکورو خلاصه اين چيزا هميشه با هم بوديم
زدو کيوان انتخاب اولشو زد گچساران ... الان هم داره اونجا درس ميخونه ! هر وقت مياد اينجا برام تعريف ميکنه که چی شدو چی کارا کردن . چند وقت پيش هم يه سفر اومدن مشهد خواستم يه کارائی هم بکنم که پشيمون شدم
حالا بگذريم ... . ديشب که دربارهء رضا و علی ميگفتی ياد حرفای اون ميافتادم . اونم دخترا رو به اسم کوچيک صدا ميکنه و از اين برنامه ها ديگه . خلاصه چند بار هم بهم گفته که برا اينو اون نامه داده و چميدونم کارت تبريک فرستاده يا سوغاتی آورده !!! دارم ميگم برا يه نفر نه ها ... برای چند نفر . برام عجيبه ليلی ... هر باری که اينارو برام تعريف ميکرد اصلاً‌از ذهنم نميگذشت که ممکنه کسی رو دوست داشته باشه . آخه اون اخلاق به خصوصی داره . آدم واقعاً‌ ترسوئيه ليلی . وقتی ميخواد از مغازه دار يه جنسی بخره يا قيمت کنه هميشه به دوستاش ميگه . فکر کنم ميخواد با اين کاراش يه جورائی نشون بده که من خيلی جرات دارم !!!!
يه رفيقی هم داره به اسم مبين ... يه پسرهء تپل و سبزه و قدکوتاه . صداش ميکنن دکتر هندی
خلاصه ميگفت با يکی از دخترا صحبت کردم که با مبين دوست بشه حالا هم دارن با هم میپرن ! ميبينی ؟ مث رضا
نميدونم ليلی .... باورت ميشه يا نه ولی برام خيلی عجيبه اينقدر تشابه ! خلاصه از من ميشنوی ليلی اولش براشون مث يه بازی ميمونده . يه شوخی جوکی چيزی ... . ماجرای منو نازی هم همينجوری شروع شد
بگذريم ! کم کم برا رضاهه جدی شده . يکيتونو دوست داره اينو شک ندارم . بعدش علی هم داره براش کارشو درست ميکنه . يعنی ميخواد که با هم راحت تر باشين ... فکر کنم قاطی کرده باشک ليلی !!! اسماشون مث اسم مستعار ميمونه . خودم هم قاطی کردم ليلی
لب کلامم اينه : يکيشون شمارو دوست داره ولی چون دوتا هستن شوخيشون از اينجا شروع شده که من فلانی با تو هم با خواهرش . بعدش اينکه شما بهشون راه ندادين و با اونا مث بقيهء کلاس رفتار کردين برا همين ميخوان شمارو به دست بيارن . آخه ادو از چيزی که منع ميشه بهش هريس تر ميشه . اون ای دی و اون که دوستتون دارم و اين برنامه ها هم برا اين بوده که فکرتونو عوض کنن . پسرا بهش ميگن مخ زدن . به نظر من کلمهء واقعاً کثيفيه .
خلاصه به اينجا که رسيده و ديدن شما هم بهتون بر نخورده يه کم جراتشون زياد تر شده . من بعيد نميدونم چند وقت ديگه بيان روکو راست بهتون بگن که فلانی من تورو دوست دارم . بعدشم يه کارائی بکنن که نظر شما هم برگرده . نه اينکه مخ زنی ها .... نه !‌ خوب سن آدم ميطلبه همچين رابطه ای داشته باشه . خلاصه آخرش هم که --->
ببين خودت چی ميخوای ليلی . لازم نيست به من بگی يا تو وبلاگ بنويسا ! با خودت و لاله صلاحو مشورت کن . بعدش تو نخ اين پسره هم باش ببين حرفام درسته يا نه ؟!
يه چيز ديگه .... اين آخر توانم نبود ليلی .... خيلی بيشتر از اين ميتونستم کمک کنم بهت . ولی الان اينقدر از نظر روحی داغونم که جدی جدی دارم ميلرزم . صبح اومدم لباس بپوشم نتونستم دکمه هامو ببندم . بعدشم وبلاگمون لو رفته !‌ يکی اومده خونده و کامنت هم گذاشته .... اونا هم برا همديگه مينويسن وای خوب حرفای ما خيلی با اونا فرق ميکنه . شايد رتيم بلاگ اسپات
به خدا من نه غر غروام نه بچه ننه لیلی !‌ نمیدونم چه مرگمه . به دعات خيلی احتياج دارم ليلی ....هر موقعی اومدم رو نت خبرت ميکنم   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٢

 

نميگم سلام چون سلام کردم...تند تند خوندم.....اخه داشتم ميترکيدم از کنجکاوی...افشين راست ميگيا.جوابام همش يکم کج و معوجن...ولی جان ليلی حال ميکنی ميبينی چه پر محتوان....اينو نميگفتم کی ميخواست بگه...
زهرا..همين دور و برو خونده؟..............نگفت شقايق کيه؟اصلا من رو ميشناسه...گفته بودی يه بار عکسم رو بهش نشون دادی......ولی من همونجام خجالت کشيدم......اخه ميدونی...منم يه دخترم ديگه...نميدونم شايد يه فکرای ديگه ای بکنن...ولی از طرفی وقتی ميگی مثل من و لاله ميمونين...باز بهتر ميشه يکم اوضاع...
افشين برای نازی هم ..منم رفتم تو وبلاگش همون جايی که تو نظر داده بودی که ما هستيم باهات..منم نوشتم...
ببين افشين...بذار اينطوری بگم..من خودم اگر به جای نازی بودم بعد همچين اتفاقی شايد اصلا قيد نتم ميزدم...نميخواستم خاطراتم چت هام برام زنده بشن....همه کاری ميکردم تا فراموشش کنم و وانمودم ميکردم که فراموش کردم....نميدون الانم اينی که نازی رو من بازم رو نت ميبينم و ميبنم مياد خيلی خوشحالم يه جورايی که داره برای خودش عاديش ميکنه..مثلا ميگه اينم يکی مثل بقيس.....اين به نظرم خوبه خوب...تازه شايد يه دليلشم اين باشه که وبلاگش زياد جا نيفتاده....مثلا فکر ميکنه برای کی بنويسه.............
و بازم به نظرم نازی که ميامد و تو شب اتيش بازی احوال تو رو میپرسيد از من....شايد ميترسيده ....ميترسيده که تو بری و ديگه ان نشی ...يا همين شقايق بمونه...ميترسيده بدون خداحافظی بری....الان که ميدونه ميای و اپديت ميکنی يکم براش عادی شده...برای همين ميگه حالا که اون من رو فرامش نکرده...بذار کم کم جفتمون اين کارو بکنيم...
دليل سومش اين که نيگا... يک دفعه نازی ميبينه يه دختر ديگم اومده....اونم تو وبلاگ اون و افشين همون حرفايی که فقط خودشو تو ميدونستی....شايد ناراحت شه..هرچيم بگه نه نميشه..بازم ادم يکم ميخوره تو ذوقش....برای همينه من کمتر اپديتش ميکنم ميگم شايد نخواد ا من دوست شه...چون اگر من جاي اون بودم اولين کاری که ميکردم ادی طرف رو ميگرفتم که بتوم تنهای هم باهاش صحبت کنم..ولی اون نکرد...يعنی برام مهم نيست..من در اين مورد بهش حق ميدم....
ولی افشين به نظرم توام نبايد رفتار نازی رو با قبلش مقايسه کنی......حتی افکارش رو....شايد اون ميخواد يک نازی جديد بشه لااقل تو دنيای چت....
شايدم الان درگير درسش باشه چون همه دبيرستانی ها الان امتحان دارن...
راستی يه خبر...جشنواره دوقلوهام که قبلا بهت گفته بودم..ميخواد تو کيش باشه..داره راه ميفته..شايد من و لاله هم بريم...۱۲ -۱۵ ارديبهشت..مکان جزيره کيش....نميدونم هيچ انگيزهای برای رفتن ندارم..ميترسم..برم کارای مسخره بکنن بيشتر اعصابم خورد شه...تو بودی ميرفتی؟
خبر ديگم اينکه حسابی درگير يک جشنواره عکسيم که دانشگامون يا بهتر بگم کلاسمون مسخواد برگذار کنه..اونم در سطح استان...کلی مهم شديم...موضوعشم معماری است..البته هنوز کاراش شروع نشده ولی داره مشه...من و لاله نخود هر اش هم...تو همه کاراش هستيم....يعنی داريم خودمونو قاطی ميکنيم..زمانشم...۲۵ ارديبهشت تا ۳۰ ارديبهشته....
ميبينی چه درسی ميخونم اين ترم...
يه مورد ديگم اينکه افشين خيلی وقته ميخوام يه ماجرايی رو برات تعريف کنم ولی منتظر اخرش بودم..ولی نميدنم کی تموم ميشه..برای همين ميگمش ديگهه.ولی الان ميگم...فکر بد نکنی ها..راهنماييم کن....خيلی لازم دارم...
يه چيزه ديگه هست...بابا تایپم خوبه....فقط يکم ساعت های کلاسيم قاطيهه تازه فکر ميکردم...تو اين اثنا...هميشه ميخواستم تو حرف بزنی من جواب بدم...ولی الان ديگه نه...منم ميگم..از همه چی...
توام يکم در گير کارات که بشی...شايد همه چيز رو يکم فراموش کنی....اينام بهونه نيست چيزايی که واقعا فکرت رو مشغول کرده...کم کم رفع ميشه...
بعدشم چرا ميخواستی پاکش کنی؟...........ديگه نکنی از اين کارا....همون دفتر خاطرات...وسلام...به جای قربانت....   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۳:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٢

 

سلام ليلی بازم خواستم يه سری چيزا بنويسم در مورد خودمون پشيمون شدم !!! انگاری من حرف حاليم نيست ... بايد زور بالا سرم باشه
تنها خاصيت اين چند روزه ( يه روز شد ؟ ) اين بود که اتاقمو مرتب تر کردم . از فردا کلاسامون شروع ميشه ليلی باز رفتم آموزشگاه رانندگی و ده ساعت باقيمونده از کلاسامو هم گرفتم هفتهء آينده هم دائيم بابای زهرا برميگرده بوشهر . صاحب کارم دائيمه خلاصه اگه بياد بايد دمبال اون کاره هم ميرم خلاصه سر خودمو شلوغه شلوغ کردم ديگه
آخه ميدونی چيه ؟ همش فکر ميکنم اون چيزائی که ميخواستم بهت بگم بهونست برا تمبلی کردن ... برا اينکه برم تو خيال و هيچ کاری هم نکنم ! شايد اصلاً يه مدت زيادی نيومدم رو نت
اگه بتونم اين کارو بکنم خيلی خوب ميشه ها ... .
هی دارم دست دست ميکنم ميترسم آخرش هم بفهمی !‌ يا شايد هم تاحالا فهميده باشی ؟ خدا کنه که نه ... .
اينقدر از خودم بدم اومده .. . هر جا که ميرم دمبال يه موضوع ميگردم که تو وبلاگمون بنويسمش ! آخه اسم اين چيه ؟ تو بهش چی ميگی ؟‌ حس روزنامه نگاری ؟ پفيوز بازی ؟ آدم هنوز تو خاطرات مونده ؟ چی ؟
نميخوام بنويسمو پاک کنم !‌ بذار اصلاً‌ يه چيز ديگه ميگم . اينو ولش کن
امروز زهرا اومده بود اينجا . چند روزه اومده بوشهر ... نميدونم بهت گفتم يا نه ؟ خونشون تهرانه چند سال ميشه رفتن اونجا . خلاصه بئجوری درگير امتحاناشه .... رشتشو بهت گفتم ؟ داره پزشکی ميخونه خيلی دوستش دارم نه اونجوريا ! نه ... . يه جور بخوصوصی ... . يه جوور خواهر واقعی واقعی .... چه جوری بهت بگم ! مث تو و لاله دوتا دو قلو . حالا ازش اجازه ميگيرم يه روز عکسشو برات ميفرستم . دختر خيلی خوبيه . لينک همين دورو برو بهش نميدادم هيچ وقت ! اين مدت که تهرون بوده رفته پرشين بلاگ .... بعدش بعضی وقتا هيستری منو ميخونده منم حواسم جمع بود هميشه وبلاگای منو ليلی و همين دورو برو پاک ميکردم . خلاصه چيزی که بود ميدونست من با کيا دوستم و بلاگرا رو ميشناخت . رفته بوده سايت انگوری ( تازگيا سايت زده ! ديدی؟ ) لينکای بغلشو گشته و گشته تا رسيده به همين دورو بر ! گفت نخوندم چی نوشتی ... اينو راست ميگه . بهش اعتماد دارم خلاصه گفت ميخواستم بدونم که از کيش برگشتی يا نه ؟ ديدم آخرين نوشتت مال آخر اسفنده ... .

***

ديشب يه پروانه تو حياط گير آوردم بيچاره بالش شکسته بود پاهاش هم قطع شده بودن . فقط دوتا پا داشت . گذاشتمش رو ديوار حيات ازش عکس گرفتم ولی سياه در اومد آخه لامپ حيات سوخيده منم تمبليم اومد عوضش کنم هيچی ديگه ! لامپ اضطراری گذاشتم رو کولم ازش عکس گرفتم که دوبين لرزيده و مات شده عکسه !!! فردا صبح بازم ديدمش آوردمش تو چند تا عکس رماتيک گرفتم خيلی توپ شده
ميخوام بذارمشون تو اون يکی وبلاگه ... برا خداحافظی ... . ميدونی ليلی !‌ اين بي توجهی نازی ديگه داره آارم ميده . نميدونم ميخواد منم تلافی کنم ؟ يادته من نبودم اون دمبالم ميگشته و زنگ ميزده خونه و از تو میپرسيده .... . نميدونم حالا منتظر منم همچين کاری کنم ! که عمرا ً يا ميخواد از پويا بپرسم ... قرار بود یه ایمیل بزنه دربارهء خودش برام بنویسه که حالش چطوره چی کار میکنه درسا زندگی .... خبری نشد !‌خلاصه نميدونم . اولش بهونه کرده بودم که تو بيای حرفامو بهت بزنم و بعدش برم سر درسا .... حالا بهونه کردم که اون چرا هيچی نميگه !
نميتونم تکليفمو با خودم مشخص کنم ... برام دعا کن ليلی .
راستی ! تو چرا اينقدر کم مينويسی ؟ هنوز به فارسی نوشتن عادت نکردی ؟ يا مث هميشه ميگی تو بگو منم جواب ميدم ؟ اينجوری نميشه ها ليلی ....
اون اولا فقط دو سه تا مشکل داشتی دربارهء اونا نوشتی
اينم حساب کن ننوشتم !!!‌حساب کن اينم پاک کردم ولی تو خونديش
راستی ليلی ! از کجا ميدونی من اومدم چيزی نوشتم ؟ هميشه لو ميرم ... هر شب ميری وبلاگو باز ميکنی ؟ برام خيلی جالبه
اگه تونستی از زندگيت هم بگو ... . چقدر اين روزا تعريف از کيش يادم مياد ولی حيف ! خواهرم فيلماشو برده با خودش ... ميخواستم برات عکساشو بفرستما نشد
آهااااااااااااان ... يه چيزی يادم اومد که با دليل انلاين بودم خودت محو شد   

نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱:٥۸ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳۸٢

 

سلام افشين جونی......................هورااااا...من بلاخره اومدم..دقيقا....م م ۱ ساعت ميشه رسيدم....جات خيلی خالی بود واقعا خالی. کلی خوش گذشت......اب و هوا ...جنگل...دريا....همه چيز عالی بود.....
خوبی تو؟خوش ميگذره؟۱۳ به در خوش گذشت؟...بابا دمت گرم چقدر اپديت کردی شب اتيش بازی رو....متاسفانه خونه خواهرم نتونستم زياد کانکت شم...چون نتشون تموم شده بود و تنبلی شون ميکرد برن بگيرن...در نتيجه کلی خيط شدم....
افتم خوندم...ممنون.............راستی تو تا سه شنبه کجا هستی بعدش کجا ميری؟.....
کار نو دانشجويی مبارک....تبريک....منم دنبالشم که اگر شد برم شرکت کار کنم....اونوقت ميشيم دوتا کارمند نمونه...........
راستی يه چيزی بگم....شمال که بوديم جايی که می بوديم يعنی دعوت شده بوديم....يه جايی بود وسط جنگل....شهري بود واسه خودش..ماله شرکت پتروشيمی بود...هر ۷ ....۸ سال يه بار به يکی ميرسه برن اونجا...اونم واسه سه روز...خلاصه بعدا اينا رو ميگم...
اونجا همه چيز داشت استخر...زمين تنيس زمين چمن......همه چيز...حتی سينما...
ميدونی شب دوم فيلمش چی بود................اگه گفتي.......شب يلدا.....نميدونی وقتی شنيدم کلی ذوق مرگ شدم..اخه اين شب يلدا هم با ما سر ناسازگاری داره...هر وقت اومدم فيلمش رو بگيرم...دست کسی بود..تازه خونه خواهرم داشتنش..ميخواستم اونجا ببينم که باز فرصت نشد...
بلاخره رفتم ديدمش....از اول تا اخر فيلم به يادت بودم....به قول خودت انگار واسه تو ساختنش...البته نه زياد..ولی خوب اره يه جورايی شبيه دردسرای تو بود....خيلی از پريا خوشم اومد...مخصوصا اون جملش راجع به عشق......حالا بعدا سر فرصت رو اينم صحبت ميکنيم...
راستی...قبل ازرفتنم . اومدم وبلاگ رو چک کردم...همون متنی که نوشته بودی برو خوش باش و فعلا به هيچی فکر نکن....مگه بعد از اونم چيزی نوشتی؟............خوندمش....
ولی راستش ترسيدم اف بذارم...ترسيدم ناراحت شی...واسه همين موکولش کردم به وقتی رسيدم...افشين خلاصه اينکه ميدونم کلی حرف واسه گفتن هست....ما دربست در خدمتيم...
ميام و ميبينمت...احتمالا شايد شب بيام حالا برات اف ميذارم...
در ضمن...پرانتز باز....وبکم درست شد؟........م..........کلی ذوقيدم...پرانتز بسته...
ما بريم...برميگردم...قربانت...خوش باشی...و خوش بگذره........
  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٢

 

خيلی حرفا ميخوام بزنم .... ولی اوش بايد ببينم حالو حوات چيه !‌
چشمون به در اين ياهم مسنجر خشک شد بابا ... من تا سه شنبه خونم ! کی ميای ؟   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٦ فروردین ،۱۳۸٢

 

salam afshin joon............vay sharmnadatm bekhoda onam hessabi...dalayele naneveshtan
1.az sobh pooneh inja bod yerizzzzzzzzzzzzzzzzz ya harf mizad ya ghayem moshak bazi mikrdim..taze droz az safar omadan koli baham hal kardim
2.khaharamo shohar khahram inja bodan alanam khharam injast shoharesh tehrane........
3.ta s@10 fekr mikardam farda berim vali kancel shod.....pas farda azemim...
4.kholase koli sharmande
weblogo khonadam kahily hal kardam ba neveshteahat..mamnon....midonam toam alan chi fekr mikoni vase hamin taeed mikonam tamame neveshtehato....
az in be baedam biya harfayee dishabo bezarim kenar..beshim dota doste khobe khob......eyval.....manam nazaram vase kish hamine ke migi vali ye chizayee digam hast ke hala baz migam..mizaram vaghti az shomal omadam chon shomalam jayee ke mikhaym berim kami az hamon kish nemiyare...
hala ham mikham emtehan konam begiram...midoni neshastam daram migiram..internete rozanam kar nemikone..mikham shabane begiram
rasti bebakhshid fingilisi shod ......chon vaghtam kam bod
ianm begam kish ba kiyana kahily hal mide chon manam ye chand bare akharo ba pooneh raftim koli bahash hal mikardaim harchi kare bad bod behesh migoftim anjam bede inam saf jolee mardom......akh akh dorost in pooneh mesle in adamayee poroe..aslan az hichki khejalat nemikeshe....hala baedan tarif mikoanm
ghorbanet...........leili   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٢:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٩ فروردین ،۱۳۸٢

 

قلم بر قلب سفيد كاغذ مي گذارم و فشار مي دهم تا انشاء ام آغاز شود. سال گذشته سال بسيار خوبي و پر بركتي مي باشد. سال گذشته پسر خاله ام زير تريلي ۱۸ چرخ رفت و له گشت و ما در مجلس ترحيمش شركت كرديم و خيلي ميوه و خرما و حلوا خورديم و خيلي خوش گذشت. ما خيلي خاك بازي كرديم. من هر چي گشتم پسرخاله ام را پيدا نكردم. در آن روز پدرم مرا با بيل زد، بدون بي دليل! من در پارسال خيلي درس خواندم ولي نتوانستم قبول شوم و من را از مدرسه به بيرون پرت كردند. پدرم من را به مكانيكي فرستاد تا كار كنم و اوستاي من هر روز من را با زنجير چرخ مي زد و گاهي موقع ها كه خيلي عصباني مي شد من را به زمين مي بست و دو سه بار با ماشين يكي از مشتري ها از روي من رد مي شد. من خيلي در كارهاي خانه به مادرم كمك مي كنم. مادرم من را در سال گذشته خيلي دوست مي داشت و من را خيلي ماچ مي كند ولي پدرم خيلي حسود است و من را لاي در آشپزحانه مي گذاشت. در سال گذشته شوهر خواهرم و خواهرم خيلي از هم طلاق گرفتند و خواهرم بسيار حامله است و پدرم مي گويد يا پسر است يا دوقلو، ولي من چيزي نمي گويم چون مي دانم كه بچه اي به اين اندازه از هيچ كجاي خواهرم در نخواهد آمد! در سال گذشته ما به مسافرت رفتيم و با قطار رفتيم. من در كوپه بسيار پدرم را عصباني كردم و او براي تنبيه من را روي تخت خواباند و تخت را محكم بست و من تا صبح همان گونه خوابيدم! پدرم در سال گذشته خيلي سيگار مي كشد و مادرم خيلي ناراحت است و هي به من ميگويد: كپي اوغلي، ولي من نمي دانم چرا وقتي مادرم به من فحش مي دهد، پدرم عصباني مي شود! در سال گذشته ما به عيد ديدني رفتيم و من حدودا خيلي عيدي جمع كرده ام، ولي پدرم همه آن ها را از من گرفت و آنتن ماهواره اي خريد كه بسيار بد آموزي دارد و من نگاه نمي كنم و پدرم از صبح تا شب شوهاي بي ناموسي نگاه مي كند و بشكن مي زند. پدرم در سال گذشته رژيم گرفته است و هر شب با دوست هايش آب و ماست و خيار مي خورند و مي خندند، گاهي وقتا هم آب با چيپس و ماست موسير

اينا نوشته های يک کودک فهيمه ليلی ....
جالبه ... بخونشون !
همين حالا دی سی کرديم !!! آدم اين همه پر رو ؟‌
راستش ليلی از اين حرفای آخريت هيچی سر در نياوردم ! ولی ديدم خسته شدی دمبالشو نگرفتم
گفتی آشنا شيم !‌ راست ميگی ... اين همه وقته ميشناسمت ولی هيچی از خونوادت نميدونم هيچی از بابات ... مادرت .. خواهرت که ازد.اج کرده هيشکی خلاصه نميدونم .
تو هم نميدونی آخه !!! من حرفی ندارم ليلی تازه از خدام هم هست ... . ولی نميدونم چرا يه چيزی تو ذهنت جرقه نزد و يه چيز ديگه زد
باز دارم لقمه رو دور سر خودم میپيچونم !‌ اون موقع که گفتی حالا چشمام باز شد و ميخوام مث قبل باشيم با همو که يادته ؟ گفتم ميخواستم همينو ازت بشنوم
تو سفر که بودم .... بهت گفتم که ! اولش همه چيز برام نو بود ... فکر ميکردم اينا که با اين قيافه ها با اين ارايشا اومدن بيرون وای وای وای ... چه هيولاهائی هستن !!!! لابد همهشون دوست دختر /پسر دارن هزارتا کار کردن خلاصه پيف پيف بوميدن
کم کم بيشتر باهاشون قاطی شدم ! چطوری ؟ عمراً بتونس حدس بزنی ليلی .... از کيانا باورت ميشه ؟
يا بار شوخی شوخی وجبش کردم ! با دست من ميشه دو وجب برابر ... نه يه کم زياد نه يه کم کم !!! يه عادتی که داره ليلی دوست داره همه دورش جمع بشن ... . هنوز که حرف نميزنه ولی هر چيزی ميخواد ميگه هوم ... هوم .... . مثلاً وايساده بوديم در يه مغازه مامانو باباش تو بودن منو کالسکهء کيانا هم دم در مونده بوديم . يه هو ديدم يه دختری سفت برگشته داره منو نگاه ميکنه اينجوری ---> گفتم اين چش شده ؟‌صدای ميانا در اومد که هوه ... هوم ... دختره برگشت ديدش ! نگو کيانا پائين مانتوشو ( نزديک باسنشو ) گرفته کشيده !!!! خلاصه هی براش قرو اطوار اومددختره هم هلاکش شد . هی ماچش ميکرد هی براش دست تکون ميداد ... خلاصه همينجوری با شيش هفت نفری حرف زدم . ديدم نه بابا ... همچينا هم خبری نيست !‌ اگه به يکيشون ميگفتم شماره تو بده با کبفش ميکوبيد تو دماغم ولی باهام خيلی راحت حرف ميزدن . نه خجالت ميکشيدن نه از خونوادهشون ميترسيدن . ميدونی چيه ليلی ؟‌ اين آدما از فيلتر گذشتن ... . خودشون با خودشون جورن ... . کس ديگه نميتونه درکشون کنه يا پشت سرشون جرف ميزنن يا کج خيال ميکننو ميخوان سوء استفاده کنن !!! آدمائی که اومده بودن کيش همه از يه قماش بودن . نه به هم متلک ميگفتن نه چشمشون دمبال هم ميدوئيد نه تیپشونو به رخ هم ميکشيدن خلاصه راحت راحت بودن ... . ديدم دنيا اونجوری که من فکر ميکردم نيست !‌آرمان شهر هم وجود داره ليلی ... . اين همه کيش کيش شبی پنجاه هزار تومن پول هتل ميدن بستنی مگنوم پونصد تومنی و نهار يست هزار تومنی ميخورن دارن بهای آزاديو ميدن ! اونجا آزادن ليلی ... از آدمای بی جنبه و نديد بديد خبری نيست
آخه پولشون نميرسه بيان اونجاها ... .
با خودم فکر کردم که اين سفرو با خواهرم اومدم ( بعد ميگم شغلش چيه و کامل ميگم خلاصه ) از نظر مالی هيچی مشکل نداشتم تازه شوهرش هم باهامون بود ... . شختی نکشيدم خلاصه ! کاری نبود که خودم بخوام تنهائی انجام بدم يا از خودم عرضه نشون بدم ! برا همين بايد يه سفر با پول کمتر يه جای غريب خلاصه يه کم سخت تر برم ... . ميخوام خيلی چيزارو تجربه کنم ليلی . مثلاً اونجا چند بار پيش اومد که حتی يادمون رفت صبحونه بخوريم .... برا زندگی روز مره خيلی عجيبه ها ! آدم يادش بره صبحونه بخوره ؟ خيلی عجيبه ... .
خلاصه يه مدت از دنيای خودم .... وبلاگ ... مامانم .... نازی ... حرفای انسی ( از بلاگش خيلی خوشم مياد ) خلاصه از هر چيزی که تاحالا توش بودم بيرون اومدم . از اين زندگيم فقط تو باهام بودی ليلی ... بی نعارف و بی منظور ميگم . مامانمو يادم نبود ولی تورو يادم بود
خلاصه ديدم از حالا خيلی زوده خودمو اسير کنم به زنو زمبيلو عشقو عاشقی .... دلم ميخواد تجربه کنم .... جستو خيز کنم ... کارائی که ازشون ميترسيدم با تاحالا انجام نداده بودمو انجام بدم خودمو با کسی مقايسه نکنم . خلاصه ببينم افشين خودش خرج در رفته چه جوريه ؟ تو همون اتاق سفيد !
برا آيندهء دورم هيچ تصميمی نگرفتم ولی ميخوام حالا درس بخونم ... چون هم علاقه دارم بهش هم ميخوام ببينم آخر اين چيزائی که بهمون ياد ميدن چيه ؟‌اين چيزا چه جوری کار ميکنن ؟! خلاصه خيلی هدف دارم که دارم باهاشون حال ميکنم
حالا ليلی !‌ يه لطفی کن هر وفت حالم گرفته شدو اين هرفامو يادم رفت به يادم بيار
دوم اينکه از خودت ... خودوادت .... علاقه هات خلاصه هر چيزی که دوست داری برام تعريف کن
سوم هم اينکه در مورد من هيچ فکری نکن !‌ هر چی گفتيم فقط حرفای بچه گونه بوده که شايد چند سال ديگه بهشون بخنديم ... . تا منو نبينی اخلاقمو نبينی خلاصه کامل سه چها بار با هم قرار نذاريم هيچ تصميمی نميشه گرفت ... . پس پيش داوری نکن .
چهارم اينکه بيا به هم قول بديم ليلی حتی اگه داشتيم منفجر ميشديم به هم نگيم دوستت دارم .... عاشقتم ... خلاصه از اين حرفا ! دليلشو هم کاری نداشته باش ....
پنجم هم اينکه تورو ليلی ميبينم !‌ يه دختر خوب مشهدی که سه تا عکس ازش ديدم تو هر سه تاش هم داره لبخند ميزنه و اصلاً فکر اينکه ممکنه مشکل هم داشته باشه به ذهن آدم نميرسه
ششم اينکه آره ليلی .... واقعاً تنهام .... برو سفر و برگرد ميگم چرا !
هفتم هم اينکه دارم يه کارائی ميکنم ... اوليش هم اينه که ميخواو آيديمو عوض کنم !‌ گمونم هک شده باشم ... اين همه روز .. هيچی آفلاين نيومده بوده تازه ايميل جديد هم زنگ نزد ! يعنی يکی همهء آفلاينامو خنده ايميلامو هم چک کرده بوده ... .
خلاصه منتظرم ببينم چی کار ميکنی   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٥:۱۸ ‎ق.ظ روز جمعه ۸ فروردین ،۱۳۸٢

 

سلام افشين جون...رسيدن بخير.............شونصد سال به اين سالها........خوش گذشت؟..حتما خوش گذشته.....چون يه عالمه حرف نشونه خوش گذشتنه.........شديدا و بيصبرانه منتظرم.....ولی راستی من ميخوام برم مسافرت..........م م م ...ميدونی قرار شنبه بريم با خاهرم خونش شهرستان چون اون بايد يره سر کار...شوهرشم تهران.....بعدش دوشنبه از اونجا ميريم شمال.......مسافرتمونم جور شد...چون دعوت شديم جايی...وگرنه قصد شمال رفتن نداشتيم......
خلاصه...من برم شهرستان..ميتونم ان شم...ولی فکر نکنم..مسنجر نصب کرده باشن....حداکثر ميتونم بيام ميل چک کنم....چون تو وبلاگم ميترسم برم...ميدونی که اونجا شلوغ پلوغه امنيت نداره ادم......
برای همين ..يه خواهش...ببين...ميتونی برام ميل بزنی......تازه اونم فينگلسيس بنويس که کسی جز خودم هوس خوندنشو نکنه.....اينم بگم...نيگا ...مثلا با ..م م............م م.......يه ادی ديگه يا يه پرفايل ميل بزن.....به اسم دوستام که بازم فضولی نکنن.....
مثلا به اسم مونا..يا همتا .... همينا ديگه به اسم اينا بزن...که يه وقت سه نشم....ميدونی چرا اينهمه تدابير امنيتی به کار ميبرم....ببخشيد.........ولی خواهرم و شوهر خواهرم جفتشون.....اينترنتيست خبرن........بايد جلوشون اتو ندم....
خلاصه شرمنده اينهمه گفتم..ببخشيد...راستی افشين جون......من زياد تو اين چند وقت نيودم پای نت....ميامدم چيکار......ولی هر وقت که اومدم...اف گذاشتما...يعنی اف نداشتی هيچی؟
مگه ميشه؟
تازه يه مصيبت ديگم هست يعنی بود...کلی کارت قشنگ پيدا کرده بودم...برای خيليام زدم...ولی دريغ از يکيشون که رفته باشه..نامرد فقط يه کپی واسه خودم ميفرستاده.....برای همين تازه ديروز فهميدم که رو دست خوردم.......ببخشيد............جبران ميکنم...يکی طلبم.....
ببخشيد که وبلاگم اپديت نشده......کلی شرمنده...
خوب ديگه اينم بگم و اينا رو بفرستم...من تقريبا کيش رو خوب ميشناسم..مخصوصا بازاراشو....ولی نترس اگر من سه نکنم. تو سه نميکنی...
احتمالا ارديبهشتم ميرم کيش..هنوز معلوم نيست با کی برم و کی برم..ميام ميگم...
خلاصه...وای از طرفم ماهان رو يه بوسسسس گننده بکن.....حالا خوب شده؟کيانا چه طور بود.....کلی کيف داده نه؟م م م.......اره عاليه...
تازه افشين هيچ اتفاقيم نيفتاده....فقط ..کم اومدم پای نت..نترس.....
ممنون...خوش بگذره...قربانت..منتظرم..فعلا...بای.....   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٥:٢٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٢

 

سلام ليلی سال نوت مبارک باشه ... صد سال به از این سالها
اين همه مدت کجا بودی ؟ هيچ خبری ازت نیست چرا ؟‌
گمونم ای ديم خراب شده باشه ... آخه هيچی آفلاين نداشتم شايدم تقصير اين ياهوی گور به گور شده باشه
به هر حال حالا ... تو خوبی ؟ آخ اگه بدونی چه ضد حالی خوردم .... همش تو سفر به خودم ميگفتم الان ميرم خونه .... ميرم تو نت ... هيچی هم آفلاين ندارم ... حس ميکردم ليلی ! نميدونم ه جوری ولی همهء حسام درست در ميومد
اين چند وقته شديد مزاحم تلفنی داشتيم که ميدونيم کيه ... يه خبر بد ديگه اينکه ماهان چند روز بيمارستان بوده ! اينقدر دلم سووووخت براش ليلی ... . حتی پرستاا هم گريه ميکردن براش
( گلاب به روت ) اسهال شديد گرفته بوده ...پناه بر خدا دور از جونش باشه یه خیالای بدی هم کردن که هیچی حالا !‌ خدا رو شکر حالا بهتره ...دلم خیلی براش تنگ شده
امروز تازه اومدیم خونه ... . با خواهرم اینا ..تعریف زیاده . امروز تولد کیانا بودش ... خیلی کوچولو البته تولد اصليشو بعد ميخوايم بگيريم
نميدونم چرا هر چی مينويسم به دلم نميشينه ! ليلی
خدای نکرده چيزی شده ؟ يه حس بدی دارم ... دهنم بد مزست ... بدجوری منتظرم ... . خدا وکيلی هر چی شده ... کامل کامل رکو راست بيا و بگو
يه کاری هم بکن راستی ... . هر چی از کيش ميدونی بنويس من يه وقت سه نکنم خيلی حرف دارم ... فردا ميرم يه کار روز ميخرم طرفای عصر چک ميکنم چيکار کردی !‌
ميگم ليلی نکنه خواستگاری چيزی اومده باشه ؟ الهی برم زير تريلی

منتظرم   

نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٥:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ فروردین ،۱۳۸٢

سلام

سلام.........الان حدود يک ۴۰ دقيقيه هست من اينجا نشستم.تا شايد کانکت شم.....ميدونی مشکلم چی بود......اومدم زرنگی کنم يک سروره ارزون واسه شب عيدی گرفتم گير افتادم حسابی..قربونش برم تا ديشب که اصلا کار نميکرد......ميگفت اشکال از ماهوارشه.....منم همينجوری اينجا سماق ميمکيدم تا کانکت شه........واقعا نميدونم اينهمه ادم اين موقع شب ميان اينترنت که چی اخه...........گفتی برات ديگه اينترنت جذابيتی نداره.....منم اونجوری شدم....البته من مثل بقيه نيستما...کلی بهانه دارم واسه اومدن رو نت..برای همين از رو نميرم.....راستش افشين ديشب برات چيزی نوشته بودما.....تقصير اين خط شده..قاط زد ..هنگ کرد..و باز طبق معمول منم سيو نکرده بودمو...........اخرش اينکه يعنی حسابی خيط شدم....ولی خوب حالا فکر کنم اينا ديگه ميان ......
راستی کيش خوش بگذره جای منم صفا کن......مخصوصا جلو عروسک فروشيا با کيانا.........اخ حال داره ها......
راستی نميدونی چقدر ذوق زدم وقتی خوندم که حالت بهتره.......ميدونستم ميتونی قضيه رو يه جوری رفع کنی تا دم سال تحويل..........منم ميخواستم بگم..بشين سر سفره هفت سين..با خودت بگو..با يه فکر نو...ميرم تو سال نو...نذار اين مشغوليت های فکريت بيان باهات و يک درد کهنه شن........
يک چيزه ديگم بگم....نميدونم چرا اون نوشتتو پاک کردی ولی من يادمه.......البته با اجازه.......ميخوام جواب يک چيزه ديگرو هم بدم..ببين فشين من اينجا پشت نت...و با ۲۰۳۶ کيلومتر فاصله.....هيچ کمکی موقعی که مشکل داری نميتونم بهت بکنم.جز حرف...که اونم به گمان خودم...شايد يکم کليشه ای باشن........ولی الان کليشه ها رو خودم با چشم خودم ميبينم......بگذريم....کمکم در همين حد.......برای همين مطمئن باش نميتونم جای يک کسيو که کنارت باشه رو برات پر کنم...کسی که بتونه بهت و بتونی بهش ابراز علاقه واقعی و با شناخت رو بکنی..........ببين اينارو که ميگم نه اينکه فکر کنی دارم جا ميزنم و فکرای ديگه...نه..افشين هر کسی بلاخره به اون خلا ميرسه....تو زندگيش......نميشه فکر کرد که داره پر ميشه......بايد پرش کرد........
نميدونم تونستم اون چيزيو که ميخواستمو بگم يا نه..ولی اميدوارم.....به حساب پر رويی يا .....نباشه...بذاربه همون حس خواهرانه.......بهر حال تصميم با توئه.......
اين اينترنم من رو اخرش ميکشه....گوشم درد گرفت از بس مشغول زد....دعا کن بلاخره بتونم بيام و ببينمت.........   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٧ اسفند ،۱۳۸۱

 

سانسور چيز خوبی نيست .... گمونم خونديش ولی بذار نباشدش
مسافرت کيش به هم خورد .. از هميشه ديوونه ترم
modem رو از تو کیس در آوردم ليلی ! شايد ...
هيچی ولش کن
حلالم کن لیلی   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۳:٢٦ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ اسفند ،۱۳۸۱

 

سلام....افشين جان خوبی؟افمو خوندی؟شرمنده بابت گم شدن يهو.....راستی تو برای من نوشته بودی ديگه نميخوای بيای؟......م م ..من همچين افی نداشتم ها؟.......مرسی از اپديت....افشين من اصلا ناراحت نميشم که تو ميای و اپديت ميکنی...حتا هيچوقتم به خودم نميگم که باز اين غر غر کرد...هيچوقت............چون اولا اينايی که تو مينويسی اصلا غر غر نيستن....دوما خيلی خوشحال هستم که تو اينو احساس ميکنی که تنها نيستی...منم هستم...حتی با ۲۰۳۶ کيلومتر فاصله و حتی پشت نت.....
راستی حتما برو کيش.....م م ..با کيانا خيلی خوش ميگذره......تازه يکم از اون دور وبر دور ميشی....فکر کنم برات بهتر باشه...
وبلاگ نازی رو هم خوندم....خوشحالم که اونم بلاخره حالش بهتر شد و با خودش کنار اومد....اگر دوست داشتی بقيه ماجرارو از اونجای که نميدونم رو برام تعريف کن......
حالا..افشين جون ..من حرفاتو ميفهمم..خوبه خوب.....ميدونم در چه وضعيتی هستی.....قشنگ حس ميکنم....ببين..اين دنيايی که ميگی...زيادم دروغ نيست...ميتونه مثل همونايی که گفتی تبديل به واقعيت بشه...ولی واقعيت فقط روبروی هم بودن و باهم حرف زدن نيست...واقعيت ميتونه..تو دل ادم باشه.....هر چند باهم بودن.....خيلی از واقعيات رو شيرين تر ميکنه.....
افشين....راستش رو بخوای....وقتی ميام...نوشته هات رو ميخونم.....خيلی احساس گناه ميکنم.....نميدونم شايد به خاطر اينکه من نزديکت نيستم......شايدم يه جورای حس ميکنم...من نبايد توی اين شرايط يعنی رابطتت با نازی وارد قضيه ميشدم...ولی اين حس که تو من رو حتی مون دفتر خاطراتت ميدونی...کلی ارومم ميکنه.....من از نوشته هات ناراحت نميشم..از اين ناراحت ميشم..که يادته اون چت هايی اولی که باهم ميکرديم.........چقدر ميخنديديم........هميشه من تو جک گفتن و حرف زدن باهات کم ميوردم.....حالا که ميبينم...تو...يه جور ديگه شدی......منظورم اينه که...اگر اتفاقيم برات تو اين دوسال افتاده...حتما يه بخش از زندگيت بوده......ميگن..تقدير اينطوری خواسته.....نميگم تقديره...منم ميگم کاش اين اتفاق نميفتاد...ولی حالا که افتاده.....فراموشش ميشه کرد يا حداقل اونو پيش زمينه بقيه اتفاقها قرار داد....گفته بودم تو سنی نيستيم که بخوايم با خاطراتمون زندگی کنيم...افشين..اروم اروم....ميشه حلش کرد...فقط صبر ميخواد...اين شرايطتم فقط برای خودت فرض نکن...کم کمش اينه که نازی شايد از توام بدتر بوده...شايد اون دوستت که دوستش ميخواست بره تهران..اونم همينطوری بوده.....و.......... .
ببين افشين يه چيزه ديگم هست....اون فکرای گاز و طناب و.........اونا ماله کسای ديگس....نه کسی که من ميشناسم..با اون همه شيطنت و ....البته درس خونی....به خاطر منم..که شده...ديگه حتی به فکرشون هم نيفت.......حتی به فکر فرار نصفه نيمه....از چی ميخوای فرار کنی؟از خودت؟از دور و بري هات؟........منم ميگم بذارشون کنار..البته با يه جور ديگه فکر کردن...
راستی...اون سوال اخرتم که نوشتی اگر ازم کمک بگيری ضعيفی؟....اين چه حرفيه.....مگر من از تو تاحالا کمک نگرفتم؟مگر بعد از اين نميخوام بگيرم؟اصلا مگر من رو خواهرت نميدونی.........
بعد از اينم بدون....و ازم کمک بخاه..مطمئن باش که دستت رو ميگيرم...حتی شده با دعا....
برای قضيه وبلاگم...افشين اگر اين وبلاگ رو فقط به خاطر نوشتن من تحمل ميکنی.........من اصلا راضی نيستم......ميتونيم بشينيم...فکر کنيم..يه کار جديد يه وباگ جديد ...يا هر چيزه جديدی که تو بگی...و تو رو اذيت نکنه...يا برات ياد اور چيزه بدی نباشه راه بندازيم...
اخرشم ميگم...بازم مطمئن باش هم دستت رو ميگيرم...هم هميشه ازت کمک ميخوام......قربان تو....فعلا........   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱۱:٥٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۱

 

يکی دو ساعت ميشه از بيرون اومدم ليلی ... چقدر دلم ميخواد به همين اسم صدات کنم
يه سی دی کرايه کرده بودم ، يه فيلم ايروني ...شب يلدا ! نميدونم ديديش يا نه ؟‌ ولي اگه ديده باشيش هم ازت خواهش ميكنم ليلي كه سي ديشو بگيري و بزني رو هاردت آخه باهاش خيلي كار دارم ...چه جوري بگم ‌! خواهش ميكنم
با دوتا از دوستام رفته بوديم مراسم شمع سينه زني و از اين حرفا ....اونا با هم پسر خالن منم ميشم ناخاله لابد ديگه
پسره با دوتا از دست دختراش قرار داشت !!! چي ميگم .... يكيشون از دوستاي اينتر نتيشه كه اهل شيرازه همين دو روزو ومده بوشهرو با هم قرار گذاشته بودن و يكي ديگه شون هم جدي جدي دوست دخترشه ... . اونا هم با هم آشنا شدن منظورم اينه كه با پسر خالش با دختره تو چت روم آشنا شدن ....پسر خالهه ....
اصلاً ميدوني چيه ليلي ؟‌دلم تنگه ....احساس خالي بودن ميكنم .... باز همون غمه اومده سراغم ....ديگه نميتوم نشون بدم ...خواهرم ميخواد منو ببره كيش ...با شوهرو بچهشون .... چي بگم آخه ...بگم نميام ؟؟؟؟
ليلي ...تو اصلاً حرفاي منو ميفهمي ؟ حالت به هم نميخوره ؟ نميگي ااااااااااااااااااااه ...باز اين مرتيكهء خر نق نقشو شروع كرد .... نميدوني ليلي .... چقدر دلم ميخواد اينارو پاك كنم ....چقدر دلم ميخواد اشك بريزم .....همهء زندگيم شده فيلم ...نمايش ...تو خونه نبايد اخم كنم يا خيره بشو وگرنه ميفهمن ه مرگيم هست .....بيچاره داداشم ! بعد از قضيهء فرار از خونه ( بهت نگفتم !!! تا شب هيچي نخوردم خونه هم نرفتم ...پول هم باهام نبود رفتم كنار دريا تا عصر ديدم داداشم خونست لباسامو عوض كردم گفتم ميرم تا سر كوچه و برميگردم ...تا شب جيم زدم .... حالا سر فرصت تعريف ميكنم )
اينو هم نميتونم بنويسم ....چرا ؟‌نميشد شقايقم حقيقي بود ؟ نميشد مني كه مث حامدم يه پريا داشتم ؟ حتي اگه مهناز اون كارو كرد ؟ نميدوني ليلي چقدر شبيه زندگي من بودش ...دو سال ...جوونيم ...فكرم ....دارم جنون ميگيرم ليلي ....چند بار هوس چاقو و گازو طناب كردم .... خيلي به كمك احتياج دارم ....شاير هم كشيده ....ليلي ....اگه بگم دستمو بگير ضعيف نيستم ؟   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٤:٤۱ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۱

 

ليلی جونم ... . اگه بدونی امروز چی گذشت بهم ! مث کابوس ميموند لامصب ... . اگه کابوستو تو بيداری ببينی خيلی بده ها ولی خدا رو شکر الان حالم خيلی خوبه ... . يه کارائی هم کردم که به قول تو چند سال بعد که بهش فکر ميکنم خندم ميگيره ايشالا سر فرصت برات تعريف ميکنم .
بعدش در بارهء نوشتت يه سوالی دارم که الان خيلی خستمه بعد میپرسم .... بعدش رابطهء منو نازی با تلفن هم بود ... . فقط چت نبود !!! يه بار خواستم امتحانش کنم گفتم اومدم تهرون ...ميای ببينمت ؟ فکراشو کرد گفت آره ! گذشتو گفتم من کار برام پيش اومده نميتونم بيام ....اونم خيلی تو دلش نبود که بياد ! ( يه تيکه بوشهری اومدم ...ميدونی که معنيش چی ميشه ؟ ) بعدش چی ميخواستم بگم ؟‌!!! آهان ....خيلی سخت مينويسی ليلي خودمونی تر بنويس . من که اون همه پفيوزمو با اين همه اما و اگر حرف ميزنم رکو راست همه چيزامو بهت ميگم ! تو هم راحت باش باهام . اينقدر نگو ببخشيدو ناراحت نشی و اينا ! از تو هيچ وقت دلگير نميشم ليلی . بعدش خيلی حرفای ديگه هم دارم ... تجربهء يه فرار نصفه و نيمه از خونه ....يه چيزای جديد ديگه ... خلاصه خيلی حرف دارم . ميگم ايشالا ! آهان ...دوتا مطلبو يادم رفت بگم !!! اون نوشته های دربارهء نازيو تو هار داشتم اينجا يه کم غلط املائياشو رفع کردم فقط بعدشم دلم بر جوری هوای امام رضا رو کرده هم فاله هم تماشا ....هی حرفام دونه ونه يادم ميان اين صورتا راست ميگی ....خيلی صميمين ..يه يش نمايش زدم ببينم چی نوشتم سر جمع اذيتت نکنم ليلی جونم ... . امروز ساعت يازده شب ناهار خوردم نزديک شيش ساعت خيابون گز کردم . کلی هم قضيه دارم برای تعريف کردن . مث امروزم ...کارائی که ميخوام بکنم .... خيلی چيزا تا یادم نرفته باز هم نوشتت سوراخ سوراخه !!!! فیس هاش نیومدن ...چی کار میکنی تو لیلی ؟ چرا اون باری که نوشتی فیس داشت ؟ بهت یاد میدم بعداً
يه چيز دیگه هم يادم اومد ليلی کنار دريا وايساد بودم دربو داغون حتی نا نداشتم سرمو بالا بگیرم .... يه هو دلم روشن شد ...انگاری يه موجی اومدو هر چی تو دلم بودو برد نگی چه خرافتی نگی چه لوس شدی امشب ! شک ندارم از دعاهای تو بوده .... خيلی دلت پاکه ليلی .... اصلاً نعمتی ... مرسی ممنون دست دردنکنه خيلی گلی ..... چی کلمهء تشکر شنیدم اصلاً میگم بهت ..... به خاطر اين محبت گنده . دستت درست آبجی ليلی خیلی گلی   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٢:۱٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۱

 

سلام............بابا ايول......اينهمه تایپ دستت درد نکنه...نمیپرسم خوبی...برات ارزوی خوبی ميکنم و ميدونم هستی....و واقعا ممنون که اومدی و حرفت رو زدی...خيلی خوشحالم کردی.. خدا کنه حداقل يکم سبکت کرده باشه....من هميشه به حرفات گوش ميدم..اينو مطمئن باش........ميرم سر اصل مطلب....همه نوشتتو خوندم اونم نه يک بار...چون خودتم ميدونی با يک با خوندن دوزاری من نميفته....هنوزم نميتونم ادعا کنم که همه ماجرا رو فهميدم....فقط راهنماييت ميکنم به عنوان يه خواهر و نظرم و ميگم به عنوان يه دختر.......بازم راه درست همونيه که خودت بخوای و انتخابش کنی...ببين دفعه اولی که خوندم ماجرارو اولين چيزی که به ذهنم رسيد گفتم...بابا من اگر به جای نازی بودم عمرا اينهمه غرورمو نميشکستم و بيام در خواست کنم....فکر که کردم ديدم شايد اصلا من اونجايی که نازی هست نباشم....اصلا نتونم اونو درک کنم شايد اگر منم همچين حسی داشتم همينارو مينوشتم....همين کارارو ميکردم.....ديدم بابا اصلا اون کجا ما کجا.....ميگم...فکر کنم اون واقعا دوست داره ......يا اينطور حس ميکنه اينو ميگم که اينطور حس ميکنه ..اخه ميدونی...تا جايی که من فهميدم...الان سال سوم دبيرستان يا دوم بايد باشه اگر همسن دختر عموش باشه دومه پس..................خوب...........من خودم اين سن و گذروندم...الانم زياد دور نيست شايد الانم يکم مثل اون موقها باشم...اصلا ببين خودت مگه تو اون ست خواسته هات ..فکرات...رفتارت...با الانت فرق نميکرد؟..ببين.......من اينطوری نبودم...شايد چون اصلا قبلا نم بهت گفتم..معيارام و خواسته هام چيزای ديگست...و شايدم الان اونطوری باشم....ميدونم نفهميدی...چون اينقدر هولم که زود بنويسم...تا دير نشده...ميخوام مثلا موجز بگم....ولی توضيح ميدم.....افشين جان...به نظر من ..من کوچک ...نازی واقعا الان تو يه سني هس..که فکرش ماله خودش نيست...روش متمرکز نميشه....فقط احساسش ميکنه...برای همينه که همه چيزش بر ميگرده به احسساتش...اونم احساساتی که خيلی زود شکل ميگيره...درست و غلطشو نميتونه بفهمه ولی تابعش حرکت ميکنه.....و فکر ميکنه اين هم عقلشه هم حسش....اين رو من ميگم...چون خودمم همچين چيزای رو تو دوستام و اطرافيانم ديدم.....ميدونم سنش بده....ولی نميتونم قطعی بگم....شايد واقعا عقلش از من و تو بيشتر باشه و رو اون حساب بگه....من که اينطور حرف ميزنم منظورم اين نيست که مثلا من چقدر ازش بزرگترم نه...ببين گاهی وقتا با خواهر بزرگم که حرف ميزنم...ميگه اره منم که مثل شما بودم اينجوری بودم...يا يادش بخير....ماهم همين کارارو ميکرديم.....از رو اين حرفا ميگم....خوب....مثلا من اگر الان جای اون بودم...به خودم عمرا اين اجاز رو نميدادم که بيام و قسمت بدم...حتی اگر عاشق بودم...به روی خودم نميوردم..ميگفتم بذار اون بياد بگه...به من چه ...اگر ميخواد يک طرفه باشه....عمرا که اصلا باشه.....اينارو من ميگفتم..ولی اون به جای اين حرف شايد زندگيشو تغيير داده باشه يا مثلا رفته باشه تو خودش...چون يک جنبشو ميبينه..ميبينه...حرف خودش چيه..ميگه...اخ چه خوب بود اونم حرف دلش اين بود ...و همينطوريم فکر ميکنه......
يه چيزه ديگم بگم....ناراحت نشی ها؟جان ليلی.....تو واقعا عاشقش شدی؟از روی عکس و از حرفاش؟ميگفتی يه صفا و صميميتی داره..منم اين رو حس کردم....ولی ببين افشين...الان اسم وبلاگه يادم نيست...اگر تا اخرش يادم اومد مينويسم. ولی ماله کسيه که فکر کنم همسن و سال ما نيست شايد معلمه...حالا...يه مقاله داشت...توش نوشته بود....تو اينترنت..پشت چت..عشقا يه طور ديگن...مثلا همين ادمکهای چت ....همشون با صفا و صميمی هستن تو چهره هيچکدوم هيچ گناهی نيست..اونی که ميخنده انگار از ته دل ميخنده و اونی که بوس ميده واقعا يا عشق اين کار رو ميکنه....نوشته بود تو دنيای واقعی اين صفا و صميميت رو به هيچ عنوان نميشه پيدا کرد....حتی صادقترين ها هم اينقدر طبيعی نيست.....فکر کن افشين........من خودم بعد از اين نوشته..کلی به اين ادمکا نيگا کردم......راست ميگه.....عمرا که خنده ما وقتی جلوی هم باشيم اينطوری باشه.....اگرم بخوايم نميشه......من که خودم شخصا حرفشو باور دارم....اخه اونا از جنس ما نيستن اصلا.....خوب...پس من از توام ميخوام که با توجه به تجربياتت سنت تحصيلاتت...با عقلت پيش بری نه احساس...يعنی هردو کنار هم يکم اين يکم.اون....بنابراين اين فکری هم که کردی که از خونه بری شايد...شايد...فقط از روی حس...ممکنه الان يکم دور بودن از اين قضای و دور و برت يکم برات بهتر باشه....ولی....اونم بدو اطلاع خانواده....نه.........اينو خواهرانه گفتم.....نبايد بذاری....تصميم گرفته شه..تو بياد تصميم بگيری.....و....اينم بگم...که بگی..ميتونم تصميم بگيرم و درست باشه.....
.........اينم بگم به نظرم شايد اگر بهش بگی که چرا تو يه جور فکر ميکنی اون يه جور و بهش بگی ممکنه (فقط ممکنه)به سن من که رسيد به خودش بخنده....شايد راه خوبی باشه..بهر حال تو از اون بزرگتری و بيشتر ميفهمی......
افشین....مطمئنم که کمک زيادی نتونستم بهت بکنم......ولی واقعا از ته دل برات ارزوی موفقيت دارم.......حتمانم برات دعا ميکنم....چون نميخوام اصلا اينجوری ببينمت....يعنی نه اينکه نخوام...بهخاطر خودت نميخوام.....چون ميدونم راحت نيست.......
خوب افشين جان....اميدوارم به دردت بخوره...اينم بگم که خيلی خوشحال شدم نوشتی......من وافعا خواهرت بدون.....هميشه بگو.....تو خودت نريز...البته اگر ميخوای......
ممنون از اديت...بازم مينويسم....حتما...........موفق باشی......دعات ميکنم.....مخلصيم قربانت...فعلا بای.......   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ،۱۳۸۱

 

ليلی جونم ! اولش مطلب پائينی رو بخون تا آخر ...بعدش هم روی اين و اين يکی کليک کن !‌اولی نازيه و دومی دختر عموش
تا نوشته هامو نخونی نميفهمی نازی چی ميگه .... . مرسی و بسيار هم شرمنده از بابن اين همه نوشتن ...   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۳:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۱

 

ليلی جونم !
دلم بدجوری گرفته .... . منو کفن کردی بشين اينارو بخون . خدا سر شاهده اينجوری نيست که هوس کنم غر بزنم بعدش بيام بشينم و اينارو بنويسم !!! نه . سه چهار روزه کلاس نميرم ....با هيشکی نميتونم حرف بزنم ...ديگه همه چيز برام تکراری شده ...هر روز هر روز دارم ميرم دريا ...قيافهء خودمو که تو آينه ميبينم شرمم مياد !
خوب آخه آدم سنگ که نيست ... . بايد يه جائی با يه آدم واقعی بريزه بيرون ديگه
خود تو ! حرفاتو به کی ميزنی ؟‌ يا لاله يا مادرت يا دوستات ... . من داداشام يکيشون اينجاست يکيشون هم نزديکای مشهده ! الان اسمشو يادم نيست . جفتشون هم ازدواج کردن ... . دكبال زندگي خودشونن .اصلاً حرفاو نميفهمن ... . چند تا دوست صميمي دارم ولي اونا هم نميفهمن چي ميگم ! ببين ليلي .... ميخوم بريزم بيرون برات ! ميدونم ممكنه زيادي بنويسم به روح امام حسين قسمت ميدم تا آخرشو بخوني
اين امشب دومين باريه كه دارم مينويسمو پاك ميكنم ! يه چيزائي در مورد خودم هست كه ميخواستم بگم ولي پشيمون شدم ... . بعد ميگم چرا !
ميخوام از نازي بگم : باهاش خيلي بد تا كردم تا بلكه بيخيال بشه و بره .... . آخرش هم بهش گفتم كه منتظر پيغام آخر باش ! ميخواستم بعد از اينكه ازم متنفر شد ....ازش عذر خواهي كنم و از دلش در بيارم و تمومش كنم خلاصه ! يه مدتي گذشتو باز آفلاين گذاشت كه ميخوام پيغام آخرو بخونم برام بنويس.... .دو سه باري پيله كرد منم نتونستم چيزي نگم ! براش نوشتم :

kheili maskharast nazi
hanoz ham dari dombale harfe akhar migardi ?
harfe akharo khodet zasi ! yadet nist ? hamon moghe ke telefonemon lo raft ...mamanet gooshiyo bardasht ... hamon roz . yadet nist chi gofty behem ? gofty man inghadar khalaaf malaf kardam ke dige behem gir nistan . om moghe bood ke fereshyete paakihaa shod ye dive dorosto hessabi !
be har haal nazi hala dige kamelan toro faramoosh kardam o ba yeki dige doost shodam . kheili ham dostesh daram barash ham har kari lazem bashe mikonam . oonam kheili mano doost dare . hamshahrime dokhtare khieli khobiye har kasi mibinadesh hamino mige
to ham boro be zendegit beres ...inghadar chizaye posidaro dombal nakon , bahari bodo bogzasht ... faramooshesh kon
in mail ro na bekhatere inke gofty benevis neveshtam ! na .... mikhastam az allafi daret biyaram .bazam migam ! omid varam dige hich vaght na peyghami azat dashte basham na sedato beshnavam
khosh bashi

چند روز گذشت و يكي به اسم دختر عموش برام افلاين گذاشت كه :

pofak_namaki65 (2003/02/08 06:30:28 ب.ظ): سلام

pofak_namaki65 (2003/02/08 06:31:10 ب.ظ): خوب هستيد آقا افشين؟

pofak_namaki65 (2003/02/08 06:31:54 ب.ظ): بذاريد خودمو معرفي كنم

pofak_namaki65 (2003/02/08 06:32:37 ب.ظ): من پويا ام دختر عموي نازي!!!!!!!!

pofak_namaki65 (2003/02/08 06:33:52 ب.ظ): تعجب نكنيد به خدا از طرف اون تماس نمي گيرم

pofak_namaki65 (2003/02/08 06:34:22 ب.ظ): اصلا اون از اين موضوع خبر نداره

pofak_namaki65 (2003/02/08 06:35:31 ب.ظ): مي خواستم راجب مطلب مهمي باهاتون حرف بزنم

pofak_namaki65 (2003/02/08 06:36:37 ب.ظ): در ضمن از قرارمون هم چيزي به نازي نگيد

pofak_namaki65 (2003/02/08 06:38:12 ب.ظ): من امروز ساعت 3:30 دقيقه هستم و منتظرتونم

که من نرفتم ! شک داشتم اين دختر عموهه باشه ! حدس ميزدم يا نازيه يا نازی با يکی ديگه .... . نرفتم خلاصه و گرفتم خوابيدم ! چند بار هم تفن زنگ زد ولي گوشيو هم بر نداشتيم .. . اين آفلاينارو برام گذاشته بودن :

pofak_namaki65 (2003/02/09 04:58:57 ق.ظ): salam

pofak_namaki65 (2003/02/09 04:59:18 ق.ظ): shoma bavar nakonid

pofak_namaki65 (2003/02/09 04:59:32 ق.ظ): vali man rast goftam

pofak_namaki65 (2003/02/09 04:59:52 ق.ظ): man 2khtar amoosham

pofak_namaki65 (2003/02/09 05:01:31 ق.ظ): ba tarifayi ke mahnaz azatoon karde fekr nemikar nayaid

pofak_namaki65 (2003/02/09 05:01:44 ق.ظ): vali eyb nadare

pofak_namaki65 (2003/02/09 05:02:02 ق.ظ): bezarid begam

pofak_namaki65 (2003/02/09 05:02:41 ق.ظ): man az aval too jaryan doostitoon boodam

pofak_namaki65 (2003/02/09 05:03:05 ق.ظ): mano mahnaz ham senim

pofak_namaki65 (2003/02/09 05:03:58 ق.ظ): baraye hamin kheyli rahat ba ham harf mizanim

pofak_namaki65 (2003/02/09 05:04:29 ق.ظ): {ye chizi shikast !!!!!!!!}

pofak_namaki65 (2003/02/09 05:05:17 ق.ظ): vaghean ham ye chizi shikast oonam del mahnaz bood

pofak_namaki65 (2003/02/09 05:06:14 ق.ظ): halo havash in rooza kheyli kharabe

pofak_namaki65 (2003/02/09 05:06:55 ق.ظ): nemidoonam chi barash neveshte boodi?

pofak_namaki65 (2003/02/09 05:07:27 ق.ظ): vali oon say mikone faramooshet kone

pofak_namaki65 (2003/02/09 05:08:16 ق.ظ): aslan man vadaresh mikonam

pofak_namaki65 (2003/02/09 05:08:16 ق.ظ): khosh bashi

اين آخرين جمله هاش تكه كلاماي نازيه . شك نداشتم خودش هم خبر داره پس جوابشو به خود نازي دادم ! يادم نيست چي گفتم .... . چند روز كلافه عصبي بودم .... نتونستم طاقت بيارم و پيغام آخرو براش نوشتم :

***


سلام تپلی حالت خوبه ؟‌ دلم برات تنگ شده .... اندازهء چش مورچه نازي .... اين چند وقته چه چيزائي كه بين ما دوتا پيش نيومده ! نه ؟‌ اينقدر تورو از خودم روندم كه ديگه روت نميشه چيزي بگي يا بنويسي . اگه اشتباه ميكنم بگو
امروز روز والنتاينه نازي گفتم اين روز قشنگ بذار اين قضيه رو حلش كنيم . ميخوام ۱۰۰٪ روراست باشم . تو اين چند وقته خيلي بهت سخت گرفتم . ميدونم ! ولي خودت فهميدي چرا ؟ ميخواستم اينقدر زده بشي كه حتي هوس دوباره خوندن آفلاينارو نكني . ميخواستم اينقدر متنفر بشي كه فراموش كني . ميخواستم پيغام اخرو اون موقع بهت بدم . وقتي كه تو ذهنت يه هيولا شدم ... .
داشتم از تو هارد همهء نوشته ها و عكساتو پاك ميكردم نازي ... . اسم يكيشون خيلي برام عجيب اومد : Online & Offline يعني چي ؟‌ بازش كردم .... تاا آخرشو خوندم . يه پوشهء بزرگ از گذشته ها .... .

afshin_iglesias: dc shodam
nazi_o_eshghe: ok
afshin_iglesias: chi migofty
nazi_o_eshghe: goftam manam emrooz dashtam fekr mikardam akhare in dost dashtan kojast
nazi_o_eshghe: fayedash chiye
afshin_iglesias: hamino begoo
nazi_o_eshghe: vali khob be hich natijeyi naresidam
afshin_iglesias: man ke asslan az airi khosham nemiyad
nazi_o_eshghe: az chi?
afshin_iglesias: asiri neveshtam
afshin_iglesias: adam parandast
nazi_o_eshghe: khob mitoni asir nabashi
nazi_o_eshghe: midonam sakhte vali hame chizi faramosh kon
nazi_o_eshghe: engar na engar nizi bose
nazi_o_eshghe: bode
afshin_iglesias: nashod nazi
afshin_iglesias: har chizi ro ke ye gooshe az zendegiye adamo dashte bashe ffaramoosh nemishe
nazi_o_eshghe: midonam
afshin_iglesias: khob...!
nazi_o_eshghe: mage man goftam mishe
nazi_o_eshghe: vali khob bayad beshe
nazi_o_eshghe: adam mitoone khodesho ba sharayet vefgh bede
nazi_o_eshghe: agarche sakht bashe
afshin_iglesias: nazare to ine
afshin_iglesias: ?
nazi_o_eshghe: na
afshin_iglesias: de
nazi_o_eshghe: nemidonam chi daram migam khol shodam
afshin_iglesias: saretam shologhe
nazi_o_eshghe: behtarin kary ke khodet midoni doroste anjam bede
nazi_o_eshghe: na
afshin_iglesias: nemidoonestam in hamame manteghi hasty
nazi_o_eshghe: bayad basham
afshin_iglesias: chera
nazi_o_eshghe: adam baraye inke sharayeto ghabool kone khob bayad manteghy bashe
afshin_iglesias: donya be kamet bashe nazi joon
afshin_iglesias:
nazi_o_eshghe: hamchenin
afshin_iglesias: movazebe khodet bash hamishe
afshin_iglesias: hamishe harfe ahkar bemoone behtare
afshin_iglesias:
nazi_o_eshghe: na
nazi_o_eshghe: na afshin
nazi_o_eshghe: man mimiram afshin
nazi_o_eshghe: motmaenam
nazi_o_eshghe: afshin age hasty javab bede khahesh mikonam
nazi_o_eshghe: man ye chizi goftam
nazi_o_eshghe: afshin torokhoda age hasty javab bede
nazi_o_eshghe: yani rooze akhar bood
nazi_o_eshghe: na afshin bavar nadaram
nazi_o_eshghe: ye hafte dige tavalodame
nazi_o_eshghe: gharar bood biyay
nazi_o_eshghe: afshiiiiiiiiiiiiin
nazi_o_eshghe: afshin hasty?
nazi_o_eshghe: torokhoda javab bede
nazi_o_eshghe: daram degh mikonam
nazi_o_eshghe: saram dare mitereke
nazi_o_eshghe: midonam hasty
nazi_o_eshghe: afshin nemitonam hazm konam
nazi_o_eshghe: dastam be hichja band nist
nazi_o_eshghe: ghalbam dare dar miyad yezare rahm dashte bash
nazi_o_eshghe: na doroghe
nazi_o_eshghe: rooze akhar nabood
nazi_o_eshghe: na
nazi_o_eshghe: naaaaaaaaaaaaaaaaaa
nazi_o_eshghe: afshin man harrooz miyam ta bebinamet
nazi_o_eshghe: tahala inghadr niyazet nadashtam
nazi_o_eshghe: gor gereftam afshin torokhoda javab bede
nazi_o_eshghe: afshin daram monfajer misham
nazi_o_eshghe: to narafty dc shody alan bar migardy motmaenam
nazi_o_eshghe: baram off bezan bedonam dorost fekr kardam
nazi_o_eshghe: afshin bavar kon dare ghalbam migire
nazi_o_eshghe: man hich vaght bedone khodahafezi nemiram
nazi_o_eshghe: dastam dige naye neveshtan nadaran
nazi_o_eshghe: afshin man hamishe montazeram


آره نازی .... چقدر راحت ....يادته ؟‌ يکی از اون شونصد تا قهرو آشتياست ... . من ميخواستم تمومش کنم نازی ولی تو نميذاشتی . برای منم سخت بود . فکر کردی منم بشکن و بالا مينداختم ؟ نه عزيز .... نه ! ميدونستي اگه با چشم گريون بخوابي و اشك زير پلكات خشك بشه اونوقت نميتوني بازشون كني‌؟ ميدونستي وقتي بخواي صورتتو بشوري چقدر درد داره ؟ بايد هموناولين بار به هم ميزديم نازي

nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:24:47 AM): harfe akhareto mikhonam divone misham
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:25:46 AM): afshin_iglesias: movazebe khodet bash hamishe
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:25:55 AM): na afshin doroghe
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:26:17 AM): afshin ghasamet midam be oni ke miparasty farda shab biya
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:26:44 AM): mage nagofty godheyi az zendegito por kardam mage nagofty
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:27:04 AM): afshin farda shabo biya
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:27:13 AM): age nayay divoone misham
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:27:23 AM): biya manam harfamo bezanam
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:27:45 AM): age vase eshghemoon arzesh ghaeli biya
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:27:58 AM): man bi to nemitoonam davoom biyaram
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:28:07 AM): afshin eltemas mikonam
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:28:26 AM): be pat miyoftam
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:28:39 AM): biyaaa
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:29:28 AM): emroozam mesle roozaye ghabl bood kashki cholagh mishodam nemineveshtam boro
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:29:34 AM): man manteghy nistam
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:29:40 AM): afshin biya
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:29:46 AM): toro khoda biya
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:29:59 AM): manam harf vese goftan daram biya
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:30:12 AM): hich vaght khodahafezy nemikonam
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:30:18 AM): hich vaght
nazi_o_eshghe (Thu 09/12/02 05:30:33 AM): hamishe be yadetam hamishe

ولي منم دوستت داشتم . خوب چوب كه نبودم كه ...به قول خودت دل سنگ هم اگه بود آب ميشد :

nazi_o_eshghe: afshin emrooz maniye eshgho fahmidam
nazi_o_eshghe: emrooz taze fahmidam asheghetam
nazi_o_eshghe: afshin eltemaset mikonam biya
nazi_o_eshghe: afshin ghol midam dige hich vaght az dost dashtan harf nazanam
nazi_o_eshghe: ghol midam barat mesle hameye dostaye chatit basham
nazi_o_eshghe: ghol midam
nazi_o_eshghe: gharar vood aksamo barat befrestam
nazi_o_eshghe: yaddet rafte
nazi_o_eshghe: gharar bood tavalodamo jashn begirim
nazi_o_eshghe: afshin biya
nazi_o_eshghe: ghasamet midam be on khoda ke hamoon khodayi ke eshgho afarid
nazi_o_eshghe: be khoda harchi begi godh mikonam

آهنگ جديد شادمهر عقيلي رو شنيدي ؟

عروسكي بودم برات ...كه تو بهم نفس دادي ...
دلم رو يه روز خريدي ....فرداش آوردي پس دادي ....
بگو برات من چي بودم ؟ ...عروسك مغازه اي .... ؟
كهنه شدم ....رفتي حالا ....

nazi_o_eshghe: fahat mikhma ehsas konam pishami
nazi_o_eshghe: faghat mikham toro dar kenaram dashte basham harchabd sardo bi rooh bashi

آخه چرا نازي ؟ به خاطر چي ؟ كلكسيون جمع ميكردي ؟ ميخواستي به همه پز بدي كه من فلان تا دوست پسر دارم ؟

nazi_o_eshghe: afshin hich khaheshi azat nakardam in tanha khaheshame
nazi_o_eshghe: shomarato bede bahat tamas begiram
nazi_o_eshghe: mikham harfam rooh dashte bashe
nazi_o_eshghe: mikham harfato dark konam mikham harfamo dark koni
nazi_o_eshghe: khahesh mikonam shomarato bede
nazi_o_eshghe: baba dele sang bood ta hala ab shode bod
nazi_o_eshghe: afshin mage dosam nadashty
nazi_o_eshghe: pas chera injoory kardy
nazi_o_eshghe: afshin khahesh mikonam shomarato bede
nazi_o_eshghe: bahat kheyli harf daram harfaye 9 10 mah

و اين بزرگترين حماقت زندگيم بود ... .
‏ٍ‏‎ااااااااااه ! چي كار دارم ميكنم .... ولش كن اينارو ... . همه چي تموم شده ... دوباره دارم شروع ميكنم ...مث خاله زنكا . ولش كن
ميگم كه...نوشتهء خودكشي يادته ؟‌

ahoye_ziba2002: man tanha toro moghaser nemidonam
ahoye_ziba2002: khodam kheyli bishtar az to moghaseram
ahoye_ziba2002: afshin are ashegham age ashegh naboodam yek lahze ham tahamolet nemikardam
ahoye_ziba2002: joone nazi man bemiram kary nakoniya
ahoye_ziba2002: midonam ke bazichat nistam vali nemidonam chera be bazim gerefty
ahoye_ziba2002: ye rooz migi...
ahoye_ziba2002: aslan hichi
ahoye_ziba2002: afshin man bemiram divone baziyi dar nayariye
ahoye_ziba2002: toro khoda
ahoye_ziba2002: are man dokhtar nonoram ke cherto pert minevisam
ahoye_ziba2002: on rooziyam ke too be man gofty boro bayad hamin karo mikardam?
ahoye_ziba2002: afshin man be hich vajh toro moghaser nakardam
ahoye_ziba2002: hich vaght
ahoye_ziba2002: har chi dost dary begoo vali afshin hich vaght nakhastam az zendegim bery biroon hich vaght
ahoye_ziba2002: ke dalili beshe baram baraye payane dosty ya ....
ahoye_ziba2002: afshin vali azat khahesh mikonam farda biya
ahoye_ziba2002: agar hanoozam dostam dary
ahoye_ziba2002: har chand ke age poli ham bood ba in offham kharab shod

همون بار هم بهت گفتم نازي .... اون درمورد من نبوده ! درمورد بهار بود . شك ندارم وبلاگشو خوندي و از نوشته هاش با خبري . ميدونم منو با عشق اون اشتباه گرفتي نازي ولي منو اون هيچ رابطه اي با هم نداشتيم جز چت . چند بار خواست خودكشي كنه ...حتي تا پاش هم رفت ولي برگردوندمش ... . به هر حال !‌خواستم اينو بدوني نازي كه اون برام عزيزه ولي عشقم نيست .

ahoye_ziba2002 (Thu 09/12/02 08:27:59 AM): shayad age mitoonestam harfamo bezanam rahat tar mitonestam ghabool konam ke baraye hamishe rafty
ahoye_ziba2002 (Thu 09/12/02 08:28:30 AM): to ke mikhasty baraye hamishe bery pas chera on aksaro dady dady ke divoonam koni?
ahoye_ziba2002 (Thu 09/12/02 08:29:04 AM): afshin on moghe gofty etemad nakardy manam etemad nakardam shomaramo bedam
ahoye_ziba2002 (Thu 09/12/02 08:30:05 AM): omidvaram etminan peyda karde bashi khahesh mikonam bede kheyli harfa monde delam mikhad harfam ehsas dashte bashe
ahoye_ziba2002 (Thu 09/12/02 08:30:49 AM): in akharin khaheshame badesh baraye hamishe az chat kardan miram biroon choon age bazam biyam momkene bazam mozahemet besham
ahoye_ziba2002 (Thu 09/12/02 08:31:33 AM): faghat mikham harfaye akharamo poshte goshi begam age nemigam to zang bezan chon malom nist key mogheiyat joor beshe
ahoye_ziba2002 (Thu 09/12/02 08:31:45 AM): khahhesh mikonam ghabool kon
ahoye_ziba2002 (Thu 09/12/02 08:32:07 AM): baraye akharin bar
ahoye_ziba2002 (Thu 09/12/02 08:32:20 AM): ye khahesh dige ham daram
ahoye_ziba2002 (Thu 09/12/02 08:32:52 AM): baraye rooze tavalodam hatman biya dost daram be onvane ye doste khob kenaram bashy
ahoye_ziba2002 (Thu 09/12/02 08:32:59 AM): faghat kenaram
ahoye_ziba2002 (Thu 09/12/02 08:33:28 AM): faghat biya bedonam harfam hanoozam arzesh dare bad khasty boro
ahoye_ziba2002 (Thu 09/12/02 08:34:18 AM): dar morede telefonam fekr kon

حالا كه يادم مياد خندم ميگيره خيلي مسخرست ... خيلي سخت ولي بعد از اين همه كشو قوس تموم شد . اين نوشته هارو به سفارش شقايق دارم مينويسم . ( چاخان كردم كه جدي جدي كنار بكشه )
.....سعي كردم به تو هم حق بدم ولي نميدونم تا چه حدي موفق شدم .... . اي واي ! داشت يادم ميرفت : ايني كه به من پي ام داده بود ... نوشته دختر عموته . نميتونم باور كنم آخه قبلا“ هم همين كلكارو زده بودي . يادته ؟ كابوس در شب ....رز سياه ... ؟ . ولي اگه خودت باشي ، شك دارم وبلاگ ننويسي نازي ... . كسي كه اونو نوشته به فارسي نويسي خوب وارد بوده و اگه لينكي چيزي داري بهم بده . خوشحال ميشم بخونم .
اگه تو اين مدت بدي ديدي ( كه ديدي ) حلال كن . اگه خواستي چيزي بنويسي هم مختاري ... . ايميل بده ...وبلاگ بنويس حتي اگه خواستي تماس بگير { ولي فقط صبح ها } . آشنائي و دوستي با تو عزيزم تجربهء بسيار خوبي بود ....تا آخر عمرم فراموشش نميكنم . خوشحالم كه با كمكت به كابوس هاي شبانه پايان ميدم

***


اين كل ماجراي من بو د با نازي ... .
ولي هنوز هم ادامه داره !!! يه ايميل به دختر عموش زدم كه بياد كمك ...كه جواب نداده هنوز! نوشته هر كاري بتونم ميكنم گفتم ببين نازي دردش چه.... . فعلا‏ً اونم دمبال كار خودشه . دختر عمو هه رو ميگم ! به نازي آفلاين دادم كه : اگه بگم هنوز دوستت دارم چي ميگي ؟ خنوز دارم بهت فكر ميكنم ... هنوز نتونستم فراموشت كنم .... هنوز هم چتهامونو يادمه ... چي ميگي بهم ؟
نوشته : ahoye_ziba2002 (3/9/2003 6:43:55 AM): salam afshin
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 6:44:50 AM): afshin bekhoda taghat nadaram dobare on rooza baram tekrar beshe
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 6:45:04 AM): manzoram az on rooza akharin roozast
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 6:45:35 AM): roozayi ke bad az akharin telefonam be man gozash
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 6:46:13 AM): roozayi ke baram offa va mailhaye tamoomesh kono vasam mizady
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 6:47:21 AM): afshin boro fekr kon bebin vaghean faramoosham nakardy ya shiriniye chatamoon baes shode begi dobare dostam dary
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 6:48:42 AM): afshin man kheyli montazere in rooz boodam vali roozi ke to vaghean az tahe ghalbet dostam dashte bashy
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 6:49:49 AM): nemikham beri fekr koni ke asheghami na faghat boro fekr kon onghadr dostam dary ke dobare on roozaye vahshatnako baram tekrar koni
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 6:50:07 AM):

ahoye_ziba2002 (3/9/2003 6:51:14 AM): koni = nakoni
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 6:52:14 AM): vaghty fekrato kardy ye gharar bezar hamdigaro bebinim
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 6:52:22 AM): doset daram

***


ميبيني ليلي ! هنوز داره حرف خودشو ميزنه ... . منم خياي تحمقم ليلي ! پسورد وبلاگشو دارم ...براش قالبشو دستكاري ميكنم ! حتي براش لوگو هم ساختم نميتونم بهش بگم نه ! بين چقدر سادست !

atishpare2003 (3/9/2003 7:04:52 AM): man emshab saat 10 11 miyam dost dashty biya

گفتم بابا جان ...بشين بخون چي برات نوشتم !!! ببين چيزي تو مخت تكون نميخوره ؟‌جدي جدي به خيالت نيست ؟! هر چي ميخواي بگي اي ميل بزن هي چيزي كه نگفتي رو بگو .... . نوشت :‌

ahoye_ziba2002 (3/9/2003 10:09:54 PM): afshin tahala 10 bar khondameshoon
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 10:10:08 PM): off linaye sobho migam
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 10:10:54 PM): nemidoonam manzooret az inke dobare bekhonameshon chi bood
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 10:11:09 PM): vali har chi ke bood ghabool daram
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 10:12:04 PM): hamaro nakone az inke onaro neveshty pashimooni
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 10:12:48 PM): agaram pashimooni bashe onam ghabool mesle hamin chand vaghte ham ghaboolet daram
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 10:13:19 PM): dobare nagi mikhay kolecsiyon jam koni?
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 10:15:04 PM): bazam khondameshon 10 bare dige ham khondameshoon
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 10:15:43 PM): faghat ye chiz...
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 10:16:36 PM): mage nagofty bayeki dost shody (to daneshgah") kheyli ham dosesh dary har kariyam lazem bashe barash mikoni?
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 10:16:55 PM): age ma dobare ba ham bashim ono chi karesh mikoni
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 10:17:58 PM): be khatere khodam nemigam be khatere on migam age befahme be gheyr az onn kase digaro ham dost dary daghoon mishe ha! fekre ono kardy?
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 10:18:09 PM): ya shayadam hamash...
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 10:19:45 PM): afshin harfy nadaram ke mail bezanam albate offam ham bi shabahat ba mail nabood vali khob ... fekre onam bekon bad bego bazam mikhay ba ham bashim ya na mesle gozashte
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 10:20:35 PM): hamoon tor ke ghablan gofty har kariyo tajrobe kardy joz khiyanat say kon in ye karo bana be harfe khodet tajrobe nakoni
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 10:34:06 PM): afshin montazere javabet hastam
ahoye_ziba2002 (3/9/2003 10:34:15 PM):


آخه آدم چي بهش بگه ؟ !!!! گيــــــــــــــــــــــــجو منگ افتادم تو خونه ... . باورت نميشه ليلي ! حتي ساكمو بستم كه از خونه بزنم بيرون . ميخواستم برم شيراز تو مسافر خونه تا بعد از عاشورا تاسوعا برگردم ! اين روزا آدم گشنه نميمونه ... . گفتم هم حالو هوائي عوض ميكنم هم يه تجربهء جديده هم مامان يه تكوني ميخوره ... . پشيمون شدم ... . آخه اينقدر مامانم مهربوني كرده بهم ... اگه ازم بپرسه افشين !‌مگه بدي ديدي كه اين كارو كردي؟ چي بايد بهش بگم ؟‌ حتي نميتونم سرمو بالا بگيرم ... اون وقت روم نميشه برگردم خونه و ميشم پسر فراري ... مواد فروش ...شاگرد قهوه خونه .... ديدم كه نه ! اينكاره نيستم ... . اينا رو هم ميذارم برا سيم آخر .
الان ميخوام بهش آفلاين بدم كه بيا با هم حرف بزنيم ....قايم موشك بازي بسه ! ميخوام همه چيزامو بهت بگم .... . ليلي هر چيزي به ذهنت ميرسه بگو ... خيلي به كمكت احتياج دارم ! يه راه حلي پيشنهادي چيزي .... جبران ميكنم   

نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۳:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٩ اسفند ،۱۳۸۱

 

ليلی جونم سلام هنوز وقت نکردم زياد بنويسم .... اينقدر هم خستمه که حال ندارم بيام رو نت !!!‌
فقط خواستم بگم که دلم برا خودت ...حرفات ....چت کردن ....ممبل ..خلاصه همه چی تنگ شده
دارم گواهی ميگيرم هنوز نگرفتم همهء روز دمبال کارای اونم .... . بعدش هم کلاسه و درس و اين حرفا !‌ هفتهء ديگه کلاسا تقو لق ميشه !خواهرم ، مامان كيانا دوربينشو اينجا جا گذاشته تا دلم بخواد ميتونم عكس بگيرم ..... اسم عكس اومد ! چند وقت پيش ميخواستم ويندوزمو فرمت كنم بعدش اول اومدم desktop رو خالي كنم كه پاك نشه ! چند تا عكس بودو اينا ....همونا كه برات فرستاده بودم ليلي !!!! يكيشون مال تو نبود ميخواستم روش كار كنم اونجوريش كرده بودم .... عكس از زير دماغم بود . ميخواستم چشماشو در بيارم .... . وقتي فهميدم چي شده خيلي خجالت كشيدم
ديگه ....ديگه ..... يه چيزي براي شروع كار بنويس ، چند روز آينده بذارش تو وبلاگ ! از هيچي هم نترس . قالب هم خراب شد از نو ميذاريم يه چند تا دوست جديد هم پيدا كن .... . ديگه ديگه ... آهان !
ماهان ( صداش ميكنم هنتور عموش ) عادت داره ميشينه تو بغل من ، انگشتامو ليس ميزنه چند روز پيش اينجا بودن .... . مث هميشه گرفتمش تو بغلم دستمم كردم تو دهنش ...يهو انگشتم سوخت اولش نفهميدم چي شده !!!! بيشرف دندون در آورده آب كه ميخوره ...يادم رفت بگم !!! چون خيلي قاطا آدم بزرگا هستن ، بايد تو ليوان آب ميل كنن نه پستونك خلاصه ليوانش كيچ كيچ ميكنه .... دندونشو ميزنه بهش
بعدش كيانا هم امسال ششم مهر ميشه يه سالش اينقدر دختر با محبتيه .... يه بار ماهان داشت گريه ميكرد ، چهار چنگولي رفت پيشش نشست پستونكشو در آورد گرفت جلوش نازي .... . خيلي دوستشون دارم . با كيانا خيلي كار كردم كه بهم بگه دائي !!!‌تازه كيگه دايه ديگه انل متل بلده ....خودش ميگه ملل ملل !!! كلاغ پر هم بلده ...ولي ميگه كر باي باي كردنش هم خيلي بامزست ... . انگشتاش تپله خيلي . دستشو ميگيره جلو انگشتاشو يواااااااشي جمع ميكنه ....باز ميكنه .... . آدم غش ميكنه از خنده .... . خنديدن خودشو نگو ليلي ... . دهنشو تا آخر باز ميكنه ميگه هييييييييييييين !!! تمااااااام لثه هاي بي دندونش پيدا ميشه بعدش ما كه بهش ميخنديم كلي ذوق ميكنه ... .
آخيييييييش مامانم گوشيو قطع كرد ! تندي كانكت ميشم اينارو ميفرستم .... . فردا باز هفت صبحي كلاس دارم جبران ميكنم ليلي جونم خوش باشي .   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ اسفند ،۱۳۸۱

 

سلام....منم...شقايق...همون..همکارک يا همکار نيمچه افشين...همونی که اومده وبلاگشو خراب کنه..هرچند خود افشينم ميدونه از اينی که هست خرابتر نميشه...ولی تا جايی که خودشم خبر داره ميدونه کار اصليه من چيه...يکی نيست بگه همکاری بيار که به درد بخوره...بد سليقه...
ولی واقعانی هول شدم و نميدونم چی بنويسم..يعنی ميدونستما...يادم رفت...نوک انگشتامه ها(زبون سابق)ولی نمياد...
ولی بازم خوبه ...يادتون باشه به افشين بگين يه اسپند برام دود کنه...بعدشم....فوت کنه دور سرم...تا يه وقت خدايی نکرده ...روم به ديوار از وبلاگ نويسی نخشکم...و دانشجوام....نه اونی که دانش میجوه ها...نه اون یکی دیگش....
يه ..مسله ديگم هست ..همينجا حلش کنم....يعنی چی به خانوما ميخندی افشين؟اصلا چه معنی داره....به به...چشمم روشن...يک خنده ای نشونت بدم که ...ديگه ساعت هفت صبح نری کلاس...اصلا چه معنی داره ادم سر ساعت بره سر کلاس.....
ولی از اون جايی که افشين همون افشين جون خودمونه...اصلا افشين جون..هروقت خواستی ساعت ۶ هم تو برو سر کلاس عيبی نداره...و به هرکيم خواستی بخند....
به هر حال دوستای جديد من...و دوستان خوب قديميه افشين....اميدوارم بازم بتونم بيام اينجا و بازم همين جوری بی مزه چيز بنويسم....اخ چه کيفی داره يکی اينهمه راه بکوبه بياد اينجا بعد ببينه مطلب چه خنکه....حال داره ها...وبلاگ نويس جونا يه امتحانی بکنين...ميچسبه......نچسبيد با من....
يه لطف ديگم اينکه...وساطت منو پيش افشين جون بکنين..تا سر زمستونی تو اين گرونی چی ميگن؟اها الاخون والا خون...همون دربدر نکنه...خدا از اقايی کمتون نکنه؟چی ميگن؟خدا از اقايی گمتون نکنه؟م م م م .............خلاصه همون ...خدا از اقايی............اها...
يه چيز ديگم برمو بگم.....نه بگم و برم....من اسمم شقايق....خودم نميگم خانم ولی شما بگينچون خانمم سنم و نميگم..ولی برای اينکه شبه ايجاد نشه و نگن افشين و نيگا رفته يه همکار ۹۲ ساله اورده...و افشين جونم هم ناراحت نشه...افشين ببين چه تحويلت گرفتم....بدين وسيله و از همينجا اعتراف ميکنم...۲۱ سالمه....بين خودمون بمونه...و دانشجوام....نه اونی که دانش میجوه ها...نه اون یکی دیگش....
خوب ديگه...ممنوم از اينکه اينارو خوندين...بازم تشريف بيارين..منم باز ميام....ببينيمتون....
مخلصيم...حلال کنين...البته نه منو افشين و که اون پاييين نوشته بود.............................................   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۸ اسفند ،۱۳۸۱

سلام افشين.....

سلام افشين.......   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٤ اسفند ،۱۳۸۱

بلاخره ..اپديت..اونم چه اپديتی...

سلام....دقيقا ميشه بعد از چند وقت؟مممم.......امان از دست اين امتحانا...منو که خل کردن...همه امحانامم خراب کردم..تازه به اين نتيجه رسيدم که مثلا من اگر درس نميخوندمو نخونده ميرفتم سر جلسه ميشستم چی ميشد........هيچ فزقی نميکرد...تو خوبی؟خوش ميگذره؟با تعطيلی ها خوب صفا ميکنی.....خوب خودتو سر گرم کرديا..مردم وبلاگ نو ميسازن..اونم تو بلاگ اسپات...کلاس که ميره بالا اينجوريه ديگه......يه امضا ميدی...توروخدا.....ولی جدا اميدوارم وبلاگت..بشه مثل احسان شرک يا حميد زيرشلواری....از صميم قلب برای وبلاگ نويس جوون خودمون ارزوی موفقيت دارم....
مم...اينقدر ننوشتم اينجا که اصلا يادم رفته کجای کار بوديمو چيا گفته بوديم....م م م ....اصلا يه چيزی من نفهميدم چرا بعضی وقتا اون نوشته اخريت مياد بعضی وقتا نيست؟ديليتش کردی؟چرا؟ميخوام جواب بدمش....يعنی ميگی ندم؟م م ...نميدونم...هرطو راحتی...نميدونم الان اگرجوابشو بدم ..فکر ميکنم تو ديليتش کردی که من جواب ندم....بهر حال افشين بلاگر جون اگر خواستی بگو من بجوابم...به جوابم ها نه اينکه بجوام
خوب....نيگا ..ميبينی....اصلا طرز نوشتنمم عوض شده.....حالا نه اينکه قبلش کولاک بوده....دارم افت ميکنم..يه چند تا سر مشق بده...من از روش بنويسم..بلکم بهتر شد...بذار از امتحانام بگم...اينترم ديگه اخر دودره باز شدم....ولی با اين وجود اصلا انتظار معدل بالارو نداشتم....از دعاهای شماست ممنون....اون امتحانم که گفتم ميخواد تستی بگيره...شدم ??....خدا پيرش کنه....
م م ...يکيشم که فکر ميکردم خوب نمره بده..شدم ??..از يه درس پيش و پا افتاده ? نفر افتادن....تا حالا همچين اتفاقی نيفتاد...از بس سخت گرفت...ولی بيخيال خوشيم به اينکه بلاخره تموم شد و ما تا اخر ترم ديگه صفا داريم...
خوب....اقا شرمنده...راستی وبلاگتو ديدی..ديشب رفتم دست گل به اب دادم..اونم چه دست گلی...شرمنده....موقعی که اومدم سند کنم...فکر کردم نرفته منم دو سه بار زدم..اشکال از خط بود ..اين بود که شد سه مرتبه....راستی پنج شنبه عروسی يکی از همکلاسامه...اولين دختريه که تو کلاس عروس شده...همه رو هم دعوت کرده..الان همه کلی ذوق مرگيم..خيلی با حاله نه؟
راستی ماهان خوبه؟جای يادگاريش پاک شده؟کار خيلی توپی کرده بود..معلوم ميشه از اون شيطوناس...کلی خوشم اومد ازش...از طرف من هر وقت ميبينيش..يه بوس کوچولو از مماخش بکن...
پونه که اينقدر شر شده که نگو..منو لاله که ديگه هر وقت ميخواد بياد خونمون يه فصل زار ميزنيم...پا ميشه ميدوئه مياد تو اتاقمون تازه کليم چرب زبونی ميکنه که راش بديم همه زندگيو کارامونو.........................ولی اين ماله موقعه تحويل کاراست الان اگر بياد راش ميديم....ديگه همه روهم با زبونه به قول خودش ممبلی کشته....انگار نميتونه ساکت بشينه و حرف نزنه....اينقدر بعضی وقتا حرف ميزنه و جواب ميده که مامانش دم دهنشو ميگيره...
راستی زهرا خوبه؟اومد از تهران؟امتحاناش که تموم شد نه؟.....خوبه...سلام برسون......
خوب ...ببين ايندفعه خيلی چرت نوشتم..ميخواستم دوباره به گردش بيفته..نميدونستم چه جوری به گردش بندازمش..شرمنده..فکر ميکنم ايندفعه حتی ارزش خوندنم نداشته باشه ...ولی خوب جبران ميشه...بازم ميريم تو بحث...و راهنمايی....من هنوز سوالام مونده...
جوابامم هنوز مونده....حالا که کارتم زياد شده لازم نيست زياد اپديت کنی...هر سه روز يا بار يا هروقت تونستی بيا يه سر بزن....
راستی يه سوال...ببين اون عکسی که انداتختی تو وبلاگ جي جی..ماله اينکه مامان بابام کجان...ميشه بگی از کجا گير اوردی؟خيلی محشره....يعنی عاليه....
خوب...همون اوکی که ميگی تا تهشو خوندم...اسکن عکس يادت نره...(فکر نکنی من يادم رفته)و....همين ديگه..ممنون که اينارو خوندی و خسته نباشی...قربانت...فعلا..باي بای   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٩ بهمن ،۱۳۸۱

حرفای هميشگی ...دردای دو زندگی ....

همين الان دارم از بيرون برميگرديم ليلی
ميخواستم اينارو تو دفتر خاطراتم بنويسم ...ديدم اونجا خوانندش فقط خود منم . حالا که قبول کردم يه خواهر دارم که حرفامو گوش ميده ....باهام غصه ميخوره ...اين همه دوستش دارم پس چرا به اون نگم ؟ ليلی جونم ! به خدا حاليم هست چی ميگی .... . ميدونم چقدر ناراحتی که بچهء خواهرت اونجوری شده .
نميدونم چطوری بگم ! ولی درکت ميکنم ليلی .... لان باز مث همون موقع ها هستم که بهش ميگم مث اشک . زلال و پاک .... . ليلی منم تو غم خودت شريک بدون . نميخواستم تو آفلاين هم ناراحتت کنم
ليلی ! خودم هم حالم خيلی خرابه . يه دوست درستو حسابی ندارم که سفره> دلمو پيشش باز کنم . به کی ميتونم اعتماد کنم آخه ؟ کی حرفامو ميفهمه ؟ کيه که وقتی دارم با حرارت براش حرف ميزنم بشينه گوش کنه ؟ کيه که وقتی ازش ميخوم کمکم کنه از جون مايه بذاره ؟
نميدونم ليلی ....شايد نوقع زيادی باشه ‌! ولی به نظر خودم نيست ...
ميدونی چرا ؟‌آخه خودم همينجوريم ! اگه کسی ازم چيزی بخواد حتما انجامش ميدم اگه بدونم چيزی کسی رو خوشحال ميکنه حتما همون کارو براش ميکنم . از خودم تعريف نميکنم ليلی ...ولی به گلوم رسيده !‌
ميدونی دردم چيه ؟
ميخوام بريزم بيرون ليلی .... بهت اعتماد کردم . ضامنمو امام رضا ميگيرم و لی باز ازت خواش ميکنم حرفامون از بين خودمون بيرون نره
ليلی ! همون اول هم گفتم ...دارم از بیرون برميگردم با همون دوستم بیرون بودم که میگم یکیرو دوست داره . یه چند تا هم برا خودش این ورو اون ور داره !‌یه نامزد که فعلاً‌ وضعیتش معلوم نیست یه دوست چتی که دارن یه سفر میان بوشهر و اینم میخواد بره ببینش ... . اینم بگم که یه وقت فکر نکنی لیلی حسودیم میشه بهش ! نمیدونم شاید هم بشه اگه آره بهم بگو
الان هوا بارونيه و تو اين هوا هم هر کسی از خونه بيرون نمياد . مگه يا عاشق يا قرار داشته باشه يا بالاخره يه چيزی ديگه .. . نميدونم چم شده ! ولی احساس ميکنم به يه کسی احتياج دارم ...يکی که عاشقش بشم ...يکی که دوستش دارشته باشم و اونم دوستم داشته باشه ... . يکی که درکم کنه ! منو بفهمه
اينم بگم اصلاً تو فکر ازدواجو اين حرفا هم نيستم . خلاصه نميدونم چرا ولی يه جورائی خوشم نمياد . نميدونم ليلی شايد هنوز هم به عشق قبليم وفادار مونده باشم ( ناخود آگاه البته .... ) الان هم ميدونم خيلی بد موقست . از دو نظر : يکی اينکه هفتهء آينده آخرين و مهم ترين امتحانمو دارم که خيلی هم سخته ! درس مدار . اینم بگم لیلی این ترمه شیش واحدمو حذف کردم . دارم آب میشم ... به موقع خوش خوشم با هزار و یک آرزو ! میگم که از ترم آینده میرم سر کار درس میخونم ..یه کم مونده به عید میام مشهد تورو میبینم ال میکنم بل میکنم .... هزار تا از این حرفا . چند ساعت بعدش حالم شدید میگیره خالی خالی میشم . از اون نظرش هم اینه که تو الان تو شرایط خوبی نیستی.... میفهمم ولی نمیتونستم باهات خرف نزنم
یه چیزی یادم رفت بگم ليلی !‌ يه تلفن مشکوک شد به خونه . يکی از دوستام هست که ميدونم کيه . يه جورائی مرض داره زنگ مزنه اينجا و مزاحم ميشه . اولش اهمميت ندادم ولی حس شيشمم ميگفت خودشه ! نازيو ميگم . قبل از اينکه همه چيزو باهاش تموم کنم بهش گفتم منتظر يا پيغام ديگه هم از من باش . آخه خيلی بدخلقی کردم باهاش . خيلی معذرت ميخوام ليلی بلانصبت جفتمون مث يه پسری که با يه دختر فراری کارش تموم ميشه و ميگه برو گم شو انداختمش دور ... . ميخواستم معذرت خواهی کنم ازش . هفتهء پيش بهش افلاين دادم که بيا يه کمکی برسون من دارم از خر ميشم . بيا يه فهشی چيزی بده پشيمون بشم . جدی جدی دلم هواشو کرده بود . نميدونم چرا !‌ولی بود . خيلی کم محلی کرد ... . ميخواستم بعد از اون بهش پيغامه رو بدم ولی اينجوری که پد فهميدم کامل پکيده . منم پشيمون شدم گفتم حرف آخرو بيخيال شو ... . يا حق
الان با اينکه نميخواستم بيام ليلی بهت هم گفته بودم حتی پيش خودم هم قسم خوردم که نيام . ولی باز دارم ميبينم آفلاين گذاشته که پيغام آخرو ميخوام بخونم و بنويسش . من که عمراً اين کارو نميکنم
اينارو که نوشتم سبک تر شدم ليلی ! باور کن اگه نمينوشتمشون داغون بودم ببخشيد اين هم ه خوندی الکی . خيلی خيلی خيلی شرمندم ولی جبران ميکنم . <---- خواستم اينارو بذارم اول متن پشيمون شدم . اينجا جاش بهتره . ليلی جونم مث خواهرم برام عزيزی مث تو هيچ کسو اينجوری ندارم . اون تيکه که با فونت درشت نوشته شده بعدا» بهش اضافه کردم ! اگه با هم نميخونن بدون چه خبره !‌ راستی ليلی خواهش ميکنم اگه خواستی جوابی چيزی بنويسی بدون که اين حرفارو از دلم نوشتم ! منو هم که ميشناسی با همهء شادی و شنگوليم خيلی احساساتی هستم .بی تعارف باهام حرف بزن ولی يه چيزی بگو که بی ربط نباشه يا اينجوری نباشه که حرفامو نفهميده باشی   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۸ بهمن ،۱۳۸۱

بازم بدبختی.....اما نه خوبه...

سلام..سلام...سلام....اول اعلام کنم که اين متن و در صحت و سلامت و اسودگی خيال و راحت مينويسم و نويسنده تحت تاثير هيچ گونه پيش زمينه پس زمينه يا خوده زمينه نشده.....خوبی؟سلامتی؟خوش ميگذره؟ماهان خوبه؟جای زخماش خوب شد؟امتحانا عالی شدن؟خيلی خوبه که جواب همشون اره است......
۱.من فردا اولين امتحانو به مبارکی ميخوام بدم...م م م ......۴۵۸ صفحه جزوه...اسم و تاريخ...که من حتی از روشم نميتونم بخونم..و من تازه حدود ۲۱۰ صفحه روخونی کردم..فردا نميدونم چی ميخوام بنويسم..اصلا چه جوری بنويسم...خدا به دادم برسه....ولی قرار گذاشتيم قصه حسين کرد شبستريرو براش بنويسيم..شايد يه چيزی نمره داد.........
۲.پس فردا يه درسی يو امتحان دارم که وللا نميدونم موضوعش چيه همونی که قبلا گفته بودم سر کلاس من و لاله ميشستيم هر هر جوابشو ميداديم...اقا غلط کردم..خدايا توبه....خاک بر سر استاده کنن..يه کتاب ۲۰۰ صفيه داده...هم فيزيک داره توش هم شيمی هم جغرافی هم .............گفته ازش امتحان تستی تشريحی جا خالی ميگيرم...ای بر پدر هرچی انسان مردم ازار .....اينو ديگه بدتر موندم چی کار کنم....
اين ترم مشروطی رو شاخمه....اينو ديگه چی کار کنم...
اها راستی اينجا داره برف مياد.....موندم تو حسرت يه برف بازی...ای يادم افتاد..امشب کلاس داشتيم دانشگاه..اخره ترمی...من و لاله با يکی از دوستامون..دختر..واستاده بودی عين بچه ادم مظلوم داشتيم حرف ميزديم..ديديم دو تا از انتظماتييی گير دانشگاه اومدن..سرک کشی فضولا...يکی شون از اونايی که اسم ميده کميته اتظباطی و البته خودش اهل همه کار هست...اومد به من گفت به خواهرتم گفتم...امروز برف بازی خوش گذشت؟من گفتم کی ؟من؟.......گفت بعله صبحی داشتين تو محوطه برف بازی ميکردين...ديوانه منو لاله رو با يکی ديگه اشتباه گرفته منم گفتم اقای خضری مگه بيکارم پاشم بيام دانشگاه تو امتحانا برف بازی..اون موقش به زور ميام الان بيام..يه پوزخندی زد و رفت..مرتيکه...
حسابی کفرمو در اورد...حداقل کاش بازيمو ميکردم..اونجوری حداقل خنک ميشدم.از گيرش در رفتيم..مثلا ايندفه ميخواست رو دست نخوره...خلاصه اينم از ما ابجيتم به خيل بدبختا پيوست....بيجاره شدم.....ميشم..مشروطم يشم..اگر امتحانت زودتر از ماله من تموم شد...پاشو برو يه امام زادهييی چيزی...شايد يه فرجی شه...برای منم مفصلا دعا کن....راستی وبلاگتم خوندم...کف کردم...بعدش لينکتو ديديم بازم کف کردم....
پاشيم بريم سر درس......اصلا حسش نيست....اه....اه........اه.....اه....
موفق باشی...حرفامو زياد جدی نگير زده به سرم....
فعلا قربانت..بای بای...به همه سلام برسون..مخصوصا ماهان...   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۳٠ دی ،۱۳۸۱

 

ليلی جون ! تو جدی جدی يه مشکلی داريا خدا رحم کرد حالم خوش شده بود که آفلايناتو خوندم .... و گرنه
از ما که گذشت . بيشتر مواظب باش ، يه وقت يكي هست يه چيزيش ميشه يا ناراحت ميشه تورو هم ناراحت ميكنه .... خلاصه مواظب باش
يه چيز باحال تعريف كنم : چند روز پيش پاي تلويزيون خوابم برده بود . ( من تو خونه هميشه عينك ميزنم ) . وقتي كه خواب بودم مامانم عينكمو برداشته بوده ....
آقا ! خواب بودم ديدم يهو شكمم سنگين شد . اولش اهميت ندادم ، فكر كردم دارم خواب ميبينم . ديدم صداي نفس نفس مياد . گفتم اينم لابد مال خوابه . يه هو دمام به شدت سوخت ليلي ... اصلا“ اشكم چشمام در اومد . يكي داشت بلند بلند مي خنديد يكي گفت بابا تندي اومد سراغ من
ميدوني چي شده بود ؟ . پسر برادرم چهار پنج ماهشه . اسمش ماهانه . ( نميدونم چرا ) ولي منو خيلي دوست داره . اگه بغلش نكنم يا خونه نباشم گريش بند نمياد . داداشم گذاشته بودتش رو شكم عمو جونش كه مثلا“ عمو سلام من اومدم بيدار شو . نگاه ميكنه كه عمو يه چيزي رو صورتشه . تاحالا منو بدون عينك نديده بوده ديگه ! فكر ميكنه اين دماغه يه چيز اضافست با ناخون ميخود برش داره .....
حساب كن عمو چه شكلي شده !!! چهار تا نقطهء قرمز ، جاي خون مردگي ناخوناي آقا رو صورتمه
يادت باشه هيچ وقتي عمو نشي ليلي
بعدش !‌ يكي هر روز روزي سه وعده اينجا زنگ ميزنه ! كلافم كرده ليلي . شك ندارم خودشه .... . ديروز هوس كرده بود حرف بزنه ! زنگ اول ...هيچي . زنگ دوم ....هيچي . زنگ سوم ....هيچي !!!! زنگ چهارم دادم گوشيو زهرا برداشت . گفت :

الو



طرف کپ کرد خيلی دلم خنک شد . تا حالا که ازش خبری نشده
راستی !‌ وبلاگمو ديدی ؟‌يه کمی خوشگلش کردم .
ديگه تولد امام رضا هم مبلرک باشه . شما هم اونجا مراسمی چيزی دارين ؟ جای منم خيلی خالی کنين
مشکلی که گفتم ليلی مشکل درسی بود ! يا بگم هست .... برام دعا کن ليلی . خيلی محتاجم ....خيلی . من ميرم تا هفتهء آينده برميگردم . اين دوتا امتحانمو بدم ايشالا خوب بش . تو هم اگه دلت گرفت ، چيزي خواستي بنويس ،‌ آفلاين خواستي بذار ، اي ميل خواستي بزن ... خلاصه هر كاري دوست داري بكن . من برميگردم   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢٥ دی ،۱۳۸۱

 

هيچ كدوم قابل تورو نداشت . نميدونم چطوري بگم .... خيلي ممنون كه نوشتي ليلي . ميخوام كه بهترين لحظه هامو با تو قسمت كنم
فكر نميكردم ناراحت بشي .... تا وقتي حالم خوش نشده جيك نميزنم

*****

اگه يه روز بغض گلوتو فشرد،بهت قول نميدم که بخندونمت،ولي ميتونم باهات گريه کنم.
اگه يه روز نتونستي به حرفاي کسي گوش کني،خبرم کن،قول ميدم که ساکت باشم.
اگه يه روز خواستي که در بري خبرم کن،قول نميدم که ازت بخوام وايسي اما ميتونم باهات بدوم.
اما اگه يه روز سراغم رو گرفتي و خبري نشد،سريع به ديدنم بيا،حتماْ بهت احتياج دارم

  

نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۱

سلام..سلام..سلام..

سلام...چطوری افشين جونه دوست جون........بازم که تو ناراحتی...ميدونی وقتی يه اف يا متن ميخونم که تو مشکل داری...اينقدر ناراحت ميشم..همش با خودم اين فکر و ميکنم.کاش اونجا بودم.يا کاش ميتونستم کمکت بکنم...واقعا حس ميکنم توام مثل لاله(مثل اون ميگم..چون ميدونی چقدر به هم نزديکيم)عينه داداشه خودم ميمونی...باور کن...شايدم از اونم صميميتر..چون همه چی رو نميشه حتی به لالم بگم....ولی به تو ميگم...ميدونی....به هر حال اميد وارم..اميدوارم....زود زود اين مشکلتم حل شه...مشکل نازيم حل شه. و.......ديگه اينکه.امتحاناتم با موفقيت بدی.....توروخدا نذار همون چيزی که ميگی پيش اومده رو کارت و فکرت موقعه امتحانا تاثير بذاره...من که خودم....وای نميدونی چه اوضاعی داريم اينجا...امشب تا ساعت ۹ شب دانشگاه بودم..کلی کارام عقبن...شديد...الانم نشستم اينجا دارم از خواب ميميرم..ديشب سه ساعت خوابيدم....بازم بايد بيدار باشم..تازه اينا هيچ کدوم ماله امتحانا نيستا.....وای اونا ديگه بدتر..دوتا درس داريم..اين ترم تاريخ معمارين..نکه ما شديم کارشناسی به جای اينکه کم کنن.درسی که ارشدا تو دوترم يا سه ترم ميخونن تو يه ترم به اصطلاح فشردشو ميگن....وای.يه درس داريم دقيقا ۴۵۸ صفحه جزوه..همشم..تاريخ معماری...مله ايرانه...منم هنوز جزوشو ندارم.......اخره بچه فعال ديگه...ولی خداييش اين ترو مشروط نشم يه سوره درست و حسابی پای من داری.....
جدا ميگم...کنار دعايه خودت سر نماز..منم دعا کن...مطمئنم خدا قبول ميکنه....راستی زهرا خوبه؟سلام برسون....ديگه...اها راستی .......ووووووواااااااااااااااااييييييييييييييييييييی ..........................................خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی بابت اون راهنمايی ممنون..............ممنون......نميدونستم اگر تو نبودی اين چيزارو کی ميخواست بهم بگه...خودم که عمرن نميفهميدم....واقعا عين يه داداش دوست دارم و احساس نزديکی ميکنم بهت...ديگه اعنمادمم نسبت بهت..شده ان برابر..........دمت گرم..خيلی با مرامی....
خوب ديکه پاشم برم يه صفحه از اون ۴۵۸ صفحه رو بخونم...شايد خوابم برد..اينقدر واسه خواب خوبه که نگو..همچين اروم ميری تو خواب که هيچی نميفهمی..نه از اونايی که قبلا خوندی نه از اونايی که داری ميخونی..اگر خئابت يه موقع کم شد بگو يه نسخشو برات بفرستم..به درد ميخوره...
يه جکم بگم و برم...يه روز ترکا يه تهرونی و به جرم اينکه مسخرشون ميکنه . جک ميسازه ميگيرن...محتکمه ميکننووحکمشم اعدام..تو اتاق گاز..ميبرنش تو اتاق گاز..اينم تا ميره اون تو ....ميزنه زير خنده..ميگه من که الکی نميگفتم خرين...اخه برای اتاق گاز سقف نميذارن..اينام عصبانی ميشن ميگن حالا وقتی از اون بالا يه کپسول گاز ۵ تنی افتاد رو سرت ميفهمی...میخندم تا توام بخندی یه وقت خیط نشم...اخه خودم امروز شنيدم..تازه فهميدم..قبلا شنيده بودم بيشتر خندم گرفت...اها راستی برای اون قضيه دير گرفتنم..راست ميگی دقيقا همينطوريم....شرمنده..درستش ميکنم حالا....راستی ببين تو امتحانا من کمتر ان ميشمووهر دو روز سه روز يه بار...ببخشيد اگر دير اپديت کردم...ممنون....موفق باشی.....تو تابيز.....   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸۱

ساعت سهو نيم شب

خواستم بخوابم هيچی هم ننويسم !
چرا ؟
بعد ميگم
تا ساعت دو داشتم ميخوندم . کانکت شدم و .... . الان خواستم بخوابم ديدم آسمون قرمز شده ترسيدم . رفتم تو حياط ديدم همه جارو مه گرفته . باور کن ليلی دست خودمو حتی نميديدم . به عمرم همين چيزی نديده بودم
حيف که چراغ اتاقمو خاموش کردم . وگرنه ميخواستم اينارو تو دفتر خاطراتم بنويسم
ميدونی چيه ليلی ؟ هميشه هر وقت به يکی احتياج داری نيستش ...
تورو نميگما ! منظورم دوستامه . باز يه مشکلی برام پيش اومده اندازهء سه تا کوه .... . بدجوری سنگينی ميکرد نتونستم به مامانم نگم ! ( چرا به مامانم ؟ من که پسرم ... اينو هم بعد ميگم ) حالم خيلی شديد گرفته ليلی ... . تو اين هيری ويری نازی هم باز داره زنگ ميزنه . هنوز هيچی نگفته ولی ميدونم خودشه ! آخه همون موقع های هميشگی زنگ ميزنه ... . خدا کنه خودش نباشه
ليلی .... در بارهء اينا هيچی ننويس ... نه نظر نه نصيحت ... . باور کن از شنيدن خستم . از نصيحت متنقرم ليلی ... غرورم خورد شد . آبروم داره ميره
دعام کن
خيلی بهت اعتماد دارم   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۳:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ دی ،۱۳۸۱

به به ! چه کردم ....

همين اول کاری بگم ليلی ، زياد نوشتم ( ميخوام بنويسم ) ولي چند قسمتش ميكنم كه بدوني چي به چيه .... !

******

اولش از بابت اون قضيه كه بينمون اتفاق افتاد خيلي معذرت ميخوام ليلي . نميخواستم ناراحتت كنم .... نميخواستم اونجوري بشه . ميدوني چرا اونجوري شده بود ؟ از اين برادر خواهري بيرون رفتم ؟ حالا ميگم :
از روز پنجشنبه مامانم رفت مسافرت ! خواهرم تو يكي از شهر هاي اطراف بوشهر داره طرحشو مگذرونه ، پزشكا بايد اين دوره رو بگذرونن تا بتونن بعدش آزاد كار كنن . مث سربازي ميمونه
خلاصه من مونمدو خودم ديگه .... . نميدونستم تنهائي اينقدر سخته !!! نگي اين چقدر بچه ننه ست من خبر نداشتم نه به خدا ! توي امتحانا آدم استرس زياد داره ....خودت كه ميدوني كه دردسرت ندم ليلي ، هي دلم براي مامانم تنگ ميشد...درسم هم نميومد !!! هی مينشستم پاي كامپيوتر . اونجا هم چي ؟‌ كاري نداشتم بكنم كه ... با عكس تو ور ميرفتم !
خودت بگو ! دو سه روز به صورت يكي زل بزني براش با آهنگاي ابي شعر بخوني همونجوري نميشی ؟؟؟ حالا ايناش به کنار ، بيشترش مال اين شد که ميخواستم بنويسمو هيچی ننوشتم !!! حرفام روی هم موند تو هم هيچيشونو نخوندی ....آهان !نه اينكه حوصلم نشه بنويسما ... نه ميديدم دارم وقتمو پاي عكس تلف ميكنم پس ديگه آپديت نميكنم و درس ميخونم ! درس هم كه نميخوندم . خلاصه حرفا جمع شد و اومد تا تا يه دفعه فوران كرد و اونجوري ديگه
آخ ليلي نميدوني چقدر برام عزيزي .... ! ميدوني دلم چي ميخواد ؟‌ يه باغ بزرگي بود ميرفتيم اونجا ... مينشستيم رو يه نيمكتيش ... تو مينشستي روبروم .... تو چشمام نگاه ميكردي و هرچي كه ميخوام بگم خودت ميديدي ....ميديدي ليلي كه من از خواهر خودم هم بيشتر دوستت دارم ...برام مث يه چيز ارزشمندي ميموني ليلي . يه چيزي كه هيچ جا نوشته نشده باشه .... حالا كه باهام رو راست شدي خجالت نميكشي منم از آينه پاك تر ميشم . تا قبل از اينكه بنويسي دستم به هيچ كاري نميرفت . نه درس ميخوندم نه بيرون ميرفتم شده بودم مث جنگليا ! حتي نمازو اينارو هم بي خيال شده بودم .... . تا اين حد ! حالا كه قراره رو راست بمونيم ليلي .... بهت ميگم : من نميخوام بين ما همون رابطه اي باشه كه بين دخترا و پسرا هست ... . اون كلاس گذاشتنا اون مخفي كاريا اون خجالت ها .... هيچي نميخوام باشه بذار اين گوشهء دنيا بي حجاب بمونه ليلي ....بذار اينجا با اينكه عريانه ولي ۱اكه ...كسي بهش نطر بد نداره .... . الهي به اميد تو

*****

.درمورد پسرا كه چه جوري بايد باشن .... ميدونم مو به مو درسته آخه با دوستم هم مقايسش كردم ! هموني كه با دختره دوست شده . اخلاقش دقيقا“ همين طوريه . دست خودش نيستا تو ذاتشه
چند وقت پيش باهاش حرف ميزدم ، ميگفت به مشكل خوردم . گفتم ميخواي از فلاني بپرسم ؟‌ تورو گفتم ! كفتم يه وبلاگ مشترك دارم با فلاني و اينجوري و اونجوري .... . خيلي ناراحت شد ! گفت من به تو اعتماد كردم و دوست ندارم به هيچكي بگي .... . اولش تورو با اون يكي ليلي اشتباه گرفته بود . بعدشم به روي خودش نياورد !!! منم سر بسته بهت ميگم ليلي چند بار رفتيم بيرون كه اون با دوستاش بياد اين دوستم هم با من ...كه كم نياره ديگه .... . هيچي ، اينقدر تاخير داشت كه جا ميمونديم يا يه مشكلي براي دختره پيش ميومد . سر جمع احساس ميكنم ، نه مطمعنم خوشش نمياد من ببينمش ... يه جورائي احساس غيرت ميكنه بهش ! قرار بود نگما !
هر جور اون خوشه ما هم خوشيم

*****

رفته بودي تو قديم نديما .... خيلي كيفور شدم ! يه سوالي خيلي وقت پيشا ازت پرسيده بودم ليلي يادت مياد ؟‌گفته بودم آدم ميتونه بدون عشق هم زندگي كنه ؟‌ دارم شك ميكنم ... . نميدونم شايد هم حسوديم ميشه به دوستم ... به خيلي از اونائي كه ميبينم با يارشون ميپرن . ولي دوتا چيز هميشه جلوي چشمام مياد : يه دوستي دارم پسر خيلي آقائيه . حساب كن ليلي تو اين دوره زمونه لوطيه ! پسر خيلي زحمت كشيه . مغازهء آش فروشي داشت . هر روز صبح خيلي خيلي زود ميومد سر كار ، تا ظهر ميخوابيد عصر هم باز ميومد مغازه براي پخت . استراحتش يه روز وسط هفته بود كه نونوائي بغلش تعطيل ميشد . جوون به سن ما خيلي حرفه اينجوري بخواد بگذرونه و جيك هم نزنه ها ! دورو برش هم پر آدماي قرطي و اينا بود . خلاصه يه چند وقتي ديديم تو خودشه ... گفتيم فلاني چي شده ‌؟ از زير زبونش در اومد كه عاشقه . حالا داشته باش --> طرفش كي بود ؟ يه دختر همسايهشون كه باباش اعتياد داره وضع ماليشون هم خوب نيست ولي دختره خيلي خوبه ... . آدم ديگه خيلي بايد مرد باشه ها ! من كه كيف كرده ... يه مدت براشون گوني برنج و اينا ميخريد و بهشون ميداد ... . باباش خياي مخالف بود . ميگفت راضي نميشم پسرم داماد معتاد بشه ! زدو باباي دختره مرد .... اين پسره هم خيلي ناراحت شد . همه ميدونستن باباهه زياد نميكشه . اوضاش خوب نبود . يه مدت گذشت با دختره صحبت كرد ... بهش گفت اگه رضايت باباتو گرفتي منم از خدا ميخوام . باباش باز زير بار نرفت .
دختره هم ديد اينجوريه اين پسره هم داره به پاش ميسوزه ... يه خواسنگار خوب ديگه هم داشت به اون جواب داد .....
پسره بنده خدا رفت عروسيش ولي حالش خيلي بد شد . شب وسط مجلس پاشد اومد مغازشو تا ميتونست گريه كرد ...آدم چقدر ميتونه سفت باشه آخه ؟‌
دردسرت ندم ليلي ! كار خدا پسره حالا عقد كرده با يكي از قومو خويشاشون ...دختره هم خيالي دختر خوبيه چند بار ديدمش پسره هم خوشو خرمو خوشحال يه كار بهتر هم گير آورده كه به رشتش هم ميخوره . ديپلم مكانيك دارم حقوقش هم خوبه .
منظورم اين بود كه قسمت بدجوري آدمو به شك ميندازه ... كه يكي رو پيدا كنم ؟ باهاش دوست باشم ؟ عاشقش بشم ؟‌عاشقم بشه ؟‌ ميبينم اين پسره كه تو اين هرو پرا نبود حالا خوشبخت شده ! از طرف ديگه بعضي وقتا احساس نياز نيكنم كه يكي پيشم باشه ...يه دختر ...واقعي نه چت ! عشق و عاشقي نه دوستي و وبلاگي .... . حسس طبيعيه ديگه ! خودت كه ميدوني ... . اين برام بدجوري سوال شده ليلي . اگه ميشه سر فرصت كامل كامل بهم جواب بده

*****


يه چند تا چيز ميز هم هست ميخواستم بهت بگم ليلی : اوليش اينه که نميشه با آدمی مث تو رک نبود !!! ميدونی چرا ؟‌ آخه بلا نصبت ....روم به ديوار ...گوش شيطون پنبه ريز يه خورده دو زاريت كجه مثلا“ خودمو لوس ميكنم و باهات قهر ميكنم ! ميگم ليلي من ميخوام برم ديگه كاري نداري ؟؟؟ ...منتظرم يه كلمه بگي حالا وايسا چرا ميخواي بري و از اينا ، ميگي هر جور راحتي !!!
آي آدم كنف ميشه ليلي يه خوره بهتر بگير بابا جوون مردمو ضايع نكن اينقدر
دوميش در مورد face تايپ كردنته ! از رو هاردت لود ميكني ؟؟؟ آبرومونو بردي كه اينجا هم مث ياهو ميمونه ليلي ! پنجرهء face هارو باز كن رو يكيشون كليك كن . خودش تو صفحه مياد بعدش خواستي چك كني كه درسته با نه همون ذره بينه رو بزن ... . هميني كه اين گوشه هست . تو ويندوز خودت درست لود ميشه آخه آدرسش مال همونجاست .... . خلاصه از حالا اونجري كار كن
ديگه ! اين دو سه روزه همش آنلاين ميشدم ببينم چيزي اومده يا نه ! دروغ چرا ؟ دلم براي نازي تنگ شده نميدوم چرا ؟ نكنه بازم خر بشم ... هر وقتي من بهش فكر ميكنم اونم بهم فكر ميكنه ! حس ششم خيلي قويي دارم . امروزو نميخواستم آنلاين شم همينجوري بدون اينكه بفهمم دارم چي كار ميكنم اومدم ... . ديدم آپ ديت كردي و قضيه هاي بالائي ... باز رسيديم به امتحانا و هي دمبال بهونه ميگرديم برا جيم زدن
آهان ليلي ! lime_light يعني چي ؟‌من كه سر در نياوردم
اينم يادم اومد : عكس خودمو هنوز يادم نرفته ..بذار شكل آدميزاد پيدا كنم يه توپ ميگيرم كه ببري كلاس به اون پسره نشون بدي كه چي ؟ اين داداشمه ‌ ببينش تا چشت در بياد دنيا رو چه ديدي ؟ شايد يه دختري هم از اون طرفا عاشقم شد ( خدا مرگم بده )
راستي ليلي ! قضيهء مسافرت به مشهد : رك ميگم ديگه ، فضوليم بدجوري درد گرفته كه بيامو ببينمت !!! ميخوام ببينم چه شكلي هستي ؟ چه جوري حرف ميزني ؟ چه تيپي هستي ؟ ميخوام باهات حرف بزنم ... ببينمت ... با هم يه بسنتي چيزي بخوريم .... از اينا ديگه
تا حالا كه منتفيه ! ببينيم چي پيش مياد ... اينم ميره تو كار قضيهء قسمت !!! ولي خودمونيما ليلي ، طرف نصف ايرونو ميخواد بياد تورو ببينه ! اون وقت ميگي مامانم اجازه نداد ؟ خدا وكيلي خيلي باحاله .... نميدونم بايد چي بگم ... حالا ببينيم چي ميشه
راستي !‌كار پروژه چطوره ؟‌خوب پيش ميره ؟ يه خونه ! آخ آخ آخ ... چي در بياد اين خونه هه . يه وقت ندي بسازنشا ... يه نسيم بجنبه همش ميريزه پائين حالا چند طبقه هست ليلي ؟ يادت باشه نقشه رو از بالا به پائين بگيري ! نكنه طبقه هاشو تو زير زمين بسازي پاركينگشو تو هم كف
اذيت كردن چه حالي ميده ها ...
لادن چطوره ؟ سلام برسون شديد ... زهرا هم سلامتو رسوند عكستو هم ديد . فكر نكنم اشكالي داشته باشه ها ! داره ليلي ؟‌ اونم دختره خوب ... .
راستي گفتي پونه به آخ ميگه آك . هان ؟ خيلي نازه ها . منم يه دختر خواهر داره بهم ميگه دايه به جاي دائي . يه سالش نشده .... اگه بدوني ! خيلي قرطيه ... ميگه دورم جمع بشين بخونين و برقصين بعد خودشم ميره بغل يكي بپر بپر ميكنه . براش يه چيزي خريدن به صندلي داره از بالا وصل ميشه به ميله بارفيكس كناراش هم كش داره ...براش آهنگ ميذارن اينو تو اون هي ميپره .... دلم خيلي براش تنگ شده . مامانم رفته بود پيش اون ... . اگه ببينمش سفت گازش ميگيرم

*****

بيشتز از اين نميشه كشش داد ! بايد اونو هم جواب بدم
دقيقا“ ميدونم اون حيوون چه مرگشه . يه سايتي هست كه خيلي دودلم لينكشو بهتون بدم . توش خيلي راحت و رك دربارهء مسائل سكسي صحبت ميكنه ... ارواح عمش آموزشيه !!! ولي تنها خصوصيتش اينه كه آدمو پر رو ميكنه ليلي . مثلا“ طرف با دختر همسايه شون كه تو يه آپارتمان هستن .... خوب روش نميشده حتي سلام كنه ... مياد اين سايته رو ميخونه لينكشو به اون هم ميده دو تاشون ميرن تو حس و بله ديگه ...
اينم ميدونم اينارو خونده و حول برش داشته .... فكر كرده شما دوتا خياي مظلومو بي پناهين لقمه چرب تر از اين نيست ديگه !!! يا اينكه نشسته پاي حرف دوستاشو بهش گفتم تو عرضه نداري و خاك تو سرت و از اينا ...اينم شير شده بايد يه كاري بكنه
از من داشته باش ليلي : تو ،‌ لاله ( نميدونم كجا بود نوشتم لادن همون دو قلو هاي به هم چسبيده ) ، كامليا ( آتيشپاره ) ، سميرا ( خانوم كوچولو ) ، ستاره جون شوشو ، انسي آدماي خيلي راحتي هستين . اهل بگو و بخند و از اين حرفا .... . ولي وقتي مشغولين دورو برتونو نميبينين . كه كي اونجا هست ؟‌ اشكاي نداره شلوغ كنم ؟ سرو صدام تا كجا ميره ؟‌خوب ابنا نشونهء سلامت و انرژه . من خودم از شما ها بدترم . اون قيافهء درسخون نما مو نگاه نكن ! آتيش پشت خاكستره
ولي ليلي شما ها فرق ميكنين ....اينو به عنوان يه واقعيت قبول كن : شما ها دخترين
همه مث هم نيستن ... خيليا نميتونن با ابن مساله كنار بيان ، فكر ميكنن هر دختري كه تو جمع خيلي راحته و جيغو داد ميكنه حتما“ ميخواد توجه جلب كنه كه باهاش دوست بشن ... . يا بد تر
اين جونور هم همينو خيال كرده ...داره شديدا“ سوء استفاده ميكنه !!! شما ها هميشه موقعيت خودنوتو بسنجين ... هر محيطي اين چيزا رو بر نميداره ... ببين حالا اين يابو علفي دمبالتون راه افتاده ... . به نظر من تا اونو ميبينين نه بهش اخم كنين نه باهاش مث قبل باشين . نه تو ذهنش بزنين نه براش كلاس معرفت بياين كه خجالت بكشه !!! بايد ، نبينينش . يعني مثلا“ اومدن خونتون . خوب ؟‌ شما ها كار خودتونو بكنين اصلا“ انگار اون وجود نداري ... ميدونم له له ميزنه كه نگاش كنينا ! ولي هيچي بهش محل نذارين ...خيلي هم طبيعي ! يه چيزي مث همون نسخهء قبليه
دوميش اين كه : با يه خانوم بزرگ سني تو فاميلتون كه اونو هم ميشناسه در ميون بذارين ! پيشنهاد خودم اولش زن داداشتونه اگه باهاش راحتين كه چه بهتر . بعدش دختر دائي دختر عمو يا هر كسي كه ميدونين عقلش به اين چيزا ميرسه و سرش تو حسابه ، اونو هم خوب ميشناسه . يادتون باشه دوتاتون با هم برين پيشش و باهاش حرف بزنين . كه خبال نكنه مشكل يكيتونه . اونجوري طرف ميره تو فاز خواستگاري و از اين حرفا
فعلا“ چيز ديگه اي به ذهنم نميرسه ليلي ! اگه بازم كمكي از دستم بر مياد دريغ نميكنم
خدا وكيلي ميگم : حاظرم ختي بيام اونجا و طرفو تا ميخوره بزنمش .... ! تا اين حد ميگم

*****

دستم ديگه داره ميشكنه ... اينو بگم برا حرف آخر ، فردا ميام ببينم آفلاين گذاشتي يا نه ! بار بعدي شنبه صبح ميام ... . حالا كه اينارو نوشتم فكرم خالي شد... . اوني كه ميخواستم نشد ولي خيلي زياد شد . برات دعا ميكنم ليلي كه مث الانت هميشه پاك بموني   

نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:۱٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٩ دی ،۱۳۸۱

زياد نخون..پاشو برو سر درس.......

سلام...چطوری افشين جون..خوبی؟نشستی حسابی ديگه پای درس؟شروع شدن؟بشين خوب خوب بخون...بهت اميدوارم...اون سه واحدم يه کاری بکن...يکی نيست به من بگه تو که اين حرفارو بلدی پس چرا عمل نميکنی..اصلا لاقل خوبه به قيافه تو مياد من همون به قيافمم نمياد درس خوندن.....تازه ديروز فهميدم ..يه درسی که کلاسش معرکه بود..همش..دودر بازی و شلوغ بازی..استاده گفته ده نمره کارای کلاس داره...چه کلاسی من و لاله که تا ميشستيم سر کلاس.شروع می کرديم به پارازيت..اينم مثلا فکر ميکرد ما بچه زرنگيم..هم اينکه هميشه همون جلسه اول همه استادا ما رو ميشناسن..حالا اگر لطف کنن با اسم و نگن حتما فاميل يادشون ميمونه...استادم فکر ميکرد داريم جواب سولايی که میپرس رو ميگيم..ميگفت ميشه دوباره تکرار کنين؟همه هر هر ميخنديدن اين بدبختم روحشم خبر نداره چی گفتيم..مثلا از اون يکی ديگه میپرسيد خواهرتون چی گفت؟به بدبختی درستش ميکرديم..حالا ده نمره رو نميدونم از کجا بيارم...چون اصلا نميدونم درسش چيه...
اينم شده بالی جون با اضافه يه درس ۵ واحدی که ميشه گفت همه زندگيمونه....اونم کارم عقبه پروژمون طراحی يه خونه است....
اخيش...يکم غر زدم راحت شدم...توام بگو...هرچند ديگه الان حتما امتحانا شروع شده اينا اخه غر قبل امتحاناس....
راستی..چه خبر از اون دوستت..که دختره ميخواست بره يه شهر ديگه....چند وقتی خبر ازشون نيست...چی کار ميکنن الان؟راضی شدن به جدايی؟
زهرا چطوره؟حتما اونم الان امتحاناش شروع شده..دوتايی افتادين به درس خوندن..کيف داره ها ادم ببينه تنها نيست که فقط درس بخونه..اينجوری ادم راحت ميشه..راستی يادم افتاد که الان يه ماه گذشته از تولد وبلاگ..يادم رفته بود تبريک....ايشالا تولد صدمين سالش...به..فکرشو بکن ..بايد اينو يه جوری تایپ کنيم.که نوها نبينن...تازه مثلا شبم اگر بخوايم بيدار بمونيم..مثلا عروسه مياد ميگه پاشو برو بخواب..تازه پسر بزرگم دعوا ميکنه که چرا با اين سنت مثل بچه ها ميشينی چت ميکنی...اخ اخ با حال ميشه ها من که تصميم گرفتم پير که شدم..بشينم پای کامپيوتر و همش اينترنت بازی..يه دل سير....
م م م ...ديگه چی بگم؟راستی تو اين متن قبلی رو خوندی؟بد نوشتم نه؟ولی اخه ما که باهم رودربايسی نداريم..يعنی قرار نداشته باشيم برای همين نظرم اينه که توام هر چی ميخوای بگی رو رک بنويس..منم رک رک رک..مينويسم...همين...اخه مگه ادم تو دفتر يادداشتشم با کسی تعارف داره؟راستی همون شب اخره چت..يادمه گفتی من بعضی وقتا خجالتيم بعضی وقتا نه....نميدونم کدوم بهتره؟ولی فکر کنم همون خجالتی نيسته باشم.....الانم ميخوام يکم بر گردم سر اون موضوعات قبلی....دارن فراموش ميشن..نميخوام وبلاگمون کم رنگ شه....نظر تو چيه؟
حالا تا کجا رسيده بوديم؟راستی پسا پس.(.بعد همون پيشاپيش) ممنمون از اون راهنمايی های باحالت...خيلی با حال بودن..نميدونم تو که منو نديدی ..از کجا فهميدی...فکر کنم همه اون چيزايی که راجع به من نوشته بودی و دانشگاه درست باشه بابا دمت گزم..ممنون...
خيلی به دردم خورد ن و برام مفيدن ..ممنون...راستی نوشته بودی من بگم از چه جور پسرهايی خوشم مياد ميبينی...چقدر مال قبله....خوب....من از م م ...به نظر من ...پسر بايد يه غرور خاصی داشته باشه...يه غرور مردانه....اصلا از اين جور پسرايي که تا يه دختر ميبينن دست و پاشون و گم ميکنن..و فکر ميکنن..اونم مثل خودشون ميشن و در خيلی موارد پايين ميان خوشم نمياد..هر چند اينم معتقدم که بايد با يه خانم جور ديگه بر خورد کنن.حالا هر کی ميخواد باشه ..يه جور متانت...و احترام...از اين پسرايی هم که هنوز فکر ميکنن راهنمايی هستن خوشم نمياد..اصلا اصلا....بعضيا ميان خودشونو مثلا با مزه و جذاب و ريلکس و طبيعی نشون بدن ولی اصلا اينطور نيست...قشنگ مشخصه که هنوز بزرگ نشدن....
راجع به تیپم...بگم که ..به نظرم ادم فقط بايد مرتب باشه..يا اگرم نيست...نشون بده که اصلا براش مهم نيست...از ينای هم که الکی تیپ ميزنن خوشم نمياد....قيافه الکی هم..وای وای نميتونم نيگاه کنم..مخصوصا اگر جلو من قيافه بگيره...مثلا يکی از سرای کلاس هست که خدای قيافس..فکر ميکنه ديگه همه عاشقش ميشن و شدن..کلاس مياره واسه ما..هر چند ديگه جز چند نفر هيچکی تحويلش نميگيره...ولی اين از رو نميره هرچيم خيطش ميکنيم..انگار بازم بهترينه...يک کلاسی مياره که نگو...ميکشه ادمو تا سلا ميکنه..يک منتی ميذاره . که اوووههههه........اگر بدونه اينهمه ازش تعريف کردم..حتما مياد وبلاگ و ميخونه..بعدشم برای همه دوست دخترا و فکو فاميلاش ميفرسته حالا اصلا براش مهم نيست توش چی نوشته...فقط از اون نوشته باشه..بسه....
راستی يادو افتاد ببين...يک سوالی بپرسم ازت؟روم نميشه..ولی ميخوام بدونم..اصلا اصلا اصلا روومممممم نميشه....چی کار کنم؟...........
ببين يه راهنمايی..سوال نيست...خوب؟يکی از دوستای خوانوادگيمون . که با هم زياد رفت و امد نداريم..ولی خوب مثلا مثل پسر عموم ميمونه..هم رفتارش..هم صمميتش...خيلی هم تازه رودر بايسی داشتيم..البته انگار ما...حالا...مثلا فرض کن رابطه پسر خاله دختر خاله يا پسر عمو دختر عمو...خوب..اين. يه سال از ما بزرکتره..زيادم باهم خوب نبوديم..از اون درسخوناس..مامانشم..فکر ميکنه امام زادس..يعنی فکر ميکنه مثلا تب به حال اصلا به دخترا نيگا نکرده و هيچکيم بهش زنگ نزده . وقتيم ميشينه پای اينترنت...همش مسئله حل ميکنه و کاره تحقيقاتی...حالا ..اين پسره...ادی مارو داشت يعنی خودمون بهش داده بوديم...چند وقت پيش...تازگيا..اويلابل ميام..کلاسو ميبينی...اين نشست با من چت کردن و يکم حرف زد..اولش از دوستش گفت که ميخواد برای دوست دخترش کادو بخره چی بخره و از اين حرفا....بعدش يکم غيبت کرديم و ....گفت بگو لالام بايد و دو نفری نشستيم..ما همن حرفايی که وقتی تو جمع همو ميبينيم ميزديم..اين اصرار داشت که مثلا شما چرا منو تولد دعوت نکردين و ساله ديگه اصلا با هم تولد بگيريم و يه شب شام ميام دنبالتون بیاين بيرون..و .......ما هم همشو شوخی و مسخره گرفتيم و هی ميخنديديم....ميگفتيم بابا بيخيال..خلاصه...اين برای ما يه فايل فرستاد..زياد بد نبود مربوط به قزوين بود...گفتيم خوب...۲ دقيقه بعد گفت يکی ديگه..اين يکم خنده دار بود و مورد داشت...موردشم که حدس ميزنی چی بود..گفتيم..خوب ديگه ما بهتره بريم..اينم يکی ديگه فرستاد و گفت اين اصلا بد نيست..فقط يک کلمه از توش حذف کنين خيلی باحاله..ماله بچه های فردوسی و از اين حرفا...بعدشم گفت بذارين من که رفتم گوش کنين..اخه صوتی بو..گفتيم باشه..رفت و ما اينو گوش کرديم....يه شعری بود که همش همون يه کلمه بود...نميتونم بگم چی چون......بده ولی..کفمون بريد..اخه ما که باهم از اين حرفا نداشتيم تازه خيلی هم رودر بايسی و تعارف داشتيم..اينا چی بود فرستاده.؟مرديم.........گفتيم حتما حالش خوش نبوده...فردا يا پس فرداش به طور اتفاقی تو يه نمايشگاه ديديمش....با ما راه افتاد و باهم اومديم...همشم يه جوری نيگاه ميکرد و يه جوری ميخنديد..انگار مثلا منتظر همچين فرصتی بوده که بشينه حرف بزنه....زود جيم شديم...الانم هر روز اف ميزنه..فايلو گوش کردين و بعدشم..نميدونم...واقعا نميدونم..اين منظوری داره يا نه..اخه ما کلی هنوزم باهاش تعارف داريم اونم ظاهرن جلو ماما ن و بابا ها..کلی بچه مودبو اصلا حرفم نميزنه..پس اين حرفا چيه؟موندم توش...لطفا بگو چيکار کنيم....چه جوری بر خورد کنيم......و......اخ..چه خوبه که روم ميشه به تو بگم..اخيش...ممنون....خيلی وقت تو گرفتم ببخشيد ديگه زياد مزاحم نميشم...خوب درس بخونی موفق باشی..هميشه و همه جا..ميدونم هستی...ولی بيشتر..برات دعا ميکنم ...حتما حتما..مخلصيم...يه سرس به ما هم بزن...خوشحال ميشيم...فعلا بای بای..توتابيزو...گوود نايت...شب خوش...سلام برسون..........   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٧ دی ،۱۳۸۱

بازم..خيط شد..اينم وباره

سلام .سلام..سلام....چطوری تو؟خوبی؟اون کارايی که داری ميکنی چطورن؟من که در حال موتم...از فضولی شديدا دارم ميميرم..ولی ميدونم بلاخره بهم ميگی...راستی بذار خودمو توصيف کنم..مجبورم تند تند بنويسم چون الان دوستام ميان اينجا ..ميخوايم تا صبح کار کنيم..الانم فکم باد کرده چون دارم از دندون پزشکی ميام..خدا ازش بگذره چون من که گذشتم..يک ساعت ای دهن منو که نميتونه بدون حرف بمون باز نيگر داشت..گردنم شکست...اينقدر وسواس داره که نگو مثلا ميخوا تحويل بگيره خوب کار کنه..باب بيخيال...تو چی کار ميکنی؟زهرا خوبه.....ماجراشو درست حسابی برام تعريف کن ديشب يه کم قاطی کردم.......ولی بازم يه چيزايی فهميدم..ميخواستم بگم مگه بده؟دوسش نداری؟خوب حتما اون ميخواد عين يه خواهر باشه برات...حتما خيلی دوست داره....اينو مطمئن باش..
ممم..راستی ...ببينم ديشب تو همه چيرو کامل که نگفتی بهم؟ميخوام بدونم چه فکری درباره من ميکنی.الان احساس ميکنم فکر ميکنی يه دختر يه جانبم.يعنی يه طرفه فکر ميکنم..خودمم همچين احساسی دارما...فکر کنم هستم...نميدونم افشين الان از دست من دلخوری...تو فکرت چی ميگذره....دوستيمونو چه جوری تعريف ميکنی..سهم هر کدومو چه قدر ميدونی..نميدونم...خيلی تو فکرشونم...برای ديشبم شرمنده فکر ميکنم يه کم بد حرف زدم....ولی اصلا منظورم بد حرف زدن نيست .ميخواستم رک باشم...يعنی الانم هستم رک رک....ميخوام اگر حتی يه ذره رودربايسی هم بوده بذارم کنار بشم خواهرت...اگر قبول کنی...ايناييم که ميخوام بنويسم و بذاری به همو حساب..خواهش ميکنمم از دستم ناراحت نشو..يعنی ميتونی بشی اگر شدی حتما بهم بگو....چت اون شب يادته؟همون شبی که گفتی رابطه رو کمتر کنيم....يادته فرداش اومدم گفتم با تما م وجودم حرفتو قبول دارم....هنوزم دارم..ميدونم ممکنه نخوايم عادت کنيم ولی چيزی نيست که بشه گفت نميشه ...ميشه..زود يا دير....تا قبلش اصلا روش فکر نکرده بودم..تازه چشام باز شده....الان ميخوام بپرسم..تو نظرت عوض شده؟چرا؟فکر ميکنی من مثل خواهرت تا اخرش ميمونم..يعنی رابطمون تغغير نميکنه؟...من از اول اينو ميخواستم...يه خواهرو برادر خوب يه دوست خوب در درجه اول....نميدونم چرا ديشب گفتی رو عکس که کار ميکردی تازه يادت افتاده..ببين پسر خوب....تو اگر ميخوای يه چيزی رو فراموش کنی ديگه روش فکر کردن نداره...مگر اينکه هنوز تصميمت قطعی نباشه.....من الانم ميگم اين چت رو با هيچ چيز مقايسه نکن..با روابطی که تو الان با دوستات داری با دختر داييت داری....با همکلاسيت داری..با اون دختره تو کلاستون داری...و با هر چيز و هر کسی که روزانه جلوت ميبينی...ميگم اينجا خيلی چيزارو نميشه ديد....اصلا بهش پايبند نشو..يعنی نذار پايبندت کنه...البته ميدونم استثنام دارهه.ولی نميشه گفت من يا تو يکی از اوناييم...نميدونم....بهر حال....منظورمم اين نيست که مثلا من تا به حال به تو چيزی دروغ گفتم نه...باور کن تو بعد از لاله اولين کسی هستی که همه جيزو با تفضيلاش بهت ميگم...باور کن....
درباره اومدنت به مشهدم...ببين ...تو ميخوای بيای اينجا که منو ببينی.؟يعنی فقط به همين خاطر؟من نميخوام اينجوری باشه.....پس تصميم با خودته..نميتونم بگم بيای يا نيای...حتما تو دلايل ديگه ايم داری...به اونا فکر کن..اين در اولويت....انم....من اينم بگم..ببين نميتونم بگم اگر اومدی حتما ميام ديدينت...اخه ميدونی نه اينکه من محدودم..نه اينه که من هر جا ميرم هر کاری ميکنم اول به مامان بابا اطلاع ميدم..ولی اين قضيه رو نه نميتونم بگم...يعنی ميفهمی که ...روم نميشه...خوب شايد تونستم از خونه در رم بيام ديدينت شايدم نتونستم....بستگی داره خونه باشم بيرون کاری داشته باشم يا نه....اگر داشته باشم که ميشه اون وسطاش جيم زد وگرنه..نميدونم...ايتارم دارم صميمياه ميگم تا تو خوب تصميم بگيری...رک رک ميگم...منو ببخش..نميخوام الکی قول بدم بزنم زيرش..کاری که خيليا ميکنن...
خوب..فکر کنم الن بيان...پاشم برم...افشين خواهشا قشنگ فکراتو برام توضيح بده..در رابطه با حرفام....اقا خيلی مخلصيم..فعلا ...منتظرم...خوش باشی...رخصت...دوست..خيلی خوبی هستی....   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٤ دی ،۱۳۸۱

تعجب کرديا !!!

سلام ليلی جونم
خدارو شکر ..... . يه کمی خودمو پيدا کردم . اوضام داره بهتر ميشه ولی هنوز به اون قدر ايده آلی که ميخوام نرسيدم .بذار اول به این چیزی که نوشتی جواب بدم
ميدونی چيه ليلی ؟ آفلايناتو خوندم هر دو روز ( دو روز بعد از خداحافظی ) هم آنلايم شدم آخه ميخواستم ببينم چيزي نوشتي برام يا نه ! ... . راست حسينيش ليلي ،‌ اگه از اين هم تند تر مينوشتي من راضي تر بودم . به خدا جدي ميگم ليلي ! هيچي هم ناراحت نشدم .... چقدر هم اتفاقا“ كيف كردم . ولي نميدونستم ناراحت ميشي ليلي حتي فكرشو هم نميكردم كه ناراحتت كنم
ولي اين حرفا بايد زده ميشد .....خودت هم كه قبول داري ؟‌
حالا ايناش هيچي ! دارم يه ديوونه بازي در ميارم اگه بدوني چيه كف ميكني ولي حالا حالا ها بهت نميگمش بيخودي هم اصرار نكن تا بعد از امتحانا
دربارهء هدفت از چت كردن نوشته بودي ليلي ! نميدونم چرا يادم ميرفت اينو بهت بگم . چند بار هم قصد كرده بودم بنويسم اما هميشه يا يادم ميرفت يا ميديدم ضرورتي نداره
به هر حال ، هدفي كه من داشتمو تازه بهش رسيدم !!! شايد يه كم تعجب كني ولي جدي ميگم . حتي اون موقع كه با نازي چت ميكردم ليلي هدفم اين بود كه با دخترا بيشتر قاطي بشم . ميخواستم بيشتر بشناسمشون ببينم به چي فكر ميكنن ....چه عادتائي دارن به چب علاقه دارن ؟‌ و هزار تا سوال ديگه .... . با دختر دائيم هم بعضي وقتا ميشينم گپ ميزنيم . ولي اونم شرايطش خوب نيست . آخه زندائيم اينا تهران زندگي ميكنن زهرا (دختر دائيم ) با دائيم اينجان . دانشجوي پزشكيه . يه سال از من بزرگتره مث خواهر برادر ميمونيم با هم ..... خلاصه وقتي مياد هم صحبت مامانم ميشه كم پيش مياد بتونيم با هم بيپرده حرف بزنيم ... . حالا بگذريم . خلاصه از اون موقع كه داريم اينجا مينويسيم خيلي خوش به حالم شده

**********


نميدونم ليلي .....چرا هر وقتي ميخوام يه چيزي برات بنويسم پشيمون ميشم ؟ نميدونم شايد يه جورائي حس عذاب وجدان باشه شايد هم خجالت ميكشم بعد از اون ماجرا باهات حتي حرف بزنم .... . اينو هم بگما ! عكستو از تو ايميلم پاك كردم ولي تو هارد نگرش داشتم نخواه كه پاكش كنم ليلي ....قول ميدم به هيچكي نشونش نميدم ....قول مردونه .
راستي ! اونائي كه نوشته بودي درمورد خودت يادته ؟ نوشته بودي برنامه براي خودم ميچينم و خودمو ملزم به انجامشون ميكنم .... . خيلي به دردم خورد امروز قرار بود يه تحقيق معارف تحويل بديم .... با يكي از دوستام كه باباش استاده هماهنگ كرده بوديم كه برام يه دونه جور كنه . دانشجوهاي باباش براش ميارن اونم تو خونه زياد داره .... . از شانس بد ديشب همون موقع كه خواستم برم بيرون توفان شد اونم چه توفاني ليلي آسمون سوراخ شده بود ....رعدو برق ميزد كه تمام خونه ميلرزيد .... . تا خود ساعت يازده داشت ميباريد . هيچي ديگه ! نشد بري بيارمش خودم نشستم نوشتم . در نظر بگير ليلي من فردا صبح ساعت نه بايد تحويل ميدادم تازه بايد يه نيمچه كمفرانسي هم ميدادم .... دو نمره از پنج نمره مال همون بود . تا ساعت سه داشتم مينوشتم .... تو كل عمرم اين دومين باري بوده كه شبا به خاطر درس بيدار موندم . اينو مديون تو هستم ليلي يه سد ديگه هم شكست ديگه شبا ميتونم بشينمو درس بخونم . باورت نميشه اگه بگم جراتشو نداشتم
آهان ! اينو يادم اومد ليلي ،نميدونم چرا هر كي منو ميبينه ياد درس خوندم ميافته ...نيست خودمو كشتم من !!! از امشب ميخوام شروع كنم . به تو كه كه باهات اينجوري رودربايستي دارم قول ميدم كه بشينم سير بخونم هيچي هم كم نذارم .... تو هم هوامو داشته باش .
ديگه بهت قول ميدم تا يكشنبه شب ( شايدم صبح ) سراغ نت نيام .... يعني ياهو مسنجرو اصلا“ باز نميكنم وبلاگاي بچه هارو هم اصلا“ سر نميزنم ببينم چه خبره .... . الان شب چهارشنبه ساعت دهو نيمه كه دارم مينوسم . فردا صبح هم كه ميخوام اينارو بفرستم ياهو رو باز نميكنم چيزز اونقدر مهمي كه توش نيست كه ... . اگه تو هم روزي روزگاري به فرض محال كار خيلي خيلي حياتي باهام داشتي كه بايد قبل از يكشنبه بهم ميگفتي يه تك زنگ سه ثانيه اي بهم بزن --> ۳۵۸۸۰ . يه چند تا چيز ديگه هم ميخواستم بگم كه باشه برا فرصت بعدي . بذار يه كم موثق تر بشن . يادت نره بنويسي هميشه هم با من بي تعارف باش ليلي خيلي هم خوشحال ميشم هر چي درمورد من به ذهنت ميرسه كه ميخواي بگي بنويس تعارف نكن خلاصه
پونه رو هم ببوسش   

نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٥:۳٩ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٢ دی ،۱۳۸۱

سلام...

سلام......من هنوز نيومدم نتو کانکت نشدم و نميدونم تو اپديت کرد ی يا نه...حالا ميام ميخونم...خوبی؟ديشب خوش گذشت؟چه خبرا؟
نميدونم ......قرار رک باشيم نه؟پس اگر خوندی ناراحت نشو....ديشب که تو اونچيزا رو گفتی..راستش بعدش يکم ناراحت شدم...ميدونی افشين...من خودم شخصا اصلا به اين خاطر نيومدم نت که بخوام (مثل خيلی از دخترای ديگه برای خودم دوستی کسی رو پيدا کنم)برا همين تا ديشب به هيچ عنوان به اون موضوعی که اشاره کردی فکر نميکردم....من به خاطر اين کانکت ميشم يا ميام اينجا و چت ميکنم...که دوستای جديد پيدا کنم...هميشه احساس ميکردم حرف زدن يا کسی که نديديش چه جوريه....ميتونم فکراشو بخونم...اونم مثل من فکر ميکنه....نميدونم اصلا شايدم چيزه ديگه بوده ولی الان اصلا يادم نيست ...نميدونم....ديشب تازه به اين موضوعی که گفتی فکر کردم...خودمو گذاشتم جای تو...کاملا حق داری....ميدونم این موضوعات برای پسرا يه جور ديگس...و خيلی هم از دخترا مثل من فکر نميکنن...برای همين به اين نتيجه رسيدم که تو درست ميگی....کار واقعا عاقلانه ايی.....اينار م که گفتم نه اينکه من مثلا ادم سنگدليم و بعد از اين همه حرف و حديث امکان نداره به يکی عادت کنم...نه..منم مثل بقيه...ولی هميشه اينو ميدونم من تو زندگيم هدفای ديگيه دارم...خودمو تو بعضی چيزا محدود ميکنم و برای خودم قوانين خيلی سختی ميگيرم....و ملزم به اجرا....به نظرم اصلا کار درستيم نمياد....
به هر حال ديشب بعد از چت به اين نتيجه رسيدم تو حق داری برای هر دومون لازمه....به قول خودت ممکنه يه هفته ديگه دوهفته ديگه.......اين ها رو هم واسه اين گفتم که اگر ديشب تو حرفام يه جوری به نظر رسيد که من ناراحت شدم يا مخالف اين قضيم...نه ..شايد بودم ولی الان با کمال صداقت و يه اسودگی خاطر ميگم نه....راست ميگفتی....بهر حال اميدوارم منظورمو رسونده باشم...اها راستی به توام اين توصيه رو ميکنم..افشين به عنوان يه خواهر....معتقدم چت يه بازی و يه چيزه خياليه...شايد خيال خوب شايد بد....خاطره خوب يا بد....برای همين اصلا به خاطر هيچ چيزه اين حاضر نشو زندگی حالتو کسای رو که ميبينی و با اينا عوض کنی....در مورد همه چی....ميگن شنيدن کی بود مانند ديدين...اينجا ميشه نوشتن کی بود مانند ديدين...خيلی از چيزا از اين پشت به هيچ عنوان ديديه نميشن...اينو شايد تو قضيه نازی فهميده باشی...پس اگر واقعا در مورد اونم بشننی فکر کنی عقلت يه راه ميذاره جولوت به اون عمل کن..نميگيم اين راه چيه ولی هرچی هست عقلانی ترين راه...
ميدونم شايد يک درصد از اينيای که گفتمو قبول نداشته باشی ولی من دارم.....راستی يه چيزه ديگه...وای من کلی بابت اون عکس شرمنده شدم...دوتا خواهش...اولا اصلا فکرشم نميکردم...يعنی تو باغ نبودم...حق با توه....ممنون که گفتی...اگر تونستی ديليتش کن....و لطفا اصلا به کسی نشون نده...کلی شرمندم...يه وقت با خودتم فکر بد نکنيا/.....فعلا....اين پا ورقيه حاشيه ديشبه...ماله وبلاگ نيستا...در ضمن تو هنوز دوست خوب من هستی و ميمونی.فعلا توتابيز..مماخشم کشيدم..گفت اک به جای اخ   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱:٢٢ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ دی ،۱۳۸۱

بخون درستش ميکنم

نشستم اونائی رو که نوشتی خوندم ليلی
۲۰ نوشته بودی
از اون راهنمائيت هم ممنونم
ديگه راه افتادی .... . خيلی بيست نوشته بودی کيف کردم ليلی . اينو هم از من داشته باش هر وقت face تايپ ميكني دقت كن حروفي مه جلوي نوشتت مياد بايد زياد باشه وگرنه چيزي نشون نميده ... . نميدونم متوجه ميشي يا نه ! اگه سه چهار كلمه باشه face فقط يه مربع تو خالی ميشه اگه يه جملهء بلند باشه مث اين img border="0" src="http://persianblog.ir/images/smileys/1.gif"> درست در مياد . اينی که زدم صورتك لبخنده كه اينو < از آخرش پاك كردم
خلاصه ليلي ....حالا كه عكستو ديدم ميفهمم ....همه چيزو ميفهمم ليلي . ببين ! اينجوري كه هستي قيافت بچه نشون ميده ...خوب ؟! تو كلاس خيلي اشكالي پيش نمياد . همه مث خواهر ميبيننت هيچ كي تورو دختر ولو ويلون نميبينه . آخه بعضي از دخترا هستن با همه ميپرن بعضيا هم هستن همه هواشونو دارن ....
تو كلاس آزمايشگاهمون يه دختري داريم خيلي ريزه ميزست صورت خيلي مهربوني هم داره ، حتي چشم هيز ترين بچهء كلاس هم بهش كاري نداره . اونائي هم كه يه چيزي بلدن تا ميبينن گير ميكنه كمكش ميكنن . يه جورائي آبجي كوچيكهء همهء بچه هاست
اينم بگم ليلي ! محيط دانشگاه ما خيلي كوچيكه .... . ميتونه توش اينجور روابط هم باشه دانشگاه شما همه جوري آدم توش هستن ديگه . شما دوتا اگه ميخواين مث خودتون باشين ، شوخي و خنده و جيغ و اينا اگه تو كلاس خودتون باشين بهترهه . اونجا ميشناسنتون ديگه . ميدونن اخلاقتون چطوريه . اين چيزارو بيرون نبرين
اون پسره هم كه خيلي گير ميده بهتون ، ازش فرار نكنين . بالاخره يه روزي گيرتون مياره . اولش اينكه جدي نگييرينش . اگه باهاتون حرف ميزنه اصلا“ انگار نه انگار . انگار داره با ديوار پشت سرتون حرف ميزنه . مثلا“ من جاي تو . خوب ؟ داره باهام حرف ميزنه وسط حرفاش رومو ميكنم طرف خواهرم با ازش يه چيزي ميپرسم بعدشم پاميشيم ميريم .... . يا هر چيزي ميگه بهش محل نميذارم . خانوم فلاني ،‌ اون جروه تونو لازم دارين ؟ آره .... چه ساعت ديگه كلاس دارن ؟
چرا ميپرسين ؟ ....ترجيح ميدم نگم ...
خانوم فلاني ، ورودي چه سالي هستين ؟‌
هستم ديگه .... حالا ..... امري ندارين بايد برم .... . بعدشم بدون اينكه از جات تكون بخوري يه جوري نگاهش كن كه خودش بره
اينجوري كم كم زده ميشه
اينجوري كه نوشتي به لاله گير ميده !!!
ببين مزهء دهن اون چيه ... شايد يه شيريني افتاديم
اينا رو اگه حالا نميگفتم يادم ميرفت .حالا ميرم بخوابم يه چند روزي ميشينم برنامهء درسيمو ميچينم . تو دفتر خاطرتم مينويسم ....به دوستائيم كه قول درس خوندن داده بودم زنگ ميزنم خلاصه يه كارائي ميكنم
آهان ! اون كارائي كه گفته بودم در بارهء وبلاگو قالبشو از اين حرفا بوده . زياد جري نبود . اگه من نيسنم ليلي موقتي نيستم . هر وقت دووست داشتي اف بذار هر وقت هوس كردي چيزي بنويسي بنويس .
از حالا ترتيبي تو كار نيست .كاملا“ عشقيه .
از اون همه نصيحت خواهرانه هم ممنونم . موندم چه جوري ميتونم جبران كنم
درسارو بخون سفتو سخت منم دعا كن ...خيلي احتياج دارم   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٤:٠٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ،۱۳۸۱

 

سلام سلام سلام...قبل از هرچيز افشين يه نکنيه و بهت ياد ميدم اونم اينکه..وقت وبلاگ و نوشت? بالا? صفحه يه ذره بين و يه کاغذ? اونو بزن مطلبتو قبل از چاپ نشون ميده اونجا اگر اشکال? چيز? داشت بر طرف کن...درسمو خوب ياد گرفتم؟اخ مردم ه? به همچيش که اضافه کردم...ول? بازم بابا دمت گرم با اينهمه درس و اون کارا? مشکوک? که من خبر ندارم و تو اين دورو زمونه اپديت کردن وبلاگم روش بابا ايول دسمريزاد و دمت گرم..مرس? مرچهل و................تا مر ان...خوب?؟خوش ميگذره؟تا ک? خوش ميگذره؟يعن? تا ک? راحت? از امتحان؟اميدوارم به اين زوديا نباشه...من که حساب? در گير شدم..رشته ما اخر ترم واقعا غير قابل تحمل ميشه.همه کارا رو? هم ميفتن..کلاسا تازه همه وقت? تموم ميشه ماله ما تازه شروع ميشه....و بدتر اينکه تا خود ترم ديگه کار ميريزه سرمون..انگار نه انگار که مثلا تعطيلات ها.....بگم بگذريم يا نگم؟ميخوايم نگذريم ول? فکر کنم بگذريم بهتر باشه؟هر جور راحت?...
راست? اسم اين فيلم که ميگ? چ? بود؟برم ببينمش...جالبه يعن? اموزندس...
اون ماجرا?? هم که راجع به ناز? گفت? خيل? برام جالب بود....نميدونم هر چ? فکر ميکنم که اگر من به جا? اون بودم چ? کار ميکردم نميتونم بگم چ?....بهر حال اونم برا? اين کاراش حتما توجيه? داره شايد واقعا عاشق شده...ول? نميدونم بازم اگر عاشقم شده باشه پس چرا اون حرفو اوندفعه زده؟که من با يک? ديگم......نميدونم...اصلا نميتونم خودمو جا? اون بذارم....
ول? اون چيز? که رجع به دخترا نوشت?....اره ... منم اين ماجرارو چند بار ديدم ....ول? من اگر خودم بودم...به قول بچه ها اينقدر خولم که ميرفتم مثلا جزوه خودمو ميدادم...يا ميرفتم زيراکس ميکردم...م م م ..شايدم خليت نباشه ول? ...چند وقت پيش لا له هم به يه پسره ا? که اصلا نم?شناخت?مو اصلا نميدونستيم کيه و چ? ميخونه...يه جزوه داد يعن? اون اومد گرفت...بعدشم به اين بهانه ه? اومد ه? رفت تا کلافه شديم جزوه رو زود يه کار? کرديم بعدشم گم شديم الانم هروقت ميبينيمش خودمونو يه جا? قايم ميکنيم..ميدون? چرا چون مطمئنيم منظور اون جزوه نبوده..(.يادت باشه من اينارو به عنوان يه دختر دارم ميگم ها...قرارم هست رک بگيم خوب منم ميگم..)يا مثلا يک? از دوستام همينجور? به عنوان جزوه يه بنده خداي? اومد و رفت رشتشم عمران بود از اخر اومد ازش خواستگار? کرد...ول کنم نبود...اينم نميدونست چه جور? فرار کنه..اخرشم بيچاره اينقدر از اين طريق براش مشکل درست شد...چند بار ديگم براش اتفاق افتاد که ديگه الان محال به کس? جزوه بده...البته همه اين موارد در مورد همکلاسيا فرق ميکنه.....همه ايناي? که گفتم کساي? بودن که اصلا رشتشون با ما يک? نبوده يا اصلا تو کلاس ما نبودن...ول? در مورد بچها? دانشگاه و کساي? که ميشناس? قضيه فرق ميکنه...من اگر به جا? اون دختر بودم حتما ميدادم..يا مثلا به قول تو سر کلاس ميمدمو ميدادم....نميدونم شايد اونم با ندادن اين جزوه خواسته يه کم کلاس بياره يا مثلا خودشو ببره بالا و تورو کنف کنه....اين کارارو ميکنن که من ميگما...مثلا اخه بعضيا فکر ميکنن اينجور? سنگين رنگين تره يا ميخوان کلاس بيارن که مثلا ما اينجور? نيستيم...البته به نظرم اين مورد خيل? کم ممکنه ها شايد اون بيچاره هم نميتونسته بده يا شايد ديگه خيل? قده که نيومده سر کلاس بده يا اصلا شايد جو کلاستون يا دانشگاتون خوب نيست...يا مثلا فکر کرده که تو با جزوه ميخوا? بهانه ا? بتراش? نخواسته .....ببين اينارو من همرو خيل? خواهرانه بهت ميگم اصلا منظور? ندارم دوست دارم موضوع و برات قابل درک کنم ...فکر کنم اينجور? بهتر باشه..ببين افشين به نظر من بهتره اگر ميخوا? باهاش دوست ش? و از اين حرفا..اولا تحقيق کن? ببين? اصلا اگر دوست پسر داشت که به نظرم نه..ممکنه فقط ممکنه که اصلا قبول نکنه..ول? اگر نداشت...سع? کن يه کم رابطتو باهاش بيشتر کن? در حد کلاس اونوقت وقت? خوب شناختيش مسئله رو عنوان کن?...به نظرم اينجور? بهتر باشه...
نميدونم اين چيزا چه جور? يهو ميان تو مغزم...فکر نميکردم منم از اين کارا ياد داشته باشم اخه...بهههههه ...اخ جون/...
اميدوارم زياد چرت نباشن ..شايد يه جاهاييش به دردت خورد..اميدوارم....راست? درباره پسر عموم چ? ميخواست? بگ?؟اخه ماجرا? اين اينه که ما و اون حدود يه دو سال? ميشه شايدو بيشتر که سايه همو با تير ميزديم...اخه خيل? خر خون بود به ما هم گير ميداد درس بخونيم...اينم که خيل? کار سختيه...زدو رتبش خوب شدو رفت فردوس?...و رفت تو تر?پ قيافه ماهم اصلا بهش محل نداديم..تازگيا يهکم باز بهتر شده بود...تا فهميديم نه بابا اين بيچارم مثل خودمونه...يکم روابط حسنه شده....
خوب من پاشم برم که هم الان تو منو ميزن? ميگ? اينقدر ور نزن هم هيچ? کار ندارم که برم کلاس....اخ اخ يادم افتاد....قضيه هکم زياد مهم نيست فکر کنم بدونم کار کيه يک? از هم کلاسيامون..اذيتش کرده بوديم اينم يه زمان? گفت حلامونو ميگيره انگار گرفته..من ميدونم و اون....
فعلا رخصت...اخ راست? ديشبم من فکر کنم تا يک بودما...شانسو ميبين?..اخره توپيه...
فعلا ....با اجازه ...بازم از اين کارا بکنين خوشحال ميشيما....رو همين موضوع مونده هنوز بحث ميکنيم....حالا تو بگو پسرا فکر ميکنن يه دختر بايد چه جور? بياد و بره و رفتار کنه...ممنون...مزاحم درس خوندنت نميشم زياد..قول قول قول.....رو که نيست.....پس به اميد ديدار که شايد امشب باشه...فعلا....باب? با?...توتابيز   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ،۱۳۸۱

درستش ميکنم ....

خيلي قاطم ليلي ....
يه چند تا جا كارم گير كرده !!! امتحاناي پايان ترممو ميگما ! بايد خيلي خيلي خيلي زياد بخونم . وگرنه از مشروط ميشم ليلي ....
ميان ترمامو سبك گرفتم ،‌فكر نميكردم اونجوري سخت بگيرن . تازه چي ؟ خودشون ميگن هر كي ميان ترمو خراب كرده بره حذف كنه تو جريان انتخاب واحدم كه بودي ؟ اگه اين واحدامو ( خداي ناكرده ) نگذرونم بايد از دانشگاه بيام بيرون .....سربازي.....كار و زندگي ..... . شاگردي مغازه اي چيزي ديگه
ااااااااااااااااااخ اوووووووووووووووووووووخ ......
يه كم آبغوره گرفتم سبك شدم ....
جات خالي ديشب رفتيم سينما ، فيلم خواب سفيد . خوب خنديديم . تيكه هاي باحالي داشت . بعد از اين هم برنامه داريم بيرم‌ " عزيزم من كوك نيستم " . نميدونم فيلكه رو ديدي يا نه ! البته فكر نميكنما آخه هر جا ميخواي بري منم خبر دار ميشم . خلاصه تو فيلمه يه پسر خيلي ساده اي هست با بازي حميد جبلي . تو يه مغازهء لوازم عروسي كار ميكرد . پادو بود ، براي مزون ها لوازمشونو ميبرد . تو مغازه شون يه مانكن از اين مجسمه ها داشتن خيلي خوشگل بود . اينم عاشقش شده بوده ... خلاصه باهاش حرف ميزد تميزش ميكرد .
به مغازه داره گير ميدن كه اين نبايد اينجا باشه ، اونم ميفروشتش يا دونه از اون سياه ها هست ! صورت ندارن . از اونا رو ميذاره جاش .... . پسره افسردگي ميگيره همشنجوري غمگين نشسته بوده يه مشتري مياد . يه خانومه صاحب مزون . خوشگل بود ولي نه زياد .... . آرايششو پاك ميكرد چيزي ازش نميموند . فقط خوش اندام بود البته به چشم خواهري
خلاصه اين پسره عاشق خانومه ميشه ...نيست زنه هم باكلاس بود ، اينو صدا ميكنه عزيزم . آقا پسره همونجا كف مغازه غش ميكنه
يه ماجراهائي پيش ميادو اينا ! بعد ميره خواستگاري زنه .... . اينارو كاري نداريم . فيلمه رو خودت ببيني بهتره . همينو بگم يه زنه شوهر داشت !!! حرف حساب من اينه ليلي ، يه زن خوشگل ....سانتي مانتال با كلي كلاسو پژو شخصي و نوكرو از اين حرفا يه شوهر پيزوري داشت . تنها چيزي كه تو شوهره زبون درازش بود . از اين زوجا تو جامعه مون كم نيستنا و زنه رو ميبيني مث فرشته ميمونه يه شوهر الدنگي هم داره به خدا ، به كهنهء استفاده شدهء توتابيز هم نميارزه . زنه يه جوري نگاش ميكنه انگاري پسر شاه پريونه ....
اينو ديشب كشف كردم كه هر چيزي خواستنيه بدون اينكه بهاشو داشته باشي
راستي ليلي ! اين چند روزه خيلي سر سنگين شدي .... چيزي شده ؟ از من حرفي چيزي شنيدي ؟ يا نكنه خسته شدي ؟
هر چيزي شده بيا رك به خود بگو ... . باهام رو راست باشي خوشحال تر ميشم ليلي .
اين يه مطلب ،‌دوميش اينه كه چرا تو چيزي نمينويسي ؟ از خودت ..از اينكه چه جور ۱سرائي رو دوست داري ؟ چه جوري باشن ؟ اخلاق ....تيپ .... ؟ از اينا .... . تو هم بگو خجالت نكش .
چند لحظه بعد .....
داشتم اينو ميخوندم . نوشتهء خودته به تاريخ ۲۶ آذر . اون موقع وبلاگمون رو اوج بوده ها . خلاصه ، ليلي دقيقا“ ميدونم چه جور آدمي هستي يادته با هم تلفوني صحبت كرديم بهت چي گفتم ؟‌ گفتم خيلي شيطوني . از اون آتيش پاره هاي درجه يك ....حالا اگه يه دونه بودين خوب بود ، شما كه دوتائين بيچاره استاداتون
  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱:٢٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٩ دی ،۱۳۸۱

اينا مال ديشبه ....

داشتم يه فيلم نگاه مي˜ردم يه هو وسط فيلم ياد حرفاي تو افتادم ديدم حالا ˜ه حسش هست بنويسم
فيلمش دربارهء يه پسره نقاشه ! يه ˜مپاني تبليغاتي با ˜اراي گرافي˜ي داره درامدش هم خيلي زياده . شندگيش توپ ... . يه دوست دختر داره ˜ه باهاش رابطهء (....) داره ! يه پارتي به خاطر جشن تولدش ميگيره ? با يه دختر ديگه آشنا ميشه ...اونم نقاش بوده . اينا حرفاي همديگرو بهتر ميفهمن ديگه
خلاصه شبو پيش اون ميمونه ولي بهش دست هم نميزنه !!! صبحي از خونش مياد بيرون ميبينه دوست دختر اوليش دمبالش بوده ? سوار ماشينش ميشه . توي راه دختره بهش ميگه من دوستت دارم عاشقتم تو هنوز اينو نفهميدي ؟ من هرزه نيستم ˜ه پيش تو ميخوابم و از اين حرفا ..... همينجوري گاز ميده و ميگه ميرسن نزدي˜اي پرتگاه پسره ميگه منم عاشقتم ...وايسا ...ترمز ˜ن ....
خلاصه اگه خواستي داستانشو يه بار برات مينويسم
حالا ميخوام از دخترا بگم ليلي ! تازگيا از همه شون بدم اومده .... . يه جورائي متنفرشدم!!! ولي نه خيلي شديد
تنفر هم ˜ه نميشه بگيم !!! بيشتر يه حس انتقام گرفتن . ميدوني چيه ؟ تو ˜لاسمون يه دختري هست .... دوستش دارم . زياد خوشگل نيستا ولي صورتش خيلي با مزست . يه جورائي تو دل ميره
چند باري دمبال بهونه ميگشتم سر صحبتو باهاش باز ˜نم ولي روم نميشد . خجالت مي˜شيدم آخه ديده بودم چه جوري زل ميزنه تو چش آدم . يه چيزائي ميدونست ˜ه من .... . اونم بدش نمياد ليلي ! تا اينجارو داشته باش
هيچي به هيچي نيست ! قبول دارم . خودمو ميذارم جاي اون . يه پسري تو ˜لاس داريم نه خيلي تيپ مي˜نه و لباساي آنچناني ميپوشه نه اين˜ه اُمّله !!! تو سرتاپاي اون هي˜ل قناسش يه جفت چشم سبز داره ˜ه به دل ميشينه.... اونم پشت عين˜ پيدا نيست . هميشه منو نگاه مي˜نه ولي من ˜ه نگاش مي˜نم روشو مي˜نه اونور .... .به بقيهء بچه ها ( دختراي ديگه ) اونجوري پيله نيست . ميدوني ؟ پسر خوبيهه ها ....
حالا حرفاي خودم : از من بدش نمياد ميدونم اينقدر شعورش ميرسه ˜ه مردا غيرت دارن پس چرا اونجوري ( مث خريدار ) به همهء بچه ها نگاه مي˜نه ؟ اينطوري ˜ه ميبينمش به ياد نگاههاي دزد˜ي هست ?دور از چشم مامان به پسر همسايه مي˜نن ...ياد اون ميافتم
ميدونم ليلي دخترا در عين حال ˜ه يه چيزي رو ميخوان اما نميخوان !!! تجربه ˜ردم . نميدونم اون چه حسيه ؟ غروره ؟ يا ميخوان مارو تو دنياي خودشون راه ندن ؟؟؟ نميدونم ليلي . گيج شدم ! ( اينو برام روشن ˜ن ) تو ف˜ر مي˜ني اگه برم جلو يه سوال ازش بپرسم ˜م نميارم ؟ ميتونم باهاش ذره ذره دوست بشم ؟ يعني پس نميزنه ؟
ي˜ي ديگه هم داشتيم اونم دختر خوبيه ! چشاي خيلي شيطوني داره . نگاهش همه جا ميدوه ولي با خود آدم سنگينه . ف˜ر مي˜ردم ˜سي روش نميشده باهاش صحبت ˜نه .... .
خلاصه سر ˜لاس حل تمرين زيا نرفته بودم ? جزوم ناقص بود ! بچه هاي خودمون هم يا بد خط بودن يا ˜املشو نداشتن . تو راه پله ها همين خانومو ديدم يه نيمچه آشنائي از قبل داشتيم ديگه ....˜لاس ˜ارگاه ترم قبلمونو با هم گذرونديم . حالا چي ؟ اسمشو هم نميدونم اينش جالبه !!! خلاصه داشت ميرفت بالا گفتم خانومه .........
برگشت نگام ˜رد ...بله ؟
گفتم : شما جزوهء حل تمرينو ˜امل دارين ؟
گفت : نه ! خودمم مال ي˜ي از دوستام گرفتم ماخوام بهش برگردونم ولي پيداش نمي˜نم ....
گفتم : بدين من ˜پي بگيرم ميارم ˜لاس براتون ( انتشارات دانشگاهمون همون پائين پله هاست )
گفت : نميتونم بايد پيداش ˜نم بهش برگردونم .....
هيچي ديدم اصرار فايده نداره !!! ي˜ي از بچه ها ˜نار دستم وايساده بود .... جلوي اون ˜لي ضايع شدم
خوب دليلي نداشت !!! ميگرفتم زودي برميگردوندم !!! برگشتم تو ˜لاس
دخترا ميتينگ گرفته بودن صد ياد حمام زنونه !!! شنيدي ˜ه ؟ از پسرا هيش˜ي نبود .
نشستم ال˜ي جروه مو ورق زدم بل˜ه حاليش بشه ! اينجوري ˜ه شنيدم دوستش رفته بوده اينم همينجوري بي˜ار .... . منتظر بودم بياد جزوهشو بهم بده
ده ديقه نشست ... بعدش پاشد رفت
هيچي به هيچي
آقا مارو ميگي ؟ ------------>
اين همه نوشتم خواستم اينو بگم : از ˜م محلي اين خاله سوس˜ه مار گزيده شدم ....اگه بازم بخواد اينجوري بشه خيلي بهم بر ميخوره
از نازي بگم برات تو هفتهء قبل وبلاگمو خونده بودي ؟ خدائيش ش˜ دارم بگي نه ! يعني ف˜ر ˜نم خونده باشي
همهء اين ماجراها مال ي˜ي دو هفتهء پيشه . نازي ي˜ي از اي ميل هاي قبليمو ˜پي زده بود ?
زيرش هم سه ˜يلو متر نوشته بود ˜ه من چنينمو من چنانم !!! معذرت خواهي .... . منم اونارو براش نوشتم . همونا ˜ه تو وبلاگ بود
ميدوني چش بود ؟ يه مطلب دربارهء خود˜شي نوشته بودم ? به خاطر بهار بود خوب ! يعد اين ف˜ر ˜رده خودمو ميگم ! آفلاين گذاشته بود ˜ه منو ببخشو اين ˜ارو ن˜ن خيلي معمولي بدون سلام احوال پرسي نوشتم : طرف اسمش بهار˜ه ......دوستمه ! نازي ف˜ر ˜رده حالا ˜ه اونو ول ˜ردم عاشق اين شدم .... . برا همين آتيش گرفته بود . تو ˜لام شريفم ش˜ر تو وبلاگم نوشتم ديگه اينجا نمينويسم و دارم ميرم يه جاي ديگه .... . تازگيا بهار دار ه با دوست پسرش مينويسه اسمشو هم گذاشته بهار˜ & bf همه چي دست به دست هم داده ها..... نــــــــــــــــــــــــــــــــــــه غلام ؟
سر اون قضيه بود ، اون ايميلو برام نوشت ..... . اين يه تي˜شه :


vaghty neveshty esme eshghe jadidet bahare delam atish gereft ba hammeve vojoodam azat motenafer shodam


با يه سري چرتو پرتاي ديگه ! خلااصه جوابشو دادم ديگه....
ليلي ! ميدونم اونا رو خونده همه شونو .... تا اينجارو داشته باش ، براش نوشتم منتظر يه پيغام ديگه از طرف من باشه . ميخواستم بعد از امتحانام ازش معذرت بخوام . اگه ˜ينه اي چيزي بوده فراموش ˜نه .
دو روز نگذشت نوشت :


salam
?khooobi
man hich peyghami azat daryaft nakardam
be kodom idi neveshti


اون همه براش نوشتم ازش بد گفتم هر ˜ي بود متنفر ميشدا !!!! عجب پوست ˜لفتي داره ....
اينه ˜ه حالم ازش به هم ميخوره .....
حالا يه ˜مي سب˜ تر شدم ليلي
حالا چهار بعد از ظهره . ˜لاسو دو در زدم عصري هم داريم ميريم بيرون با بچه ها !!!
از بين حرفام ميتوني جواب سوالتو دربياري ليلي . شايد بعد بازم نوشتم حالا قاطيه قاطيم .....
آهان ! يه خبر توپ خورشيد خانوم اسم يه وبلاگه . به عنوان بهترين وبلاگ انتخاب شده خيلي بيست مينويسه ! قبلاً هم لوگوي وبلاگش برنده شده بود ....
عجيبه ها ! خيلي دمبال لوگوش گشتم خواستم بذارم ببينيش ولي پيداش ن˜ردم !!!! ( ˜اش اينجا هم مث آفلاين ساعت داشت ...ميديدي چقدر گشتم .... )
فقط توجه داشته باشين ˜ه آدرس وبلاگش دات پرشين بلاگ يا دات بلاگ اسپات نيست !!! يعني مث ماها از جائي سرويس نگرفته . دات ˜امه .... آدرس ايميلشون @ ياهو نيست ! @ خورشيد خانوم دات ˜امه .... شيطون خودش سايت گذاشته اونجا مينويسه . نوشته هاشو حتماً بخون
دارم يه ˜ارائي مي˜نم ˜ه بعد مينويسم ! يه تش˜ر خيلي قديمي هم بهت بده ˜ارم به خاطر امام رضا ˜ه رفته بودي
پاشم برم ..... از بچه ها جا موندم
اينو بگم ˜ه يادم ميره ها !!!!! خوب بابا ...... اخم ن˜ن دارم ميرم .....يادم بيار ....در بارهء پسر عموته..... ˜فشتو چرا داري در مياري ؟؟؟ آخ ....نزن ...... واااااي
....رفتـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــم   

نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:۳۳ ‎ق.ظ روز شنبه ٧ دی ،۱۳۸۱

ساعت سه نصف شب

سلام
دارم کم کم دودل ميشم يه اکانت روز بگيرما !!!! امروز اينقدر نوشتم که privew بهم نميداد ...حسابشو بکن
نميتونست لود کنه تازه نصف حرفا هم مونده بود حالا ناراحت نشو . راستو ريستش ميکنم فردا يه مشت هم اضافش ميکنم
بعدش خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی خيلی ممنونم ليلی جونم
آخر گلی خيلی خانومی ....
مشکلمو يه جورائی خودم حل ميکنم .....( تورو هم بی خبر نميذارم )
ميگم اين قضيهء هک چيه ؟‌از کسی چيزی گرفتی ؟؟؟ خيلی بده ها ! يه کارائی تو اين هک ميکن که بيا و بين نکنه از گروهتون هک شده باشی ؟؟؟ مواظب باش .... کمکی چيزی خواستی در حد توان ..... روم حساب کن
اهان ! برنامه هاتون چی شد ؟؟؟ کجا ها رفتين ؟‌ چی شد ؟‌ خوش گذشت ؟‌خونه تکونی کردين يا نه ؟‌
تو خماريشم مث چی !!!! استخونام درد ميکنن
حوای اين پسر عمو رو هم داشته باشين .... منم يه دختر دائی دارم مث شما ها دارم ميبينم دخترا چه طورين .....! مث که نميشه باهاشون حرف زد
يه چيز ديگه : عکس يه دونه گرفتم دادم چاپش کنم ولی نرسيدم برم بگيرمش به نظرم که خوب باشه ....! در مورد تو ٬ خوشم نيومد نوشتی سانسورو از اين حرفا ها ..... نداشتيم ليلی
مگه من چشم هيزم ؟؟؟ يا تو به خودت شک داری ؟؟؟ تازه ! مگه تولد بچه نبوده ؟ چيز بدی که نپوشيده بودی !
اصلاً هر کاری کردی کردی ....
يه چيزی دارم آماده ميکنم نميدونم تا کی حاظر بشه ولی منتظرش باش . چيز خوبيه ٬‌دستمزدش هم زياده يه کاری نکنی پشيمون بشم از کارم ببين چی ميتونی بهم بدی
ساعت سه نصف شبه پای تلوزيون خوابم برد فکر هم نکنم به کلاس فردا ساعت هفت برسم ....ميرم ادامهء خوابم ....خوش بگره
توتابيز   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٢:٥٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٦ دی ،۱۳۸۱

سلام..يه جواب فوری

سلام...الان وبلاگ و خوندم..توام اخرشی در تو خماری گذاشتن يه ادم فضول.الان بذار حالمو تشريح کنم.۱.اب بينی يا همون دماغ حسابی اويزونه.تا ساعت ۸.۵ يه استاد ديوانه نگهت داره. و اخرشم به تو نرسه..اينقدر جولوش فخ فخ کردم که اخرش گفت.فيش فيشي
۲.بعد از کلاس بيای خونه ببينی مامان عزيز برا فردا شب که تو يه عالمه برنامه چيدی مهمون دعوت کرده.و زده تو پره همه برنامه ها.(با دوستا ميخوای بری بيرون)
۳.ميای خونه ميبينی مامانم از ماها وا گرفته و افتاده تو خونه.
۴. م م م ....ديگه هيچی....خوب حالتو گرفتم؟
۵.ميای وب لاگو ميخونی ميبينی اپديت شده...کلی شار ژ ميشي .دستت درد نکنه.
راستی ديشب فهميدم که احتمالا هک شدم.اينم بذار روش.راستی کلی خبر و ماجرا دارم واسه تعريف ولی الان ديگه نميتونم نفس بکشميه کمش اينه که امروز با پسر عمويه خر خونه قدم.راستی الکترونيک ميخونه.فردوسیرفتيم بيرون...چند وقته اصلا قهر بوديم..سر درس خوندنا.تازه يکم ادم شده.کلی ازش امار و سوتی گرفتم..نگو اين بدبخت خيلی وقته که منتظر کمک من و لاله بوده...خلاصه کلی درد دل کرد و ذلم سوخت..از اين خوشحالم که دوباره ادم شده و روابط حسنه شدهاينم کلی قضيه داره .ميگم دفعه ديگه...
الانم ميخوام اينارو بفزستم.باز نمياد احتمالا.راستی عکسايه تولدمم چاپ شده.زياد خوب نيست. ولی با سانسور ميشه ازش چيزی اسکن کرد...وای چه شود.توام برو دنبال يه عکس جديد...خوب من دارم ميگيرم سندشون کنم
راستی اون سوالم بود که پرسيده بودم يادته؟بريم سراغش.خيلی مايلم بدونم....دليلشم ميگم...فعلا...خيلی خوشحال شدم..اميدوارم ببينمت که ان باشی..دلم تنگ شده بود...   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٥ دی ،۱۳۸۱

چرتو پرت محض

ميدونم ليلی !
اين چند روزه خيای اذيتت کردم .... خيلی شرمندم . همونطوری که قول داده بودم اومدم جبران کنم ....
امروز همهء بوشهر رو گشتم برای يه اکانت خوب !!! اما دريغ . قسمت ما نبود . يه دکون ( نه ISP ) اون ته مها پيدا كردم . خط پكيده ميده . هنوز كارتي نشده چي ميگم ؟؟؟ هنوز خطاش جداست . شماره هاشو بايد دونه دونه با دست وارد كنيم هشت تا هم خط بيشتر نداره از دوازده و نيم شروع ميشه تا نُه صبح . سرعتش هم خيلي پائينه . آخر هفته هم ميدونم خطاش خيلي شلوغ ميشه ....
ببين عجب تحفه اي قسمت ما شده ها ! حالا كه دارم مينويسم ساعت دوازده و بيست دقيقست تا همون موقع كه بگيره مينويسم
سريال سه شنبه شبا رو نگاه ميكني ليلي ؟ خيلي حال ميده ها ... . همون شمشير زنيه
يه خورده زيادي گوله ولي فابل تحمل هم هست
ليلي ! خيلي خستم ....
چقدر هم كه دلم تنگ شده بود .... . امروز آفلاينارو خوندم . اما چرا هيچي ننوشتم ؟ آخه با خودم قرار گذاشته بودم كه تا امشب نيام رو لاين كه نتونستم تحمل كنم برا همين وبلاگ باز نكردم و فقط آفلايناتو خوندم . درسامون خيلي سخت شدن ليلي ....
باورت نميشه ! تا حالا چند بار فكر انصراف به سرم زده . مقصر هم فقط خودمم آخه از اول ترم نخوندم حالا هم بايد جريمشو بدم .... كابوس شب امتحان بد خوابي و سه خروار هم خجالت از بچه ها .
قيافمو كه ديدي ؟ هميشه خونسرد راه ميرم انگار نه انگار چيزي شده . مثلا“ امتحان امروزمون چند نفر برگ سفيد تحويل دادن چند تا از دخترامون زدن زير گريه .منم دوتا سؤالشو نوشتم و پاشدم خيلي خونسرد ( آخراي جلسه بود تونستم همين دوتارو جواب بدم ) اومدم بيرون . بچه ها چپ چپ نگام ميكردم .... . فكر ميكردن حالا چه شاهكاري تحويل دادم
الان هم اعصابم داغونه . به مامانم هم هيچي نميتونم بگم با دوستام هم روم نميشه دردو دل كنم . ميموني تو كه ميام ، به جونت قر ميزنم .
خيلي چيزا ميخواستم بگما ! يادم نميان ....
بذار ببينم خودت چي نوشته بودي
حالا ببينا ايناكانتي كه دارم باهاش شماره ميگيرم با ‍‍XP كار نميكنه . با ۹۸ اومدم ! همه جيزش فرق داره ديگه تو هيستريش هم وبلاگ خودمونو آپديت نكردم .
خلاصه ليلي آفلايناي ديشبو كه خوندم خيلي ناراحت شدم . شونصد بار صدام كرده بودي اينجوري هم كه بوش ميومد ديگه شاكي شدي ----> يه اكانت قبل از دو بگير .... .
امر امر شماست
آهان ! ببين ليلي ، يه چيزي ميخوام ازت بپرسم اينو اول از همه بهش برسيم تا تموم بشه بعد بقيهء بحثامونو ادامه ميديم . خوب ! مثلال ميزنم ، تو يه زماني يكي رو دوست داري . خوب ؟‌ بعد نميتوني دوريشو تحمل كني يا زود زود دلت براش تنگ ميشه هر روز روزي دو بار بهش زنگ ميزني ....نميتوني دوريشو تحمل كني ديگه ! يه مدتي ميگذره
ليلي‌ ! نميتونم هم دونه دونه شماره بگيرم هم بنويسم ، فردا كاملش ميكنم شايد اكانت روز هم گرفتم
بازم ببخشيد ....خيلي خيلي خيلي خيلي خيلي شرمندم .
قول قول قول قول قول جبران ميكنم .
اين خطه امروز كه وسط هفتست اينجوري اشغاله ببين آخر هفته چي ميشه
خوش باشي
  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱:٥٤ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٤ دی ،۱۳۸۱

اينم بخوان....

سلام...خوبی؟شب چله خوش گذشت؟........به من که خيلی...گفته بودم شب چلهگيه دوستمه..کلی حال داد..جات خالی
الانم پاهام دارن ميفتن...علاوه بر کارای ديگه پذيرای هم گذاشته بودن رو دوشمون..اخه هم دوست عروس بوديم هم داماد..کلی همه کاره بابا....
هنوز امتحان داری؟م م ......پس کی پايان ترم شروع ميشه؟
راستی قراره پيله نکنم.جواب سوالارم بدم...چشم...پيله که نميکنم. چون گفتم تو ترکم ميخوام فضولی رو ترک کنم...
ولی جواب سوال..ببين افشين درسته منو لاله دوقولويم و خيلی صميمی...و هميشه با هميم..ولی اين دليل نميشه نظرامون عقايدمون..دوستامون.و حتی اديمون يکی باشه...يعنی مطمئن باش اگر از اول تو با دونفر طرف بودی.خوب ميگفتيم...ولی به قول مامانم که از يه سالگيمون ميگفت.ميگه شما دوتا ادم کاملا مستقل هستين...
بنابرين ادی من از اول لادن بوده..دليلشم اينه که همه به ما ميگفتن لاله و لادن...اشتباهی..و تو هميشه حرفاتو به يک نفر زدی و ميزنی..مگر اينکه خودت بخوای که مثلا لاله هم در جريان قرار بگيره...اونوقت منم ميگم چشم...ولی ميگم ممکنه بعضی وقتا از خيلی چيزا براش صحبت کنم همونطور که اون صحبت ميکنه...در ضمن هر وقت خواستی لاله رو صدا کنی بهش بگو لاله به منم بگو ليلی.نه با يه اسم..مطمئن باش تو از اول حرفای که ميخواستی بزنی رو به يکی گفتی و يه گوش....و حرفارو هم از يکی شنيدی...حالا اگر ميخوای ميخوای ادی لاله رو هم بهت بدم؟راستی ادی مشترکمون....laleh_leili2003 است...اينم از اين راستی الان شبکه خراسان داره فيلم هری پاترو ميذاره..برايه صدمين بار عين بچه کوچولو ها دارم نيگاش ميکنم..فعلا اينم يهپاورقی بود بدون فضولی توش...موفق باشي... امتحاناتم خوب بدی....با ارزوی موفقيت...
راستی يه روز بعد از امتحانا..منم با اعضا اين گروه پلاک سيزده اشنا کن..به نظر با حال ميان..راستی ميخوای اين ادی جديدو بده اينوايت کنن...اگر لطف کنی....م م ....يه فکری به ذهنم رسيد.....يادم رفت...منم اخرشم ها...بذار يادم بياد ميگمش....فعلا رخصت خوش بگذره..از اين غيبتم..معذرت چون تا امروز علاوه بر اينکه خونه نبودم نتم نداشتم..فعلا قربانت و بای.....   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱:٢٥ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۱ دی ،۱۳۸۱

زود زود اينو بخون ....جوابشو هم بنويس

يه چند روزيه يه جورائيم ميشه
عوارض امتحانه ديگه ....
نميشه کاريش کرد ! حالا اين يکی تنها هم نيستا . يه مشکل ديگه هم پيش اومده . اونو بذار وقتي امتحانمو دادم دربارش مينويسم . الان بخوام بگم اعصابم خورد ميشه
ليلي # يه سؤالي دارم ازت : اون اي دي مشترك بود درسته ؟ يعني وقتي من آفلاين ميزدم هم دو تون ميخوندينش ؟ درسته ؟حالا اينا هيچي !‌ بعد من با كدوماتون چت ميكردم ؟ شما دوتا هم رشته هستين ؟ يعني سر يه كلاس ميرين ؟! اگه اينجوري باشين با هم خيلي كوكين ديگه ؟
بذار حرف دلمو بزنم ليلي ! منظورم اينه كه من با يه نفر طرف نيستم ....با دو نفر طرفم ؟ درست ميگم ؟؟؟ يعني دارم حرفائي رو كه يكيتون بايد بهشنوه ( چون به اون اعتماد كردم ) هردوتون دارين ميخونين ؟.....
ليلي من درك نميكنم ! شما دو قلوئين ....خوب درست . ميدونم هيچي نيست كه تو دل يكيتون بمونه هر چي تو ميدوني خواهرت هم ميدونه . حالا كه اينجوريه بگين كه كدومتونين ... . كه من هر دورو با يه اسم صدا نكنم
يه خورده چرتو پرت گفتم ببخشيد ....
برام سؤال بود
راستي ، تا سه شنبه ميخوام بخونم ليلي ميخوام فكرمو رو درسم متمركز كنم شايد هيچي هم آنلاين نشدم .... . رشتهء ما خوب خيلي سخته سر فرصت ميشينم سه كيلومتر مينويسم چي شده و چي ديدم .
فقط پيله نكن
جواب سؤالا رو بنويس . اين نوشتهء قبلي با همهء اونائي رو كه مونده بودنو يه روز جمع ميكنم ببينم چي ميخواستيم بگيمو نگفتيم بعدش بغل وبلاگ يه جا براش باز ميكنم . مينويسمشون ... چه شود
يه چيز ديگه هم يادم اومد ! ليلي اون لينكا باز نشدن ! ببين براي لينك دادن اون بالا يه عكس كرهء آبي كشيده روش هم عكس يه زنجيره . اونو بزني يه پنجرهء دو قسمتي باز ميشه قسمت بالاش رو ميتوني يه چيز فارسي بنويسي . مثلا“ بنويسي ---> اينو بخون . قسمت دومش رو همون لينكي كه ميخواي بذار . يادت باشه كه http:// رو از اول لينك پاك كني وگرنه آدرس اشتباه ميشه
باز كه گيج نشدي ؟ اگه نفهميدي بگو بازم توضيح ميدم
اينم يادم اومد ! از همون روشي كه گفته بودم براي نوشتن و فرستادن استفاده كن . اونجوري محاله ممكنه كه خراب بشه ....
ببينم چه ميكني ! من جواب ميخوام يالا   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۳:٠٢ ‎ق.ظ روز شنبه ۳٠ آذر ،۱۳۸۱

سلام...سلام...سلام...

سلام...سلام.سلام.....وای افشين خيلی از اينجور سلام کردن خوشم اومد....ممنون..بعد از اين همه مدت...چند وقت ميشه..م م م ...۳ ،۴،روز...خوبي؟خوش ميگذره؟امتحانا تموم شدن؟....راستي فهميدي چي نوشته بودم اون دفعه كه اپديت كردم؟خودم كه نفهميدم..ولي خوب حالمو ميگيرن اين سروره و اين پرشين بلاگ...با اون روشيم كه گفتي...تا اين و ميفرستم..ميگه this page can not be despley">كلي ضد حاله...ولي سختم نيست تو فقط(؟)اينو ي بكن..موفق ميشي من ميدونم...راستي ايديه جديدمو ادد كردي؟گفته بودم بهت كه يه گند گنده زدم...بخاطر اون عوضش كردم...اخه تو دانشگاه و تو كلاس...همه پسرا از دو ترم پيش دنبال اديي منو خواهرم ميگشتن.ما هم با كلي مقاومت و اينكه انگار نه انگار كه ما هم نت داريم...نميداديم..تا تابستون به دونفر داديم..اونام چون ديگه مرام كشمون كرده بودن...تا اينكه...تازگيا يه گروپ راه انداختيم...يكي از همون دوستام كه اديهامونو ميدونست...اينم نامردي نكرده گروپ رو يه جوري ساخته كه اصلا فقط اعضاعش ميرن توش...براي عضويتم بايد ادديه طرفه خودش اينوايت كنه بهش...بنابرين بايد ادي رو مستقيما به خودش بديم...ما هم اولا اوني كه قبلا بهش داده بوديم يه چيزه چرت و پرت و قديمي بود...اينم انگار فهميده بود كه قضيه چيه..اصرار كه اصلياتونو بدين... جالبه ..نميدونيم از كجا فهميده...ولي داداشه اين (اسمش علي يه)با پسر عموم دوسته...تازه هم جفتشون اومدن دانشگامون..حالا اينم كلي ماجرا داره...خلاصه فكر كنم از طريق اون فهميده بود...ما بهش يه ادي داديم كه به اسم يكي از دوستام بازش كرديم ..ولي ماله خودمونه...اونم اينوايت كردو رفتيم تو...ديديم تو اين هيچكي نيست..تازه دادششم كلي مسخرش كرده و گفته ديدي هيچكي نيموده..ماهم يه ميل دندان شكن و مسخره زذيمو...ميخواستيم حاله داداشرو بگيريم...رفتيم...روزه بعد رفتيم ديديم اي داده بيداد هنوز غير از يكي از پسرايه كلاس ..كه اصلا ازش خوشمون نمياد اونم احساس صميميت ميكنه. و خيلي هم اصلا رفتارش درست نيست...عضو شده و ما...و ميل ماهم كه كلي مسخره بازي بود خونده...تازه اين ميله به اسم اون دوسته بدبختمون رفته بود...ما هم فوري به علي خبر داديمو اونو برداشت..خلاصه راحت شديم...بگذريم كه همه فهميدن كاره ما بوده و كلي بهمون خنديدين...اخه همون قضيه كه گفته بودم...همه فكر ميكنن . ما يه كم خليم...براي همين كارامونو جدي نميگيرن...ميدونن سر كاريه...بعدش ادي رو ديليت كرديم...يه كي ديكه باز كرديم...ولي اديه من....منم ديدم..الان وقت خوبيه..يكي ديگه اختصاصي ساختم .كه با اون بتونم اويليبل بيام...خلاصه اينطوري شد ....الانم تو كلاس ديگه همه اديمونو ميدونن. البته مشتركرو...ديگه راحت شديم...
راستي پسرايه كلاسمون رفته بودن سفر...يزد....از سفر برامون سوغاتي اوردن...برا همه..ديروز يكي منو صدا كرد و گفت..وقتي رضا اومد با لاله بياين كارتون دارم...ماهم رفتيم...ديديم يه سوغاتي اختصاصيم برامون اوردن....كلي ذوق زديم...اخه اينقدر گفته بوديم بهشون كه فكر كنم تو رودربايسي اوردن...ولي يكم قضيش مشكوكه....نميدونم. .......ولي دستشون درد نكنه خيلي خوشمزه بود...فقط مسموم نباشه...
راستي.. اين هفته يكم گرفتارم . زياد ان نميتونم بشم...پنجشنبه تولد..دو سالگيه توتابيزه...پونه ميشه دوساله....اينقدر ناز شده كه نگو...كلي گرفتاريم...از صبح ميريم اتاق عقد بچينيم..
جمعه..تولد يكي از دوستامه...اونجام دعوتم...صبحشم ميخايم بريم ياغ..
شنبه هم شب چلگي اون دوستم كه گفتم شوهرشم هم كلاسمونه.البته يه ترم پايينتر..اسماشونم.تكتم و احسان..اينارو داشته باش بعدا كار داريم...تازه گفته بريم كمكش...ميز بچينيم....كليم انتظار داره ازمون.هم اون هم شوهرش...خلاصه كلي گيريم...بايدم بريم...
ميبيني چقدر درس ميخونم و چقدر وقت كار دارم..مامانم كلي عصباني از دستم..چون برنامه هاي اونا رو هم بهم ميزنه...و ميگي شما يه وقت خونه نباشين كار بكنين..كارايه دانشگاهو ميگه...
راستي جشنواره دوقلوها ميگن تو دهه فجره...همون موقع كه ما كلي كار داريم و تحويل كار..ولي قصد داريم هر جور شده بريم...تو با ابذر نمياي؟پس شمام درست عينه منو و لاله اين.ما كه اخرش عقدهاي ميشيم هميشه حرفامون تكراريه يا هم زمان ميگيم وسطش دعوا ميشه..
ديگه.......م م.....اها هنوز اون لينكي كه داديو نتونستم بخوانم..چون تلفون مشغوله شب اگر شد حتما ميخونم...و ميشكافم...ابته اگر تونستم...راستي افشين توام خوب بلدي سر كا بذاريا..هنوز منو خوب نشناختي تا يه چيزي رو كشف نكنم روحم ول كن نيست حتي اگر خودم باشم..اتفاقه چيه؟ولي اره الان نگو بذار يكم عوض شم..اينجوري خيلي بده...ولي زودتر موعدش بياد....
امروز از طرف دانشگاه با استادمون رفتيم حرم بازديد...يه جاهاي بود كه اصلا نديده بوديم..كلي ابرو ريزي شد..خيلي سرد بود..ولي خلوت بود..يه حالي داشت كليم دعا كردم...تو رو هم...اميد وارم بگيره..به يادت بودما...بعد از يه شش ماهي بود نرفته بودم...جات خالي خوب بود...
راستي نتت چيشده؟يعني از دو شب به بعد ميتوني بياي ديگه؟....منم نميدونم شايد تونستم شايد نه...ولي دلمون كه تنگ شده بابا...ببينيمتون..حالا يه شب قرار ميذاريم..قضيه عكسم باور كن هنوز چاپ نكردم...تنبليم ميشه...تا پنجشنبه ميدم...بعدشم اگر جيزه خوبي داشت..كه فكر نكنم...چشم حتما...توام بده اخرين ورژن و منم ميدم....چشم جوون مردم...راستي ببخشيد ها كلي حرف زدم ولي اون چيزي كه ميخواستيو جواب ندادم...شرمنده....جبران ميكنم..شايد خوندمو اف زدم..شايدم همينجا نوشتم...
منم يه سوالي برام پيش اومده...ببين تو كلاس تو دانشگاه....به نظرت يه دختره همكلاس با يه پسر بايد چه جوري برخورد كنه؟نميدونم پسرا چه جوري فكر ميكنن....درباره روابط.و همكلاساشون...حالا بعدا مفصلا سوالمو ميپرسم..يعني توش دقيق ميشم......
از افم ممنون..ببين افشين حتما جواب ميدم يعني ميرم تو اون لينك چون كلي خجالت زده شدم...ولي اين موضوعيم كه گفتم به نظرم كلي قابل تامل..كمكمون ميكنه تو بهتر شدن....عين يه داداش كه مثلا خواهرشو نصيحت ميكنه...واييييييييييي
ممنون...جالب ميشه برام.....اينم شديد دستتو ميبوسه..توش كلي اشكال و سوال دارم...ولي يه وقت با خودت فكر نكني اين چه دختريه كه همچين سوالي ميپرسه...براي افزايش معلومات پرسيدم...معلومات عمومي..بعدا هم رو مفصلا ميگم و ميپرسم...الن تو فقط بگو به عنوان يه همكلاس دوست داري يه دختره همكلاسي چه جوري بر خورد كنه..حرف بزنه..با تو و با بقيه..چي كار كنه كه براش تو دانشگاه تو كلاس مشكل پيش نياد..چه جوري بايد بياد دانشگاه...يا حتي چه شكلي بياد بهتره..و ......بقيش پاي خودت...ممنون......
خيلي حرف زدم..يعني چرت گفتم..ببخشيد..دلم تنگ شده بود..كليم هنوز حرف دارم....اوه اهو..پس اونارو كي بگم؟خدا به دادت برسه..راستي با اون دوستت تماس گرفتي؟رفته ديدنش؟چي شد؟ما رم از خماري در يار..به همه هم سلام برسون..دوتا كوچولوها..و ابوذر...
فعلا رخصت...شرمنده چيزه به درد بخوري نداره اين اپديت..ولي بازم خوبه البته اگر سالم برسهفعلا باي باي...توتابيز   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۱

بخونيش برتر کف ميکنی

ساعت پنج از خواب بيدار شدم !!! الان هفته موندم خوندن ای ميلا دو ساعت طول کشيده ؟؟؟ بابا ....
بيستو هشت تا ايم ميل از سه تا گروه داشتم ليلی .... هی کانکت ميشدم بازشون ميکردم عکساشو در مياوردم بعد پاکشون ميکردم
تو گروه پلاک سيزده جام خيلی خالی مونده بوده بيچاره ها هزار بار نوشته بودن افشين کجائی بيا عضو شو خیلی خوبه ها ! يکی هم هست همرشتهء خودن که درسش تموم شده داره کار ميکنه
بگذريم
در مورد خودم يه چيزی شده فعلاً نميگم چيه از تو هم خواهش ميکنم پاپی نشی ليلی ....يه روزی ميگم بهت
امتحان ديروزمون سخت نبود .....ولی يه مليون بار آه کشيدم که کاشکی از اول ترم خونده بودم همهء سوالاش آشنا بودن برام . ولی هم کم خونده بودم که قاطی ميکردم هم اينکه ذهنم واقعاً خسته بود .....شب امتحان بخونی همين ميشه ديگه
وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای ليلی ......
همين الان از تو هارد خواستم يه لينک باز کنم ( هوم پيج به وبلاگ خودمه ) ديدم آمارش شده ۲۰۶۰ تا .... ميدونی که ؟ همين چند روز پيش شده بود دو هزار تا ....با سرعت نور داره ميره بالا
ایــــــــــــــــــــــــــــنو بخون ليلی
اول بخونش بعد نوشتهء منو ادامه بده ..... .
نميدونم چرا زورم گرفته !!! آخه به من چه ؟‌مگه دوست دختر منه ؟ خواهرمه ؟ چی کاره ايم آخه ؟ ولي خيلی زورم اومد ....نکنه حسوديم شده ؟ يا شايد از اون ماجرا که خودت هم ميدونی از اين چيزا متنفر شدم ؟؟؟
با اين خيلی کار داريم ليلی ....ميخوايم رو همين حرف بزنيم !‌ موضوع غشق و کار هم سر جاشونه همه به هم وصل ميشن
ليلی جونم ! دلم ميخواد بشينی برام قشنگ بشکافيش .... . تا قبل از نازی برام قابل قبوا نبود که دخترا عاشق بشن ( که ديديم چی شد ) حالا دارم ميبينم اين آدم که خيلی به آرامش و درايتش مطمئن بودم هم عوضی از آب در اومد !
به نظر من دوست پسر داشتم يا دختر فرقی نميکنه یه چيز خیلی بد یا یه پدیدهء مریخی فضائی نيست .... . ولی اينکه از هم جدا بشنو گريه کننو .....
نميدونم ليلی
يه چيزی ميخواستم بگم نشد !‌ جمله هائی رو که ميخواستم بگم يادم رفتن
راستی جشنوارهء ۲قلوها کيه ليلی ؟‌سايتشو يه بار ديگه بهم بده گمش کردم . يه دوستی دارم اسمش ابوذره . بذار به اسم بگمشون که قاطی نکنيم . خلاصه خيلی با هم رفيقيم .... . بهت بگم ليلی چند بار پيش اومده که زنگ زدم خونشون اشغال بوده گوشيو گذااشتم زمين ديدم خودش داشته زنگ ميزده .... . يا ديدی يه نفر ميخواد يه چيزی بگه روشو ميکنه به طرفش دستشو مياره بالا ميگه : ميگم فلانی ٬‌منو ابوذر هميشه اينطوری ميشيم . هميشه يه حرفيو ميخوايم با هم بگيم ....
ديشب با هم کلاس بوديم . واحدامون يکی نیستن اون سياستش خيلی خوبه همينجوری پاس ميکنه و ميره من گير کرده بودم
بگذريم ....اين بگذريم سرايت کرده ها
خلاصه بهش گفتم جشنوارهء دوقلو هاست برگشت نگام کرد اينجوری گفتم نه !
ميدونی چی ميخواست بگه ؟ .... به خدا کسی تشخيص نميده مگه شناسنامه هامونو ببينه . خيلی شبيه هم هستيم
اهان ! اون يکی دوستم بود که گفتم يه دوست تلفنی داره .... ديشب رفته بود ديده بودش شيطون ميخواستم باهاش برم ولی نشد ....بهش زنگ هم که زدم نتونست چيزی بهم بگه . گفتم شب بزنيم بيرون که رفتيم خونهء برادرم اينا و نديدمش . حالا بدجوريت تو کفشم ! kafsh na haa leili !! bekhoon kafesh
بد موقست حرفامو يادم رفته ....قاط قاطم
نه ! يه چيزی اومد عکس چی شد ليلی ؟ خيلی منتظرما !!!!!!!!!!!!! جوون مردمو تو خماری نذار خوبيت نداره
يکی دو روزی که نبودم ليلی هم داشتم درس ميخوندم هم اکانتم تمووم شده بود . همهء بوشهرو دمبال يه اکانت خوب گشتم . اونی که ساعت يکو نيم شروع ميشد يرويساشو جمع کرده نميدونم چش شده ! يکی ديگه گير آوردم بيست ساعته شب تا دو ساعت هم اضافه داره اگه قبل از هشت کانکت بشی تا يازده هم ميتونی آنلاين بمونی سرعتش هم خيلی خوبه فقط يه اشکالی داره !!!! از ساعت دو شروع ميشه
يه دستی تو کيسه بکنم ببينم چيزی تهش مونده با نه ؟‌ خدا وکيلی ليلی ! يه وقت دلک تنگ شد قرار ميذارم بيا ....خوب ؟‌ خيلی بچهء خوبيما ... ببينم--->
بيا تو هم از خودت بگو اون لينکی که دادمو ببين خلاصه حرف تو کلم زياده منتظر توام
خيلی خيلی خيلی خيلی منتظرم

  

نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٧:۳٠ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ،۱۳۸۱

باز چرتو پرتای من !!!

ليلی جونم !
ديدم ميخوای آپ ديت کنی گفتم به حالی بهت بدم اينجوری رفرش که ميکنی ميبينی دو بار آپ ديت شده
نميدونم چی ميخوای بنويسی ولس دستت خيلی خيلی درد نکنه
الان ساعت يکه ! فردا هم يکشنبست . اگه گفتی چه روزيه ؟ همون کلاس کارگاهه ديگه يادت که هست . از چهار شنبه که امتحان دادم تا حالا دانشگاه نرفتم ريش ميشو ديگه خودت حساب کن
فردا ميخوام برم خونهء يکی از دوستام که اين درسو ترم پيش پاس کرده
نميدونم چرا حس ميکنم آپ ديت کردی من عقب موندم !!! آبرو ريزی شد
خلاصه تو مدار اوضام خيلی بی ريخته ليلی دعام کن شديد
فردا صبح قبل از اينکه برم کلاس حتماً‌ميخونم که چی نوشتی
راستی باز يادم رفت !!!
ببين ليلی
هم باری خواستی آپ ديت کنی لازم نيست از کانکت بشی ٬‌بری تو پرشين بلاگ ...پسورد بدی خلاصه اين کارا رو نکن
از تو هيستری بگرد دمبال اين آدرس http://www.persianblog.ir/post.asp صفحهء پست جلوت باز ميشه توش بنويس
وقتی کارت تموم شد کانکت شو .... از اينجا کپی کن تو اون يکی
خوب ! اگه يه قدم اشتباه بری باز هوتوتو.....
مواظب باش حتماً کانکت بشی بعد پست کنی از اونی که تو آفلاين نوشتی پست نکنی ....
گلوم پاره شد
برم بخوابم
kiss لالا
  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۱

بازم خراب شد...

سلام...خسته نباشين با درسا...خوش ميگذره؟به ما که خيل?..امروز تاريخ تحويل کارامونو اعلام کردن...واي....دوتا مشکل دارم يک? اينکه من اصلا کار ندارم که بخوام تحويل بدم...تازه فاصله زياديم با امتحانامون ندارن..يک? ديگه اينکه برنامه گذاشته بوديم بريم کيش...خبر دار?؟..امسال اولين همايش دوقلوها? ايران احتمالا تو دهه فجر تو کيشه...اگه نشه برم کل? دلم ميسوزه و خيط ميشم...با کليا قرار گذاشتيم بريم اگر نشه خيل? بده..احتمالا يا منم اين ترم به خيل مشروطيا م?پيوندم..يا نه......خلاصه اين طورياس ذيگه...الانم داشتم کار ميکردما يهو وسطش مغزم غفليد گفتم شايد ماله اينه که امروز زياد حرف نزدم..پاشم برم يکم حراف?...از اينم ميترسم که باز من اين همه بنويسم نياد دوباره و طبق معمول بنده خيطشم..اخه وقت? يادم ميفته تو نوشته ديشبم چيا نوشته بودمو باز بايد بنويسم احساس ميکنم..بلا نسبت شما..اين پرشين بلاگم خل گير اورده ه? مارو فيلم ميکنه..ميخواد به زبونه ب? زبون? بگه اخه تورو چه به اين کارا..تازه يه مشکل ديگم دارم اونم اين که من اخه اين همه حرف برا? گفتن تو فکرمه..برنامه زمان بند? شده داشته..اينجور? نيست که قضا قورطک? باشه...بعدش خداي? نکرده از برنامم عقب ميفتم...چيش...برايه اينکه عقب نيفتم ميرم سر اصل مطلب...

اين مطالب تکرار? است و نويسنده هيچ مسئوليت? را در قبال دوباره فرستادن انها نداره..همون قضيه اش کشک خاله ايناس..


?.راست? فعلها رو چون اضين ماض? تر کن..ديشب وبلاگه همين دورو برو خوندم...افشين وا? اون مطلب فرمول شيميايت خيل? توپ بود...خيل? بهم چسبيد کاش منم يه پسر بودم کل? ميخنديدم ..هر چند الانم همينجوريه ول? الان اون ته تها ميگن زياد نخند..ول? خيل? باحال بود.نوشته خودته؟کل? نويسنده شد? بابا ...تبريک..دسته مارم بگير...درباره اينم که ميخوا? ديگه وبلاگ ننويس? بايد بگم نميدونم کار درست? وقت? اين همه خواننده و طرفدار دار? ول کن? يا نه.ول? از طرف? اون حرفتو که گفت? اخرش که چ? رو قبول دارم.و ميدونمم نصفه اوناي? که ميان وبلاگ و ميخوانن برا کامنتاش ميان.تصميم گير نهاي? خودت?...
م م ...ديگه ديشب چ? نوشته بودم؟اها راست? بابت د? س? شدن هاي ديشبم يه معذرت خواه? گنده...ببخشيد...سرور خوب که ميگن همينه ديگه..در ضمن خوشحالم که اون امداد غيب? اومد و افشين و از کار? که ميخواست بکنه پشيمون کرد...ول? جد? جد? همچين فکر? داشت?؟به نظرم تو يکم زود تصميم ميگير? و خودتو ميباز?..اين جمله شامل سلسله مراتب? بود که قرار بود داشته باشيم يعن? بيايم همو نقد کنيم..يا همون نظر..بازم به نظرم. ? واحد که هيچ بقيشم يا نبايد کار? بکن? که اينجور? بشه يا وقت? شد بايد جبران کن? اونم جبران اساس?...اين حرفم شعار نيست اگر عمل بشه ميشه فهميد اونوقت حت? ممکنه خوشحالم بش? که همچين اتفاق? افتاده..ببخشيد اگر يکم مثل مامانا حرف زدم...ول? لازم بود..شرمنده...در ضمن بابا پارتيت پيش اوس کريم کلفته ها سفارش مارم بکن بهش..من که درست بر عکسم.يعن? درست موقع? که فکر ميکنم کارم درست شده يه چيز? پيش مياد و خراب ميشه.نمونه بارزشم همين نوشتنياس...خودت قضاوت کن اخه انصافه؟هميشه همين جوريه ها نه فقط اينجا...به خاطر قرب فراوانه چه ميشه کرد ديگه..راست? بابا ممنون راجع به شعر که نوشت? ..مگر تو کادو تولد نداد?؟من که يادمه نميدونم چرا تو يادت ميره..قضيه عکسم يه کاريش ميکنم حالا..قراره بدم چاپ...توام اماده داشته باش شايد يه موقع خواستم غافلگيرت کنم...
راست?...بازيگر مورده علاقه من...تو ايرانيا و اقايون..عزت الله انتظاميه...و مهران غفوريان...
خانومشم...م م ...ليلا حاتم?... و گلاب ادينم بد نيست...
خارجيام...نيکل کيدمن...و پيرس برازنان...تام هنکسم بد نيست...م م ديگه...همشون يادم رفت..د د ...جد? جد? يا يک? رو ميخواستم بنويسم.. به کل? يادم رفت ک? بود...راست? بازيگر اون دوست هر? پاترم دوست دارم...با پروفسور دامبلدور...خوانندهام...ايرانيا که شجريان و نور? و يکمم عصار...ايران? خارجيا...سياوش قميش? و داوود بهبود?اين ديگه اندشه..شماع? زادرو هم دوست دارم..مم فرشيدم دوست دارم..اين يک? رو جد? گفتم...خارجيم...ريک? مارتين و يه زمان? خيل? دوست داشتم..ول? الان نه زياد لوس شده...سلنديون...شکيرا و...همينا چون خانوماشمن بهترنراست? هايده رو خيل? خيل? دوست دارم يادم رفت اونجا بگم...مخصوصا گل سنگمو...از هر? پاترم جد? جد? خوشم مياد شديد
خوب ديگه اينم از اين...
ببخشيد ديکه اين دفعه خيل? چرت و پرت نوشتم...جبران ميکنم..هنوز کل? حرف دارم...ميگم...راست? مزاحم درس خوندنتم نميشم.گفت? امتحانت سخته..موفق باش?..
يه چيزه ديگه با اون دوستت صحبت کرد?؟گفته بود کمک ميخواد..چ? شد قضيشون؟...ا? فضول برو ديگه...پس من برم...اون دوتا کوچولو رو که اسماشونو نميدونم چيه از طرف من ببوس.سلامم برسون..تونست? عکساشونم بفرست..ممنون..
با اجازه..فعلا...امر? نيست؟...قربانت...با? با?...   

نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۱

 

  
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:٤۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ آذر ،۱۳۸۱

 

کاتی کواتی کلماتی.... ساتو سوتی سلماتی .....
فوووووووووووووووووووووووووووت
سوووووووووووووووووووووووووت
ديدی چی شد ليلی ؟
شيطون گولم زد دوباره بازم آبرو ريزی کردم خودمونيما !‌خدا خيلی خيلی مهربونه .....سه سوت کارمو راه انداخت
ميگن از غيب ميرسه شنيدی ؟ من ديدم ليلی واقعاً از غيب رسيد ....
راستی ليلی يه وقت نگی بلاگمون افت کرده ها ! نه به خدا نميذارم بذار امتحانامو بدم باز شروع ميکنيم . دو شنبه صبح اول وقت امتحان مدار دارم . بايد بشينم بخونم ...شديد !
امتحان روز چهار شنبه مو خراب کردم ....اينجوری که بچه ها ميگن مبان ترمشو تاثير نميده . ميان ترم اون درس يه بار افتاده مو جا موندم که از ده نمره بوده . اگه اينو پاس نکنم بقيهء واحدام هم حذف ميشن . خدا رو شکر سخت گرفته امروز سر کلاسش بودم . قرار شد تو پايان ترم هم سوالای ميان ترم بده . نمیتونستم به هیچکی بگم حتا به دوستام ! تو کل دنیا فقط به تو گفتم . تا اين لحظه هيچی نباختم ليلی . فقط بايد بشينم سفتو سخت رياضی مهندسی و مدارو بخونم
دوتا خبرهم برات دارم ليلی یه خوب یه بد ! . مامانم امروز ميگفت تابستونو ميريم مشهد . ديدم ای داد ...هيچی وقت ندارم . تيز رفتم موهامو تيغ زدم تا تابستون يه مدل خوب بهشون بدم . تو يه کلاس بدن سازی و گيتار هم اسم نوشتم . دارم پولامو جمع ميکنم يه مت شلوار با يه عطر توپ بگيرم ..... . خيلی خودمو لوس ميکنما ! ببين چه لوس بارم آوردی ليلی .
خبر بد اينه : ديروز رفتم اکانت شبمو شارژ کنم . طرف گفت نميشه چرا ؟ گفت سرويسای جديدمون کارتی شدن ( قبلش فرم پر ميکرديم ) بعد سرويس شبمونو هم برداشتيم ....
اينجوری ليلی ميمونن دوجا ! يکيشون از ساعت ۱ شروع ميشه يکيشون از ۱:۳۰ . دوميه معمولاً اشغال نميزنه ولی اوليه چرا . اينجوری ليلی فکر نکنم ديگه آنلاين ببينمت ....
حالا يه فکری براش ميکنيم .....
حرفام زياده ولی هم خوابم مياد هم بايد زود بخوابم فردا بشينم درس بخونم . بازو حوامو داشته باش ليلی . حسابم خيلی زد بالا ميدونم جبران ميکنم .
اينم که اشغاله تا وصل بشم مينويسم
داداشم اينا رفتن مسافرت . حالا بچهء خونم اومده پائين .... . توتابيز چطوره ؟‌
راستی يادم رفت بگم ليلی !!! هنوز ناراحتم که چرا نتونستم برا تولدت يه چيزی جور کنم .... نميدونم چی بايد بگم . اهان !‌اينو دم دست دارم :

وقتی دستام خالی باشن
وقتی باشم داداش تو
غیر دی چیزی ندارم
که بدونم لایق تو

از اين ساده تر به ذهنم نرسيد . ما که با هم از اين حرفا نداريم ليلی . تولدت خيلی خيلی خيلی مبارک
ميگم ليلی قرار بود يه عکسی اسکن کنی .... چی شد ؟ تو خماريش موندما !‌ تو همين هفته اگه شد يکی برام جور کن . خوب ؟
يه چيز ديگه ! بازيگر مورد علاقت کيه ؟ ايرونی خارجی ....هر جائی باشه يا خواننده مثلاً اينو شصت بار خواستو بپرسم يادم رفته . چند تا کانديدتو بگو
قضيهء اون دوستمو یادته ؟ همونی که با يه دختر همشهری آشنا شده . نميدونم بهت گفتم يا نه ؟ دختره دارن کم کم ميرن تهران ....پسره هم خيلی غده ! ميگه اشکالی نداره . ديشب باهاش بيرون بودم به زبون بی زبونی گفت کمک ميخوام . منم بدجوری حالم گرفته بود نميتونستم هم به روی خودم بيارم وگرنه پاپيچ ميشد که چی به چيه .... .
ليلی کانکت شد
بقيه شو بعد ميگم   

نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ آذر ،۱۳۸۱

 

سلام...به بدبختي اومدم اپديت كنم...هنوزم هيچي نخوندمو نميدونم چي نوشتي..ولي ممنون خيلي اقاييي.......فعلا تا نيومدن باي باي.......خوش بگذره افشين جوون   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۱

ممکنه ؟!

سلام ليلی جون
ميخواستم اینو رو در رو بهت بگم

همشيه مث خواهرم دوستت داشتم
دوريت سخته
حلالم کن


  

نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۱

اولو آخرشو بخون وسطو سانسور کن !!!

خوب ! دارم ميخونمومينويسم
اولش تا يادم نرفته کلاسمونو شروع کنيم . نکتهء بشمار يک : ببين ليلی هر عکسی تو نت يه آدرسی داره که اينجوری مشخص ميشه ----> بايد روی خود عکس کليک راست کنی آخرين کلمه propertise رو بياری قشنگ وسطش نوشته url addres بعد برای لود کردنش تو وبلاگ ميتونی آدرسشو تو بخش عکس از منوی پست کپی/پيست کنی . يادت باشه http:// رو از اولش پاک کنی . يه خورده نا مفهومه ليلی وقتی تو آفلاين هستس قدم به قدم انجام بده خودت ميفهمی چی شده مثلاً رو همین لبخنده کليک راست کن . پروپرتيز----> آدرسشو کپی کن بعدش يه پنجرهء جديد باز کن تو بخش آدرسش پيست کن همين لبخنده رو برات مياره
۱حالا ميايم سر اينا که نوشتی . خط به خط ميخونم و جواب ميدم اولش اينکه چرا اين همه بگذريم نوشتی ليلی . کلی کيف کردم راستی اين جل جل کجائيه ؟ مال خراسانه يا تو خونوادهء شما ميگن ؟
خدائيش ليلی نميتونم تظاهر کنم . حالم خيلی خرابه خواستم بحثمونو ادامه بدم ميدونم ی ميخوام بگم ولی اصلاً حسش نيست . بدجوری .....بعنی با صورت به ستون خوردم ليلی نميدونم چرا خيلی گير کردم . برگه هارو که گداشتن جلومون يه خورده نشستم ديدم نه ! مخه اصلاً نشتی نميده هيچی ازش بيرون نمياد . فکر کردم به خاطر ديشب باشه . آخه ديشب از ساعت هشتو نيم استرس شديد داشتم ميدونستم اگه به مامانم بگم هم بدجوری حالمو ميگيره ميشينه نصيحت ميکنه که اون موقع وقتش نبود . هيچی ديگه نشستم فيلم شبکهء دو رو نگاه کردم ديدم باز حالم خوب نيست بهروزو هم ديدم بهتر نشد !!! سريال شبکه يک هست اون شمشيريه سامورائيه ! خوراکمه تا آخرشو نگاه کردم ديدم شد ۱۱ شب فردا ساعت ۱۱ صبح هم امتحان داشتم خلاصه گفتم بشينک بخونم بعد صبح دير بيدار شم با کلهء سبک برو سر جلسه . کتابو گذاشتم جلوم خوندم خوندم يه نيم ساعت گذشت ....ديدم حاليم نميشه گفتم يه چرت ميزنم تا سه بيدار ميشم ميخونم . همين کارو کردم ساعت سه بيدار شدم .....سرويس شب هم که براه !!! زديم به نت همون موقع هم برات آف گذاشته بودم چند تا ميل از کلوپ اومده بود اونارم باز کردم . باز ميترسيدم هنوز استرس داشتم سرتو درد نيارم ! تا صبح نه خوابيدم نه خوندم ساعت هشت چشا رنگ خون اخلاقه هم ( روم به ديوار )‌سگی خوندم خوندم تا نه نيم ديدم بقيه شو بخونم هم نميشه کاری کرد دوره کردم مث شير رفتم سر جلسه
برميگرديم ادامهء خط بالا ! بچه ها چند تاشون برگ سفيد تحويل دادن همه داشتم هاجو واج همو نگاه ميکردن . ليلی خيی فکر ميخواست درسش !!! اينم خيلی پيچونده بودش ناکس .....سر جمع دوتا سوالشو بيشتر نتونستم جواب بدم . باز خدا رو شکر ميان ترمو خيای تاثير نميده
حالا اين هيچی ميدونی از چی حالم گرفته ؟ يادت مياد گفتم سر قضيهء نازی سه واحدو پاس نشد ؟ شنبه رفتم دانشگاه ديدم تاريخ امتحانم که فکر ميکردم يکشنبه باشه پنجشنبه بودم همون سه واحده رو ميگم . واحدای ديگمو همنيازی با همين واحده گرفتم . اگه اين پاس نشه اونا هم میپرن . شانسی شانسی داشتم ميرفتم يه جائی که حالا ميگم کجا !!! استادشو ديدم . گفتم استاد وضعيت من اينجوريه چی کار کنم؟ ميگه نميدونم والا ميان ترمت پريده به فکر پايان ترمت باش گفتم که چشم حالا چند نمره بوده ميان ترمش ؟ ميگه ده نمره
بيچاره شدم رفت ديگه .....
رفته بودم خونه پائی خونهء داداشم اينا ! اونجا فيلم زير نور ماهو داشتن ديدم خيلی جالب بود . يه موضوعی توش پيش اومد که برام خيلی خيلی خيلی جالب بود . واقعاً‌عجیبه ليلی ! يه چيزی برات مساله بشه بعد از تو آسمون ( فيلم ) براش چند تا جواب پيدا بشه
الان حالم خوش نيست فردا مينويسم سير تا پياز ! فردا وبلاگ خودمو هم آپ ديت ميکن با پنج تا يادداشت يکيش هم خداحافظيه ديگه .
<"img src="http://droppedstar.netfirms.com/sara2.jpg> ليلی جونم خيلی خيلی معذرت ميخوام ازت امشب و فقط چرتو پرت نوشتم ميدونم اونم خيلی زياد نوشتم اينم ميدونم !!! آخه ميدونی چيه ؟ الان که فکرشو ميکنما ...جدی جدی باورم شده خواهر برادريم برا همينه همه حرفامو بهت ميزنم حتا دفتر خاطراتياشونو .... . اينا رو هم تا يادم نرفته بگم ! فالب الانون بزک دوزک نداره ولی خيلی بيروحه . شايد فالب اون يکی وبلاگو گذاشتم روش لون خيلی جوون تر از اينه . بعدش اينجارو ثبت نکردم ليلی مگه خل شدم ؟؟؟ ..... . يهی چيز ديگه هم ميخواستم بگم ~ يادم اومد اول نوشته بايد يه عکس باشه دستورشو دستی نوشتم خدا کنه لود بشه کم کم همه چيزو بهت ياد ميدم ليلی خيالت تخت بايد خودمو آماره کنم برای امتحان دوشنبه / مدار ! اونم دهن سرويسيه .....
تو هم ليلی از خودت بنويس نشه همش حرفای منو تفسير تو بحث بين راه مونده زياد داريم امشب که نميشه فردا پسفردا ميشينم همه رو جمع ميکنم ! راش ميندازيم آبجی ليلی   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ آذر ،۱۳۸۱

موفق باشی.....

سلام.خسته نباش? با درسا.?? دقيقه تموم شد؟پاشو،پاشو بيا اينجارو بخون..........افشين........اهاي افشين جون....بيا ديگهخوب حالا شد.سلام پسره خوب.خوبي؟چشم چپت خوبه؟گوشت چطور؟منم اون موقع ها كه درس ميخوندم(اون قديم قديما)نزديك امتحان هرچي بلا بود سرم ميمود....اما حالا كه كمتر درس ميخونم خدارو شكر بهتر شدماقا بدتر از اين كه روز كنكور سراسري با كلي از قبل مواظب بودنو مراقبت كه مثلا وسط تابستون نا غافل سرما نخوري صبح بيدار شي ببيني كه بينيت شده ابفشاناونم به طرز فجيع گلوت گرفته صدات در نمياد و.........طوري كه سر جلسه با كلي مسكن و قرص دستمال كاغذي كم بياري.تازه مراقبم دلش رحم بياد دم به دقيقه برام ابجوش ميورداخه ديوانه شد بدبختبگذريم.توام فردا خوب ميشي خوبه خوب.بعد تازه از امتحان كه بر گشتي دوباره مياي اينا رو ميخواني .ميگي بذار ببينم اين بچه ديشب چي ميگفت يه ريز حرف ميزد.ولي افشين يادت نره وقتي از جلسه برگشتي حتما برام اف بذار ببينم چي كار كردي">منم اين ور تشويقت ميكنم./:))هوووورااااااااا..
بگذريم زياد امتحان امتحان كردم الان ميگي بسه ديگه اينجام ول كن نيست.ولي اخه ميدوني من يكم عقده اي شدم در زمينه امتحانكمبود امتحان داره خوب بچهولي در عوض پايان ترم جبران ميكنم با يه عالمه بدبختي.بگذريم از امتحان و جزوه كه قربونش برم تا شبش يادم نميفته.ما كلي تحويل كار داريم.كلي بيدار خوابي ،مثلا يه هفته هم شده شبا نخوابم.ديشب گفتم جغد.حالا به عينه ميبيني.اه ضده حال ول كن ديگه.با اين دختره بودم ها ...........چشم.............
از اول.....يه فرصت ديگه به من بده لطفا قول ميدم جبران كنم...والا نميدونم چرا اينقدر چرتو پرت مينويسما.كلي حرف تو ذهنم جل جل ميخوره ولي ول كن معامله نيستم.پر چونم ديگه...
ميگذريم .......در ضمينه اون دفتر ياداشتم....م م ..راست ميگي اصلا فكرشو نكرده بودم كلي ذوق زدمخيلي خوشحالم كه همچين فكري كردي به قول افشين......زدي وسط خالدر مورده اين قالبم اين خوبه يعني خوشم مياد ازش از اون قبلي بهتره بدون بزك دوزك ميمونه صاف و سادهمثل حرفايه كه ميخواد اينجا زده بشه.يه احساس بهتري نسبت به اين دارم تا اون.........راستي رفتم تو وبلاگ احسان كه اموزش ميداد ولي اصلا چيزي سر در نيووردم.حالا شايد اگر بيشتر دقيق شم ميفهمم.البته اميدوارم.......
در مورده اون ياداشتام كه نوشته بودم درباره دخترا چيزي نيست كه بشه سنديت كرد شايد كسايي كه من ميشناسم اينطوري باشن ولي من فكر كنم اين تفكري كه اين روزا رايج شده.بين جوونايه همسن و سال من...من تا حدودي ميتونم خودمو جاي امثال نازي بذارم ولي شايد اونا تو اون مقطع شرايط ديگه اي داشته باشن تحت فشار چيزه ديگه اي باشن..براي همين نتونم مثل اون فكر كنم يا تصميم بگيرم.ولي تمام تلاشمو ميكنم كه همه جوانب و بررسي كنم چيزه قابل استنادي بنويسم.
ولي ميگم به نظر من اين روزا دخترا اصلا اصلا قابل پيشبيني نيستن.احساساتشون راجع به يك كس ممكنه با ديدين حتا يه چيزه كوچيك و قابل انكار عوض بشه.(اينم بين خودمون باشه)فكر ميكنم كه فكر ميكنن جووني شونو نبايد هدر بدن.ميخوان حد اكثر استفاده رو از جووني داشته باشن .حتي يكي از اشناهام ديشب داشتم با هاش صحبت ميكردم،دختره ديپلمشو كه گرفت با دوست پسرش كه پسر عموي منه و وضعشم خيلي خوبه و تازه دانشجوي سال سوم بود ازدواج كرد.با كلي پارتي بازيو دوندگي اينو از زاهدان (دانشگاشو)منتقل كردن مشهد.كليم عاشق پيشه بودن.تازگي خبر اومده كه اينا باهم مشكل دارن اخه دختره نميتونه پسره رو كنترل كنه و پسره هم نميتونه اينو كنترل كنه ،هموني كه گفتم الان زن پسر عمو كه راستي اسمشم نازيه ميخواد همون استفاده رو از جوونيش بكنه.ديشب به من گفت من كه هيچي از جوونيم نديدم،نه از دوران دانشجويي.نه از دبيرستانم ،ميگفت به ماماتش گفته كه نه اردويي تونسته بره نه مهموني تو دانشگاه.گفت مامانشم گفته حالا نه اين كه من خيلي اصرار كردم عروس شي.اينو گفتم تا بگم حتي ايني كه براي شوهرش ميمرد هيچ مشكلي هم نه از نظر مالي داره نه خوانوادگي. فقط الان ميگه جونيم هدر شد.يعني يه برداشت ديگه داره از زندگي و جووني.الانم خيلي از دخترا هستن كه ميگن مثلا چرا خودمونو محدود يكي كنيم.بگذار فعلا صفا كنيم.هر وقت دلمون زده شد.من واقعا متاسفم كه اينا رو مينويسم و من خودمم يه دخترم ولي ميخواستم بهت بگم بعضيا اصلا هيچ محدوديتي براي خودشون نميبينن،مثلا ميخوان كم نيارن.....اخ باز ياده يكي از دوستام افتادم....م م بذتر برايه دفعه بعد.......الان قاطي ميشه..اگرم مثلا به يكي وابسته بشن يا عاشق اگر به هر حال به هم خورد فوق فوقش چند روزي يادشون ميره بعدش باز روز از نو روزي از نو.....واي چه قدر بد گفتم..........اينم ميگم كه استثنام زياده زياده زياد.يه وقت فكرت راجع به دخترا عوض نشه...ولي در شناخت يه دختر واقعا بايد تمام جوانب و در نظر گرفت نه صرفا رفتار يا حرف زدنش با تو.......
كلي باز حرف زدم و بد بين بازي ببخشيد ولي اينارو بذار بحساب توصيه هاي خوهرانيه دفتر يادداشتي..به به بيين چه شود....ولي جدي جدي منم عمرا اگر يه داداش هم سن و سال تو داشتم بهش اين حرفا رو ميزدم.يعني روم ميشد...ولي اينجا زدم رو در پر رويي ،پر چونگي،و............
راستي يه چيزي ببين اين وبلاگو كه ثبت نكردي تو فهرست كاربران؟يكي بياد بخونش چي ميگه........اوم برام جالبه ها فكرشو بكن ،با خودش چي فكر ميكنه؟.......ميگه يا اينا خلن يا من..اون وقت ماهم ميگيم تو......به به......
راستي خيلي حرف زدم؟وقتت كه زياد گرفته نشد؟از اون ضد حالايي كه مامانا شب امتحانميگن بود نه؟ولي خوشحالم كه اينجا مينويسمو تو ميخوني.از طرفي تايپ فارسيمم راه افتاد..ممنون بابت همه چيپاشم برم بذارم يه خوردم تو درس بخواني...چشم ديگه زياد حرف نميزنم....ولي ببين اون قضيه روحيه چي شد؟روحيت كه يه وقت با اين اراجيف من خراب نشد؟يا مثلا اونايي كه خوندي از ذهنت برهاميدوارم اينطوري نشه...
مخلصيم...دعا ميكنم....خوب بدي...خسته نباشي.....رخصت....   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ٩:٤۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۱

زياى و مفيد ( ؟؟؟ )

تا يادم نرفته اينو بگم ليلی : ۱) يه پنجرهء اکسپلوئر باز کن ۲) همون بالاش حرف per تایپ کن ۳) يه منو باز ميشه با چند تا گزينه ديگه ؟ ميدونی که کجارو ميگم که ؟‌ مث همين menue ! حالا ۴) از اونائی که پيدا شده بگرد اينو پيدا کن http://www.persianblog.ir/post.asp ميتونی همون اول اينو copu & paste کنی !‌ الان روبروت يه پنجرهء پُست داری که میتونی توش بنویسی میتونی لینک بدی و هزار تا کار دیگخ بکنی ولی خاصیتش چیه ؟‌ این که آفلاین مینویسی بعد کانکت میشی به پرشین بلاگ بعد از اینجا به اون اصلیه copu & paste ميکنی !
منتها ليلی يادت باشه هيچ وقت تو آفلاين نيای يوزو و پسورد وبلاگو وارد کنی تا به منوی پست برسی همون مستقيم هم ميتونی
حالا حرفای خودم
امروز صبح چهار ساعت صورتمو تيغ انداختم با سه کيلو هم عطر و تشکيلات سر موقع هم رسيدم کلاس از بخت بد نصف بچه ها امتحان داشتنو نيومده بودن ليلی . چه ميشه کرد ديگه
اهان ! داشته باش ليلی امتحان خودمونو ! خيلی افتصاحه هر چی تو عمرم از رياضی و هندسه و فيزيک خونده بودم همه و همه جمع شدن تو يه درس به اسم الکترو مغناطيس !!! تو هر درسی هم که سالای آينده داريم سر در آورده ناکس . خلاصه ميشينم ميخونم ميخونم ميبينم خستم شده اونم بدجوری .... خوب . چقدر وقت گذشته ؟ چهلو پنج دقيقه نکنه اشتباه ميکنم ؟ نه ! درسته .... يه ماهو نيم + تابستون تمبل بازی اينجوری ميشه ديگه چقدر وقت برای استراحت لازم دارم که دوباره مغرم کار کنه ؟ بيست دقيقه . کی امتحان داريم ؟ ( الان دوازدهء‌شبه دوشنبست ) پسفردا صبح ....
ولی خودمونیم دم اوس کریم گرم لیلی خودم که جزوه ننوشتم يه دونه کپی کرده دارم داشتم ميخوندم از روش ديدم ناقص کپی شده کتابو وا کردم ديدم اين مطالب مال اون يکی کتابست که استاد معرفی کرده بوده !!! بايد ميرفتم از دوستم ميگرفتم خونهء اونا هم اون سر دنيا ....دستم تو سرم که چيکار کنم يه کم اتاقو جمو جور کردم ديدم يه جزوه ديگه هم پيدا شد اول ترم گرفته بودم يادم نبوده بهش آخ نميدونی چه حالی کردی ليلی . خدا خيلی خوبه ها مث يه جفت کفش آديداس تو بيابون ميموند ببين چقد غنيمت ميشه حالا
يه چيزی هم بگم کف کن !!! چشم چپم غدهء اشکش خشک شده در نتيجه آب همياد => زئدی خشک ميشه و ميسوزه پس نبايد بهش فشار بيارم . *|* گوش چپم بدجوری چرک کرده يه خورده که سرد ميشه بدجوری تير ميکشه ولی وقت ندارم برم دکتر
بيچارت کردم ليلی از غر زدنا ! نه ؟ خواستی چيزی بگی ( فحشی چيزی ) خجالت نکش راحت باش
اينم يادم اومد ! بالای وبلاگ احسان يه بخش آموزش هست ميتونی از اونم استفاده کنی تا وقتی بتونم باهات کار کنم . اصلاً شايد يه چيزائی هم باشه که من ازت ياد بگيرم خيلی کيف داره ها !
اینم یادم رفت لیلی ! یه دفتر خاطرات دارم که توش مینویسم همیشه . همین چیزاوی رو مه برام مساله میشه رو مینویسم توش . جمله بندیا یه جوریه انگاری دارم با یکی حرف میزنم . اینجا هم دارم همون کارو میکنم منتها اونی که براش مینویسم خودش هم حرف میزنه و فکر داره مث این میمونه که دفترم زنده باشه نميدونم چرا اينقدر خلو چل شدم .... خيای ماهی ليلی خيلی ( جای خواهرم ) دوستت دارم
هميشه اين دوتا حرف که يکيش هم مال توئه آويزهء گوشمه ! يکی اينکه ما تو سنی نيستيم که بخوايم با خاطراتمون زندگی کنيم دوميش اينکه هر کششی عشق نيست بلکه دوستی و عادت هم ميتونه باشه
راستی ليلی نوشته های امروزتو خوندم . من هيچی از دخترا و اخلاقشون نميدونم اينائی که تو نوشتی از تجربته ديگه ؟ يعنی منظورم اينه که ميشه بهشون تکه کرد ؟ سنديت داره ؟
مثلاً اون چيزی که دربارهء اون پسره نوشتم خودمو گذاشتم جای اون به عنوان يک پسر ديدم اينجوری فکر کرده نوشته های تو هم اينجوريه ؟
بعدش ليلی روحشم برا درس خوبه ترسی ازش ندارم ولی وقتم کمه الان هم ساعت دوازده و نيمه شبه دارم مينويسم شده نيم ساعت که دارم تایپ ميکنم . نميدونم چرا اينقدر احساس کردم بايد باهات حرف بزنم ! ببخشيد زيادی چرتو پرت نوشتم
ببينم چی کار ميکنی ليلی ؟ من تو امتحانام هم وراج ميشم هم پر خور
منتظرتم undefined   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ آذر ،۱۳۸۱

اقا مزاحم درس خوندن نشم ها.......

سلام...افمو خوندی؟ديدی من چه کولاکم تو کامپيوتر کار کردن و وبلاگ نويسیاحساس می کنم مثلا اگر من ميرفتم مهندس کامپيوتر يا الکترونيک ميشدم چی ميشد...........اخ کلی خنده دار بودهمه دنيا ميفهميدن چون مثلا تو يه روز تمام کامپيوترای عالم از کار ميفتادن.الانم که اينو برای دومين بار مينويسم البته اون قبلی اينارو نداشت،هيچ تضميني براي اينكه اينا صحيح و سالم برسن دستت نيستولي دعا ميكنم چون ديگه واقعا دق ميكم.اها تو اين جريانات به اين نتيجه رسيدم ،نه،همون بهتره من برم تايپيست شمراستي اين فيسا الان درست ميان ها نميدونم چرا تو وبلاگ كه ميان رنگ از رخسارشون ميپره.......اها راستي يه چيزه ديگه..بيبين افشين جون.ميدونم سخته اونم درس دادن به موجودي مثل من ولي ميشه بهم ياد بدي اون كارايه توپ تو وبلاگو؟مثلا گذاشتن اون لوگوها لينكا ،چه جوري به بقيه لينك ميدينو،اون ادمكايي كه بالاي وبلاگ بعضيا كنار اسمشون جل جل ميخورنو.......همه اينارو....اصلا هر وقت وقت كردي(بر ميگرده به زمان بعد از امتحانا)از اولش مثلا روزي يه دستور و بهم ياد بدهواي اگر اينجوري بشه ميدوني چي ميشه.ميدوني چه كمك بزرگي به جامعه بشريت ميكني تا استعداد منو كشف كننالبته ميدونم خواستيه پرو انه اي هست ولي واقعا محتاجم ميخوام ياد بگيرم كلي كار كنم.وميدونمم كه ياد دادن به من خودش خيلي رنج اوره ولي اجرت با خداست جوون.ولي اينم بگم هر وقت وقت كردي و .......كلي ممنون ببخشيد در هر صورت...راستي امروز كلاس خوش گذشت؟صبح زود بيدا شدي رسيدي كاراتو بكني؟اميدوارم خوش گذشته باشه.
م م م م ....خوب كخا بوديم؟يعني تو اون قبلي چيا تايپ كردم؟......اها..خوب اون دفعه قضيه اون همشاگرديمو تعريف كردم.منم نميدونم احتمالا تو زندگيش يه جاي خالي داره كه ميخوا پر كنه ولي نميدونه چه جوري و با كي.شايد اينم از تربيت خانوادگيش باشه.شايد تقصير مامان يا باباشه.نميدونم ولي به نظرم اين جور ادما شايسته ترحمن.نميدونن جاي هر كسي كجاست و اصلا خودشون سر جاشون هستن يا نه.در مورده اينم كه گفته بودي ميخواد بره يكي ديگه رو پيدا كنه تا به اون يكي پزشو بده فكر كنم حق با توست دقيقا دفعه بعد يكي خوشگل تر پولدارتر و كار درست تر از قبلي پيدا ميكنه بعدشم ميگه اين از اون خوشگل تره يا بهتره.شايد خودشو راضي كنه و اون طرف قبليم خيط شه.اخه خدايش پوز زنيم تو اينجور مواقع ميچسبهاولي كلا اونچه كه من تاالا از اين ازدواجا يا دوستاياي منجر به ازدواج ديدم كه طرف از رو قيافه عاشق شه اونم تو سن پايين اصلا اخر و عاقبت خوشي نداشته..حالا بعدا در اين موردم مفصلا چند تا چيزو برات تعريف ميكنم.در مورد اون قضيه نازيم بايد بگم اولا ممنون كه قضيه رو گفتي.(راستش ميترسم چيزي بنويسم تو بخواني ناراحت شي يا بري تو فكرش)ولي از طرف من اين توصيه خواهرانه رو گوش كن اون قضيه رو فراموش كن و بدون اگر تو سر اون قضيه يه ماه .دو ماه يا مثلا يه سال ناراحت باشي خودش تا عمر داره عذاب وجدان ميگيره و ناراحته.پس افشين جان من قصدم از نوشتن اينا اصلا بازگو كردنشون نيست فقط ميخواستم جوابي رو كه بايد ميدادم داده باشم.من اينو به عنوان يه دختر ميگم....تو اين جامعه يا تو اين دوران به نظر من اصلا دخترا قابل اعتماد نيستن..از هر كسي ممكنه خطايي سر بزنه..هيچ بعيد نيست.ميدوني تو اين جامعه نميدونم تحت تاثير چي.برايه بعضيا ملاك همه چي عوض شده.فكرا عوض شده.يا ممكنه چيزيرو كه الان دوست دارن فردا يا چند دقيقه ديگه با عوض شدن همون ملاك اصلا نتونن نيگا كنن حتي تو احساس ها تو روابط تو رفتارا تو حرف زدن ها..همه چي.البته اين فقط در مورده دخترا نيست پسرام همينجورين ولي خوب شايد سخت باشه تو اين دوران يه جوون سالم رو پيدا كرد سالم از نظر فكري رفتار و....بنابرين فقط از روي قيافه يا حرف زدن يكي نميشه فهميد اون كي بوده و كي هست.هر چند اينارو ميرسونه مثلا ممكنه با پسرايه ديگم همينجوري رفتار كنه و....
من خودمم سالم نميدونم .وهمين طور به همه هم شك دارم اخه مثلا من از دوست صميميه خودم يه كاراي رو ميبينم كه تا چند روز پيش مسخره ميكرد.ولي الان اينطوري نيست نميدونم حتي خودم فردا چي ميشه و خيلي شك دارم.نازيم بلاخره يكي از ماست،با همون ملاك هاي كه گفتم.ولي اين بازم خوبه كه تو فهميديش . يا لااقل جلوگيري كردي و سعي كردي بفهميش.يه چيزي راهم روك راست بهت بگم به نظر من دختراي هم سن و سال ما تو اين دور و زمونه يكم احمقن يكم كوتاه نظرن.دنبال پول و قيافه....
اينا رو كه گفتم .من اصلا ادم بدبيني نيستم فقط خودمو به عنوان يه جوون و يه دختر بالا تر از اين تعاريف و اين كارا ميبينم.البته شايد چون يه كم ننر و لوسم يه كمم خودخواه و بچه ته تغاري.شايد يكي ديگه بياد درست عكس اين حرفارو بزنه و زيادم هستن.البته فقط در مرحله حرف.....
م م كف كردم اومدم از رو منبر پايين اقا شما بفرمايين نوبت شماست دم در بده.نه راستي تو بشين درس بخون من باز خودم وعظ ميكنم.كمم نميارم.ولي فكر كنم با اين نوشته امشبم درست حسابي حالت گرفته شه.الان بهت ميگم شرمندههببخشيد.اميدوارم مزاحم درس خواندن نشمبه اميد يادگاري يا همون خرواره بعدي.واسه اونم كلي حرف دارمفعلا رخصت استاد
يا علي.................
دينگ.   
نویسنده : آبجي و داداشي ; ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۸ آذر ،۱۳۸۱